شب‌خوان
1.6K subscribers
89 photos
49 videos
4 files
208 links
گشت‌ها و یادداشت‌های پراکندهٔ آزاد عندلیبی
Download Telegram
Channel created
Forwarded from Azad Andalibi
✍️ وداع با دستفروشانِ خیابان انقلاب

بعضی دوستانی که نیستند یا از نزدیک شاهد ماجرا نیستند، ممکن است خیلی راحت بیفتند به خیالبافی یا سوء تعبیر. خیال کنند راستهٔ انقلاب همان راستهٔ سابق است و دستفروش‌هایش همان دستفروش‌ها. خبر کوتاه است: با آن تصور وداع کنید. بیشترِ دستفروش‌های فعلی، دستفروش‌های یکه‌وتنهای سابق نیستند؛ همان دستفروش‌هایی نیستند که کتاب‌های ممنوع و نیست‌درجهان را با هزار ترس و دردسر بساط می‌کردند. آن‌ها، اگر هنوز باشند، امروز دیگر جرأت نمی‌کنند در راستهٔ انحصاریِ گَنگ‌های تازه‌تأسیسِ قاچاق کتاب، بساط کنند. خیلی راحت جمع می‌شوند. بیشتر: تهدید به مرگ می‌شوند. پیاده‌روهای ازدحام، جای افتادگان نیست. قانونِ رسمیِ راسته اعلام شده است: یا در باندِ برادران حل می‌شوید یا باید جمع کنید بزنید به چاک. با تعدادی از این‌ دستفروشانِ مطرود هنوز دمخورم. بارها ماجرا را از نزدیک دیده‌ام و زیروبالا کرده‌ام که می‌گویم. امروز بیشترِ دستفروش‌های هف‌هشت راستهٔ شلوغِ تهران، نیروی سازمانیِ چند باندِ دله‌دزد گردن‌کلفت شده‌اند؛ چند ده بساطیِ شیفتی و چند ده پخشیِ ساعت‌مُزد.
این دله‌دزدهای خاطرجمعْ امروز به‌ حدّی از دارندگی و برخورداری رسیده‌اند که به‌راحتی بیش از خودِ ناشرِ اصلی سرمایه می‌گذارند و سعی می‌کنند معدود کتاب‌های بفروش را به همان کیفیت درآورند. به ماه نرسیده کتاب کف بازار و تو قفسهٔ کتابفروشی‌های حریص است. اخیراً در یکی‌دو صحافی و انبار با چشم‌های خودمان دیدیم: چند برابر تیراژ ناشر تولید کرده‌اند و حاضر شده‌اند هزینهٔ تولیدِ درجه‌یک را تا پاپاسی آخر بپردازند [جخ اگر مسئله دودوتا چارتا و تجارتِ صرف باشد]. اگر ریز نشوید، محصولشان با کتاب اصلی مو نمی‌زند. به‌سختی می‌شود تشخیص داد کدام اصلی‌ست کدام جعلی. پیداست که این همه کتاب و این همه خرج‌وبرج، کارِ یک یا چند دستفروشِ تهی‌دست نیست. جلد گالینگور. زرکوب و نقره‌کوبِ یک. داغیِ آس. پارچهٔ ریزدوختِ اعلا. کاغذ اندونزیایی، سوئدی، فشرده. ته‌دوزیِ سفت و بی‌درز. آستر موهر و بنگالین. روبان ویسکوز و ابریشم. کوتینگ و یو-وی موضعی. سلفون مرغوب. همه درجهٔ یک! اگر دوستان سعی کنند قضیه را دقیق‌تر نگاه کنند می‌بینند که، به‌احتمال بسیار، اراده‌ای پشت این دزدیِ سازمان‌یافته وجود دارد. چند شرکت توزیع و پخشِ رسمی و غیررسمیِ کتاب و چندین لیتوگرافی و چاپخانهٔ رسمی و غیررسمی و چندین کتابفروشیِ طمّاع همدستِ باعث‌وبانیِ این همه نسخهٔ جعلیِ باکیفیت است. راحت‌تان کنم: این یعنی یک سازمان‌مخفیِ عریض و طویلِ تمام‌عیار! باورش سخت است، اما شبکهٔ توزیع این‌ها در شهرستان‌ها از بیشترِ ناشرها نیرومندتر است. عینهو یک غدّهٔ بدخیم افتاده‌اند به جانِ همین چند نشرِ مستقلِ باقی‌مانده. هر کس که خیال کند این دزدی و چپاولِ سازمان‌یافته ربطی به «کتاب‌های زیرزمینی» و «آزادی نشر» و این حرف‌ها دارد، یا از بیخ بی‌خبر است یا دارد جاده‌صاف‌کنِ این بفرموده‌های نوکیسهٔ بی‌رحم می‌شود. ناشرانِ مستقل مملکت با هزار مشکل سرشاخ‌اند. اگر قرار باشد باری که از هزار گردنهٔ رسمی گذشته و نان‌آور است و بقای نشر مستقل را تضمین می‌کند هم به‌دستِ این قاطع‌الطریق‌های بدنام و دست‌ساز تلکه شود، بهتر است همین حالا فاتحهٔ نشر و کتاب را بخوانیم و خیال خودمان و دوستان بی‌خبر را راحت کنیم. ویترین دستفروش‌های استخدام‌شده دیگر فقط ویترینِ کتاب‌های ممنوعِ مطلوبِ مردم نیست، چرا که آن پیاده‌رو هم سند خورده است. فتح شده است. همیشه چند عنوانِ سنّتی مثل «نبرد من» و «دو قرن سکوت» و «دایی‌جان ناپلئون» و «صد سال تنهایی» تو بساط هست، اما این همهٔ ماجرا نیست. به کتاب‌های حیّ و حاضرِ بفروشی باید دقت کرد که تنها ضامنِ چرخش مالیِ ناشرانی‌ست که انبارشان به انبار ارشاد و نهادهای دیگر وصل نیست، و دارند از این طریق چپو می‌شوند. به کتاب‌هایی باید نگریست که اراده‌ای پشتشان است تا بیشتر دیده شوند. به این‌که چرا علناً دزدی می‌کنند و احدی کاری به کارشان ندارد.
در این وضعیت که تقریباً «متنِ» هیچ کتابی نایاب نیست و با کمی سرچ و پایین‌بالا می‌توان پیداش کرد و پرینت گرفت، پروبال‌دادن به این باندهای دست‌ساز پیش‌درآمد تخته‌شدن کتابفروشی‌ها و نشرها و آجر شدنِ نان مترجمان و ویراستاران و کتاب‌کاران و دستفروشانِ مستقل است. زمین‌خوردنِ همین چند ناشر و مترجم‌مؤلفِ مستقل یعنی توقف همین فرآیندِ ترجمه و تألیفِ نیم‌بند و یک‌دست شدنِ حوزهٔ نشر. یعنی بیکار شدن صدها کارگر و فروشنده و کارمند. یعنی کور شدنِ چراغ چند کتابفروشیِ دیگر. به‌ هر شکلی و از هر منظری نگاه کنیم، کوچک‌ترین حمایت از این «قاتلان نشرِ مستقل و دستفروشیِ آزاد»، محکوم است. شرم‌آور است.

آزاد عندلیبی
❑ پرنده‌ی اسیر


پرنده‌ی آزاد
می‌وزد
بر گُرده‌ی باد
شناور بر معبر رود
تا سرمنزل همواره‌اش
موج می‌خورد بال‌هایش در تُرنجه‌ی آفتاب و
بی‌هراس
آسمان را از‌آن خود می‌داند. ــ

پرنده‌ی دیگر اما
قفسیِ حصر تنگ وُ تارش
هیچ نمی‌بیند جز مات میله‌ها
بال‌هایش را چیده‌
بسته پاهایش را‌‌
از این است که گلویش می‌گشاید به آواز.

می‌خواند
پرنده‌ی اسیر
آوازش هراسان، از آن‌چه نشناخته.
همه آرزوست اما
می‌شود آواز دورش را
از روی آن ماهور شنید
زیرا که او
آزادی را به آواز می‌خواند. ــ

پرنده‌ی آزاد در اندیشه‌ی نسیمی دیگر است
در اندیشه‌ی بادهای شرطه‌ که از راه آهِ درختان می‌وزند
و کرم‌های چلّه که در روشنای مرغزارانِ سپیده منتظرند
آسمان را
به نام خود می‌خواند او. ــ

پرنده‌ی اسیر اما بر مزار آرزو‌ها می‌ماند
سایه‌اش نعره‌ی کابوس‌ را فریاد می‌کند
بال‌هایش را چیده‌،
بسته پاهایش را‌‌
از این است که حنجره‌ می‌گشاید به آواز.

می‌خواند
پرنده‌ی اسیر
آوازش هراسان، از آن‌چه نشناخته.
همه آرزوست اما
می‌شود آواز دورش را
از روی آن ماهور شنید
زیرا که او
به آواز می‌خواند
آزادی



■ مایا آنجلو | برگردان: آزاد عندلیبی

www.poets.ir@PoetsHouseInstagram.com/poetshouse
❑ پاسخی به یک دوست

تو را نمی‌دانم، اما هر چه وضع هولناک‌تر می‌شود، اراده و یقینِ من یکی به «ماندن» بیشتر می‌شود. درک می‌کنم کسانی را که از الان به فکر افتاده‌اند گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند و هر طور شده از مهلکه دور شوند. گرجستان، ترکیه، ارمنستان، صربستان، اسکاندیناوی، اروپای غربی، ینگی دنیا. غم‌انگیز است. به‌هرحال هر کس راه نجات را طوری تصور می‌کند. من اما خیال می‌کنم رها کردن و رفتنِ اینجا، ول کردنِ رؤیاها و آرزوهایی‌ست که داشته‌ام، دنبال کرده‌ام. پشت‌پا زدن به همهٔ زخم‌هایی‌ست که زندگی‌ام را معنا بخشیده. پشت‌کردن به شب‌شب زندانی‌ست که شریف‌ترین دوستانم کشیده‌اند. می‌کشند. قطعِ اُمید کردن از بازگشتِ دوستانی‌ست که تبعید یا غربت را با رؤیای مشترک‌مان زنده‌اند. پرت‌افتادن از خیابان‌هایی‌ست که صدای حنجره‌ها و دویدن‌های ما را هنوز در سینه دارند. دور شدن از زبانی‌ست که زبانِ زخم‌ها و زبانِ عشق‌باختنِ من است. من این زخم‌ها را برنداشته‌ام، آن خیابان‌های تفته از سرب و آسفالت و نفس‌نفس را گز نکرده‌ام، روزها را به‌اُمید آزادی دوستانم شب نکرده‌ام، سال‌ها سال رؤیاهایم را به دندان نگرفته‌ام، و روزها را شماره نکرده‌ام که وعده‌ام به مجتبی را وفا نکنم؛ که حالا این خاکِ زخم و اضطراب را بگذارم بروم. این زخم‌ها و رؤیاها تنها چیزهایی‌ست که به آن حس «تعلق» می‌کنم.
گیرم بروم. کجا؟ کجا می‌توانی بروی و ناتمامی‌ها و آرزوهایت را با خود نبری؟ کجا بروی این‌ها را پاک از یاد ببری و بر مساحتِ رؤیاهای ملّتی دیگر در هوایی دیگر بساطِ عافیت باز کنی و خیال کنی هم‌رؤیایشان شده‌ای؛ دخیلِ زخم‌هایشان شده‌ای؛ هم‌تاریخشان شده‌ای و هم‌فردایشان؟ احساس می‌کنم برای تعلق‌داشتن باید با تمام گذشته‌ات با همهٔ خاطراتت با هجاهجای زبان مادری‌ات حاضر باشی. گذشته و خاطره و زبان من همین‌جاست. حضورم همین‌جاست. من مُرده‌هایم را همین‌جا خاک کرده‌ام. حرف من روشن است. اگر قرار است قحطی بکشیم، بگذار همه با هم بکشیم. اگر قرار است بمب‌ها و موشک‌ها باریدن بگیرد، بگذار بر سر همه‌مان ببارد. از همین توبره‌خاک به ستم و به جنگ، «نه» تف می‌کنیم. این آب‌وخاک متعلق به ماست نه آن‌ها که آبش را بریده‌اند و خاکش را به‌ توبره کشیده‌اند. زخم‌ و تباهی و اُمیدش هم متعلق به ماست. یا می‌مانم و به‌سهم ناچیزِ خودم درستش می‌کنم، یا سرتاپایم بذر فردایش می‌شود. این حرف‌ها احساسی‌ست؟ بله، اگر نباشد به خودم شک می‌کنم. این احساس، حقیقت من است. من تصمیمم را گرفته‌ام. این تو و این چند خط حرفِ رک و راستِ رفیقت.

✍️ آزاد عندلیبی

t.me/shabkhwan
❑ اولین بار

اولین باری که فهمیدم ممکن است معلم خودش نخواهد سر کلاس بیاید، روزی بود که آقای عسکری آمد در خانه‌مان و از مادرم اجازه گرفت که فردا من ـــ که توأمان بزن‌بهادر و بچه درس‌خوان کلاس بودم، خیر سرم ـــ دو زنگ به جایش کلاس را بگردانم. هم به خودم می‌بالیدم هم ترس به جانم افتاده بود. تو چشم‌هایم نگاه کرد تأکید کرد که تو و فلانی همکاری کنید تا به همه خوش بگذرد و کسی هم بیرون نزند تا آخر زنگ دوم. معلم رزمی‌کارِ ما همیشه اتوکشیده و سرحال بود. سخت‌گیر. مهربان. مصمّم. آن روز آخرِ زنگ دوم که پیدایش شد صورتش سرخ بود و پیرهن تمیزش چروک ‌افتاده بود و جای یک دکمه‌اش خالی بود. شبش شنیدم که جلو آموزش‌پرورش جمع شده‌اند و بعد «آن‌ها» سر رسیده‌اند با معلّمان ما درگیر شده‌اند. یک ماه بعد معلم دیگری جای آقای عسکری را گرفت. دیر شده بود. آقای عسکری به ما گفته بود «اعتصاب» یعنی چه. بو برده بودیم که «آن‌ها» معلّم می‌زنند. و فهمیده بودیم «جمع شدن» چیست. امروز آقای عسکری را می‌بینم که در چهره‌های بی‌شمار تکثیر شده است. همان‌قدر سخت‌گیر، همان‌قدر مهربان، همان‌قدر مصمّم.

✍️ آزاد عندلیبی

t.me/shabkhwan
❑ احمد شاملو و مدح احسان طبری؟

اخیراً متنی به دستم رسید به‌نام احمد شاملو. گویا خیلی جاها پخش شده. فرستنده پرسیده بود این حرف‌ها حرف‌های احمد شاملوست؟ با اینکه مطمئن بودم شاملو دربارهٔ هیچ عضو و هیچ رهبر «حزب توده» [مگر دربارهٔ مرتضا کیوان، آن هم به‌سبب آمیختگی شخصی] چنین چیزهایی قلمی نکرده، زیر و بالای آرشیومان [آرشیو وب‌سایت رسمی احمد شاملو] را بررسی کردم و از سه‌چهار محققِ دقیق هم محض اطمینان پرسیدم. جز یک بار در «کیهان لندن» و یک بار در «نشریه گلسرخ»، هیچ اثری از چنین متنی نبود. هیچ هیچ. شاملو هیچ‌گاه انتساب این حرف‌ها را به خودش تأیید نکرده و آیدا سرکیسیان نیز انتساب این حرف‌ها را به احمد شاملو رد کرده است.
یکی از رانه‌های «جعل» معمولاً کسب اعتبار از نام گوینده است. چون گوینده در جامعه معتبر است و حرفش برو دارد، پس می‌توان اعتبار نداشته را از حرف و تأیید او دشت کرد. حالا هم معلوم نیست، یا هست، که چه کسانی خواسته‌اند از کسی که زمانی عکس‌به‌دست دوره می‌افتادند آبرویش را ببرند برای مرشد و مرادشان کسب اعتبار کنند؛ به این خیال که نسل امروز دربست می‌پذیرد و باور می‌کند. طنز تاریخ را ببین! حالا که آب‌ها از آسیا افتاده است لابد می‌خواهند آب و آبروی رفته را به‌مدد آسیابانِ نفرین‌شده به جوی برگردانند. اگر حزب توده مؤسس جعلیات در فرهنگ سیاسی ایران مدرن نبوده باشد، دست‌کم یکی از مقوّمانش بوده است. روزگاری تیغش می‌برّیده و حالا نمی‌برَد. روزگاری به‌نیروی جعل سازمان‌یافته هست‌ونیست احدی را با خاک یکسان می‌کرده و حالا نمی‌تواند از پسِ جعل یک یادداشت نیم‌بند هم برآید. متنِ جعلی، ضمیمهٔ این یادداشت است.


✍️ آزاد عندلیبی

t.me/Shabkhwan
خون‌اش را بر گلِ سُرخ می‌بینم
و در ستارگان شکوه چشمان‌اش را
تن‌اش در میان برف‌های ابدی می‌تراود
و اشک‌هایش از آسمان‌ها چکّه می‌کند

چهره‌اش را در هر گلی می‌بینم
صدای او تندر و آواز پرنده‌هاست ــ
و تراشیده به نیروی او بر صخره‌ها
کلماتِ نوشته‌ی او.

همه کوره راه‌ها به پاهای او فرسوده است
و قلبِ نیرومندش دریای همیشه‌تپنده را به طوفان می‌کشد
تاجِ خارش یکی ‌شده با همه خارها
و هر درختی صلیبِ اوست.



ژوزف ماری پلانکت | آزاد عندلیبی

t.me/Shabkhwan
@Shabkhwan
Azad Andalibi, J. M. Planket
■ شاعر: ژوزف ماری پلانکت | ترجمه و صدای آزاد عندلیبی | شب‌خوان

@Shabkhwan
❑ خط ویژه

از تحولاتی که بعد از ۸۸ در ایران، خصوصاً تهران، رخ داد یکی بازطراحی و اصلاحِ خیابان‌ها و میدان‌ها بر اساس «سهولتِ سرکوب» و «دشواریِ تجمع» است. نمی‌شود از «ترافیک» قصه کرد و یک‌دو لاینِ بی‌استفادهٔ جداشده از خیابان‌های اصلیِ شهر را ندید. بیشترِ این «خط‌های ویژه»‌ در بیشترِ ساعات شبانه‌روز خالی‌ست. ساعتی یکی‌دو اتوبوس نیمه‌خالی می‌آید رد می‌شود و پشت‌بندش چند موتورِ مرخص. کمتر میدانی می‌بینید که معماری‌اش جایی برای «تجمع» داشته باشد؛ تجریش، گمرک، ونک، قزوین.

کسانی گفته‌اند که یک «آزادی» بس است برای هفتاد پشتِ تهران. پلازای ولی‌عصر به‌شکلِ چاله‌میدانِ امن چند‌کاره‌ای‌ ساخته شده که به کار حمل‌ونقل ویژه و استقرار اضطراری هم بیاید. میدانچهٔ انقلاب؛ نمونه‌ای متعالی از سیاستِ شهرسازیِ جدید: تاولی فیروزه‌ای که کفتر هم نمی‌تواند بر کاشی‌کاریِ بدوی‌اش بنشیند. بالطبع این وسط سفره‌ای هم کنار دیگر سفره‌های شهرداری [قبیلهٔ دانش‌آموختگانِ مؤدب و دلالانِ این‌کاره و گولاخ‌های تیغ‌دست و نیمچه شرکت‌های خانوادگیِ مؤتلفه و اُمیدکار] پهن شده؛ سفره‌ای دائمی به‌مددِ رنگ‌کاری و حفاظ‌گذاری و آسفالت‌کشی و الخ. به یک کرشمه دو کار: تقویتِ اشتغالِ «درون‌زا» و هموارسازیِ لجستیکِ شهری؛ جشن بی‌کرانِ کلان‌شهرِ شیعی. و امتداد طبیعی ماجرا: محیط‌های ترافیک‌زای دانشگاهی باید جل جمع کند برود نواحیِ خلوت و خوش‌هوا: کجا از سه‌راه کاشانک و ولنجک و پونک خوش‌تر؟ بودجهٔ مالی و معنوی نیز از حجره‌های «امام صادق» تا «علم‌وصنعت» تخس می‌شود: خط ویژه بینِ حوزه و دانشگاه؛ سفرهٔ ته‌ریش و تکنیک. خیال‌انگیز است که هزاران ساعت وقت و میلیاردمیلیارد خرج می‌شود تا مشکل «ترافیک» هر طور شده حل شود اما هر سال هوا وارونه‌تر شده و ترافیک متراکم‌تر!

#جستار

‌■ t.me/Shabkhwan
❑ چشم‌انداز همیشه

این سطرها آخرین سطرهای اتوبیوگرافی ناتمام احمد میرعلایی‌ست:

«دنیایی بود رؤیایی. جهانی بود جادوئی. همهٔ عالم در برابرم گشوده بود. می‌خواستم ببینم. بچشم. تجربه کنم. خودم را در قالب قهرمان فیلم‌ها و رمان‌ها می‌دیدم و گاه از سانس‌های آخر سینما که پیاده به خانه می‌آمدم با خودم حرف می‌زدم یا اشعار شعارگونه می‌سرودم. هرچند همه‌چیز را سرسری می‌خواندم و دانشم سطحی بود اما کمال‌طلب بودم. با خواندن «هوای تازه» و «زمستان» هوادار سرسخت شعر نو شده بودم و کهنه‌سراها را مسخره می‌کردم. می‌خواستم نو باشم. سنّت‌شکن باشم. کارهای عجیب‌وغریب کنم. خودنمایی کنم. جلب توجه کنم. رفاه نسبی به من اعتماد‌به‌نفسی داده بود، اما احساس می‌کردم در هر زمینه‌ای پا بگذارم از من بهتر زیاد هست و تاب شرکت در مسابقه‌ای که نفر دوم شوم را هم نداشتم. از این لحاظ وضع درس و مشقم در سال‌های آخر دبیرستان تعریفی نداشت و گاه پدر غُرغُری به مادر می‌کرد و مادر آن را به من منتقل می‌کرد و همین فاصلهٔ میان من و پدر را بیشتر می‌کرد. با مادر راحت‌تر بودم. شعرهایی را که دوست می‌داشتم برایش می‌خواندم و رمان‌هایی را که می‌خواندم او هم می‌خواند. فاصلهٔ سنی‌مان فقط شانزده سال بود. آن روزها هنوز فروید نخوانده بودم و از «عقدهٔ اودیپ» چیزی نمی‌دانستم. شاید این درس‌نخواندن طغیانی علیه پدر بود، درس‌نخواندنی که سرانجام مرا از حرفهٔ پدری دور کرد و به ادبیات کشید.
پس‌ از گرفتن دیپلم قرار بود به خارج بروم. مادر اصرار داشت یک سالی بمانم. تا سنّ نظام‌وظیفه فرصت داشتم. برای وقت‌گذرانی در رشتهٔ انگلیسی دانشکده ادبیات اصفهان امتحان دادم و رتبهٔ خوب گرفتم. نامنویسی کردم و ماندم»

سطر آخر نقطه ندارد. نقطه‌ای در کار نیست. جمله‌ ناتمام است. احمد میرعلایی نامنویسی کرد و ماند. نامش را نوشتند، نوشتیم و می‌ماند
و رستاخیز
در چشم‌اندازِ همیشهٔ او
به کار است.

#جستار

‌■ t.me/Shabkhwan
❑ از اکتبر تا رود

«نیویورک‌تایمز» سه‌چهار روز پیش گزارشی منتشر کرد که بین کتاب‌دوستان ایرانی خیلی سروصدا کرد. عکسی دست‌به‌دست شد که نشان می‌داد مردم زنجیرهٔ انسانی درست کرده‌اند دارند تو اسباب‌کشی به کتابفروشی شهرشان کمک می‌کنند. کتاب‌ها را دست‌به‌دست می‌کنند تا برسد به قفسه‌های تازه در ملکِ تازه. عدّه‌ای از اینکه هنوز هستند کسانی که حرمت‌گزار کتاب باشند، دلگرم شدند. خودشان را آنجا حاضر دیدند. عدّه‌ای گفتند یعنی می‌شود همین زنجیرهٔ انسانی در یکی از شهرهای ایران هم شکل بگیرد؟ عدّه‌ای هم مثل من به یاد آوردند که این زنجیرهٔ انسانی درست چند ماه پیش وسط تهران شکل گرفت؛ زیر پل کریم خان زند. کسانی را به یاد آوردم که نگذاشتند «کتابفروشی رود» بعد از بیست سال فراز و نشیب بخشکد؛ کسانی که ظرف چند روز کاری کردند که چراغ یکی از کتابفروشی‌های مستقل‌شان خاموش نشود. در ساوت‌همپتون هزاران جلد کتاب دست‌به‌دست شده و چندده‌هزار یورو برای رهن ملک جدید کتابفروشی جمع شده. در بلوار کریم خان کتاب چندانی نمانْد که فروش‌لازم باشد یا لازم باشد تو اثاث‌کشی دست‌به‌دست شود. یک خبرگزاری یا روزنامه ندیدم که ماجرای رود تهران را منتشر کرده باشد؛ یکی از همان خبرگزاری‌هایی که ماجرای اکتبر ساوت‌همپتون را با آب‌وتاب مخابره کرده‌اند. گو اینکه «رود» جاری‌ست، با این‌ها یا بدون این‌ها.

این‌ها را گفتم تا خبر بدهم که «کتابفروشی رود» این بار از آن طرف خیابان کریم خان جوشیده و راه افتاده: نبش خیابان قرنی، پلاک ۱۹۶، طبقهٔ اول غربی. پرطبل‌تر و پرخون‌تر و جاری‌تر از پیش. دست‌مریزاد به سعید مقدم و آقای زارع که ایستاده‌اند.

#جستار

‌■ nytimes: ‌https://goo.gl/hkcZ9v
‌■ t.me/Shabkhwan
‌■ باید زیست، و آفرید. زیستن تا سرحدّ اشک. – آلبر کامو

به‌باور من، یکی از مهم‌ترین میراث‌های فکری آلبر کامو، بحث «نان» و «آزادی» است. کامو بر این حقیقت پافشاری کرد و نشان داد که نمی‌توان نان و آزادی را از هم سوا کرد. نمی‌توان یکی را برکشید و یکی را فراموش کرد یا به تعویق انداخت. به‌درستی به تجربهٔ جهانی مردم و حکومت‌ها پرداخت: «آنکه نانت را بگیرد، آزادی‌ات را خواهد گرفت؛ و آنکه آزادی‌ات را سلب کند نانت را خواهد برید.» این یکی از اساسی‌ترین آموزه‌های روزگار ماست: هم نان هم آزادی.

‌■ @Shabkhwan
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این اجرای جسورانه را ببینید. طراحان این «تابلوویوان» قصد دارند لحظاتی پیش از خلق شاهکارهای هنر را بازسازی کنند. در این ویدئو لحظاتی قبل از خلق شماری از شاهکارهای کاراواجّو، هنرمند بزرگ سدهٔ شانزدهم، را می‌بینیم. موسیقی موزارت هم همچون نخی نامرئی همهٔ این لحظات را به هم متصل کرده. این چند دقیقهٔ شگفت‌آسا حاصل ماه‌ها ماه کار و ایده‌پردازی و تمرین است.

‌■ @Shabkhwan
❑ رهایش کرد

مجتبی نوشته بود: «در تمام مدتی که این کتاب را ترجمه می‌کردم، به مرگ فکر می‌کردم. شبح مرگ بالای سرم ایستاده بود. خیال می‌کردم قهرمان داستان که بمیرد، من هم می‌میرم. نمردم. ولی شبح مرگ هنوز بالای سرم ایستاده، رهایم نمی‌کند.»

پیرایش پیش از چاپ این متن، تجربهٔ ویرانی بود. مجتبی در سراسر متن حاضر بود. حالا می‌دانستم که «نمردمِ» مجتبی نتوانسته جلو «خیال» کردنش بایستد و مرگ خیلی زود «رهایش کرده است». مجتبی مرده بود. قهرمان داستان هم باید می‌مرد. هر فصل که می‌گذشت تصویر مرگ پدیدارتر می‌شد. کی‌یر سایه‌ٔ مرگ را فرازِ سر رفیقش می‌دید و من صفحه‌صفحه قاطعیت حضور مرگ را در وجود مجتبی می‌پذیرفتم. نمی‌خواستم بپذیرم که این کتاب قرار است به آخر برسد. می‌دانستم کتاب را که ببندم، ناچارم مرگ مجتبی را باور کنم. صفحه‌صفحه زار زدم و تمامش کردم. مجتبی «رها شد»؛ همان‌‌طور که شب آخر در خراسان می‌گفت و روز بعدش در تهران با بدن رهائی‌اش بر تخت سردخانه به من گفته بود، رها شد.

سر سالش این بار را زمین گذاشتیم و شرمنده‌اش نشدیم. من دیگر نمی‌توانم «مواجهه با مرگ» را بخوانم. شما جای من. به‌تماشای اوج زبان‌آوریِ مترجمی بزرگ بنشینید و رهایی‌اش را نظاره کنید:

مواجهه با مرگ | براین مگی | مجتبی عبدالله‌نژاد | نشر نو

@Shabkhwan
‌مجلهٔ بخارا با همکاری نشر نو:
شب مجتبی عبدالله‌نژاد

دوشنبهٔ این هفته رمان مواجهه با مرگ، تنها رمان فیلسوف مشهور بریتانیایی و آخرین ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد، رونمایی می‌شود. سخنرانان از مجتبی عبدالله‌نژاد و آثار او سخن می‌گویند و من هم از روزگار کوتاه اما یگانه‌ای که با او تجربه کردم می‌گویم. دو نوازندهٔ خوشنام، امیر کاربُر و آرام روحانی، قطعاتی را به یاد او می‌نوازند. دو قطعهٔ کوتاه تصویری نیز در مراسم پخش خواهد شد.
از شما دوستان صمیمانه دعوت می‌کنم به این مراسم تشریف بیاورید تا یاد آن انسان وارسته را به‌اتفاق هم گرامی بداریم. طبعاً حضور در مراسم آزاد و رایگان است.

■ زمان: دوشنبه، ۱۹ آذر ماه ۱۳۹۷، ساعت ۵ عصر
■ مکان: خ. ویلای حنوبی [استاد نجات‌اللهی]، نبش خیابان ورشو، پارک ورشو، خانهٔ اندیشمندان علوم انسانی، سالن فردوسی

@Shabkhwan