شب‌خوان
1.6K subscribers
89 photos
49 videos
4 files
208 links
گشت‌ها و یادداشت‌های پراکندهٔ آزاد عندلیبی
Download Telegram
Forwarded from نشرنو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ» به روایت تصویر

چگونگی پیدایش عالم
*
نشر نو: اِستیوِن ویلیام هاکینگ (۲۰۱۸ - ۱۹۴۲) فیزیکدان نظری، کیهان‌شناس و نویسنده بریتانیایی است.
*
کتاب «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ» در چهار بخش، شرح برخی از رازآمیزترین پرسش‌های هستی است و از منظر علمی به حل بسیاری از مسائل سیاره زمین کمک می‌کند.
*
این کتاب با طرح این ۱۰ پرسش:

آیا خدایی هست؟
چگونه همه چیز شروع شد؟
آیا در کیهان حیات هوشمند دیگری هم هست؟
آیا می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم؟
داخل یک سیاهچاله چیست؟
آیا سفر در زمان ممکن است؟
آیا زندگی ما در زمین ادامه خواهد یافت؟
آیا باید برای سکونت به فضا برویم؟
آیا هوش مصنوعی بر ما چیره خواهد شد؟
چگونه می‌توانیم آینده را شکل دهیم؟

می‌کوشد بر مبنای فیزیک نظری پاسخ برخی پرسش‌های بزرگ را بدهد و این باور غلط بین عموم مردم را که علم راستین آن‌قدر پیچیده است که نمی‌توانند درکش کنند، کنار بزند.
*
پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ | نوشتۀ استیون هاکینگ | ترجمۀ مزدا موحد | نشرنو، چاپ سوم ۱۳۹۸، ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۲ صفحه، ۲۸۰۰۰ تومان.
*
خرید:
https://bit.ly/2S6ZDaZ
*
@nashrenow
فیگارو اشتباه نکرده که این کتاب را «اثری ادبی و عاشقانه‌ای بی‌نظیر» خوانده. و نشر نو که درباره‌اش چنین نوشته است:

بیش از نیم قرن باید می‌گذشت تا مکاتبات عاشقانهٔ نویسنده‌ای بزرگ و بازیگری مشهور منتشر شود و خبرش به گوشه و کنار جهان برسد. کاترین کامو در سال ۱۹۷۹ این نامه‌ها را از ماریا کاسارس تحویل می‌گیرد تا بعد از نیم قرن در انتشارات گالیمار منتشر شود.
بی‌راه نیست اگر بگوییم که این نامه‌ها را می‌توان مانند یک «رمان» خواند و از طریق این گفتگوی کمابیش بی‌وقفهٔ شگفت‌انگیز به ابعاد تازه‌ای از اشخاص و رویدادها و مکان‌های بسیار پی برد؛ رمانی با دو شخصیت یا دو راوی که عشقی زاینده و فرساینده را دوازده سال تمام رعایت کردند، تا در کمال خود به یک تصادف ناتمام بماند.
آلبر کامو در یکی از نامه‌ها آویشنی را که از دامنهٔ کوهی در فلاتی وحشی کنده است می‌گذارد و برای ماریا کاسارس می‌فرستد و ماریا در نامه‌ای آرزو می‌کند که ای کاش در جیب‌های آلبر جا می‌گرفت و همه‌جا همراهش می‌بود.

کتاب در کمتر از یک هفته چاپ‌تمام شده و اکنون چاپ دومش منتشر شده است.

خطاب به عشق | ترجمهٔ زهرا خانلو | نشر نو

@Shabkhwan | @Nashrenow
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
■ رقص کوئنتین تارانتینو پابه‌پای جان تراولتا و اوما تورمن در «پالپ فیکشن». بیننده مردد می‌ماند که آن رقص کم‌نظیر تاریخ سینما را تماشا کند یا این رقص ناشیانه‌زیبا را. یک کلام: معرکه در معرکه است!

@Shabkhwan
❑ چند ثانیه

ده‌یازده روزِ سخت و نفس‌گیر بود. نمایشگاه کتاب امسال از پار و پیرار شلوغ‌تر اما خلوت‌تر بود. شلوغ‌تر بود از نظاره‌گران و خلوت‌تر از کسانی که پول خرید کتاب داشته باشند. چه جوان‌ها که دلشان غنج می‌زد از دیدن فلان کتاب بر پیشخان و دستشان می‌لرزید از برداشتنش. نه خبری بود از کسانی که پارسال را به‌زحمت سه‌چهار کتاب خریده بودند رفته بودند که امسال بیایند چند ورقی مهمان هم باشیم، نه خبری از رهگذرانی که بتوانی یک کتاب باهاشان گپ‌وگفت کنی. کسانی هم بودند که از خورد و خوراک زده بودند آمده بودند فلان کتاب را بخرند. می‌دیدند نیست. می‌گفتم گفته‌اند نیاورید. می‌گفتند هزار کیلومتر آمده‌ایم به این امید و هزار ریشتر به خود می‌لرزیدم. نوجوانه می‌گفت از آق‌قلا آمده‌ام محض همین دو کتاب. آمده‌ام بگیرم برگردم خانه [خانهٔ آب‌برده]. می‌گفتم ای کاش سیل می‌آمد این‌ها را می‌زد می‌برد که من این‌طور شرمنده‌ات نشوم. دیگری می‌گفت بابا دل دیدن نشر نو را ندارد بغض کرده رفته مانده بیرون که یاد آن پیرمرد ستم‌سوخته نیفتد از روزی که امیرکبیر را مصادره کردند کرکره را کشید پایین کتابفروشی را بوسید گذاشت کنار. سینمامنتقد سیماصدانشینِ ریش‌طویل اول‌وقت آمده متفکرانه به‌به چه‌چهی راه انداخته بلکه «پلی بزند»؛ نمی‌دانست آن وسط رودَکی هست که پل‌پذیر نیست هیچ‌رقمه. نمی‌دانست شنابلدی کافی نیست. وسط همه این سوختن‌ها و سنگینی‌ها آهنگ اطمینان‌بخش سلامی ناگاه جانت را آکنده می‌کند. سلام‌احوال حسن مرتضوی کمتر از بیست ثانیه به یادت می‌آورد که فلانی اینجا تنها نیستی ها. که غمت نباشد. پشت به پشت هم داریم. خداحافظ. عمو اکبر را به‌ناگاه پشت پیشخان می‌بینی با صفا و زلالیِ بی‌مثالش؛ شادیِ سیزده‌ساله را می‌بینی کتابدان و کتابخوان آن‌چنان که ده‌بیست دقیقه جانانه می‌گوید و تو دلت نمی‌آید نفس بزنی. محو تماشایش می‌شوی... از تعلیق درمی‌آیی، کمی قرار می‌گیری. رفیقِ جداشدهٔ سال‌های شهرستان را می‌بینی که با «آقا، این کتاب را می‌خواهم لطفاً» برق از سرت می‌پراند و ساقهٔ ریش‌ریش رفاقت را قلمه‌ای دیگر می‌زند.

الغرض، همان سلام‌احوال چند ثانیه‌ای‌ همان حضور سرزده است که سنگینیِ روزگار را ناباورانه کم می‌کند. اخم‌هایت را باز می‌کند. شش‌هایت را از پاکیزه‌ترین هوای کوهستان‌ها لبریز می‌کند. کم‌اند کسانی که آن «چند ثانیه» را «می‌دانند» و ابدیّت متراکمش را «می‌خوانند». آن‌ها برای من «خورشیدهایی در کالبد»ند ـــ لحظاتی کوتاه، به‌قامت عمر.

t.me/Shabkhwan
❑ ستار خان، ستار خان

«برای اخراج محمدعلی‌شاه هیئتی تشکیل شد که من هم جزء آنها بودم. روزی که ترتیب اخراج وی را می‌دادیم دارای قیافه‌ای تکیده و شکسته بود. همسر او هم مرتب گریه می‌کرد و از دوری احمد [شاه] ناراحت بود... عدهٔ زیادی در مقابل سفارت [روسیه] در زرگنده آمده بودند و بعضی با خود اسلحه داشتند و می‌خواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند... شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافهٔ بغض‌گرفته جلو آمد و به‌ترکی شروع به احوالپرسی کرد... به او گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. بغض شاه ترکید. گفت خدا ذلیل کند شاپشال [معلم روس محمدعلی شاه] و امیربهادر [وزیر جنگ] را. آنها من را اغفال کردند تا روبه‌روی ملتم بایستم. گفتم عذر بدتر از گناه... به هر حال الآن چاره‌ای نیست و خودکرده را تدبیر نیست و باید هرچه زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می‌خواهی به این زندگی ذلت‌بار ادامه دهی و زیر بیرق خارجی بمانی. شاه در این موقع با صدای بلند می‌گریست... دیگر آن شاهی نبود که روبه‌روی ملت خود ایستاده بود. مثل بچهٔ مطیعی شده بود که پناهگاهی می‌جست.
چون شایع شده بود که محمدعلی شاه قصد خروج با مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد، ستارخان به ترکی و با فریاد گفت: جیب‌هایش را بگردید. من نزد ستارخان رفتم و به‌ترکی گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکن، در وضع روحی بدی است. گفت: من بیلمیرم، یعنی من نمی‌دانم... اثاثیهٔ شاه و حتی جیب‌هایش را به‌شکل زننده‌ای بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند... ستارخان پا را فراتر گذاشت و گفت اثاثیهٔ ملک جهان، خانمش، را هم بگردند. گفتم: این کار زننده است. ستارخان چند زن از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر... بودند صدا کرد و به‌شکلی موهن گفت اثاثیهٔ خانم و خدمه را بگردند. زن‌ها حتی سینه‌بند خانم را گشتند و چند قطعه الماس یافتند. شاه خواست مانع شود، ستارخان به‌ترکی گفت: هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا می‌خواهی دارایی‌های رعیت را هم به تاراج ببری! فحش رکیکی هم نثار شاه کرد. من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمی‌شد. مرتب مانند شیر می‌غرّید و اسلحه‌اش را تکان می‌داد.»

دیشب لختی از خاطرات سید حسن تقی‌زاده را برای دوستی فرستادم که به ماجرای خروج محمدعلی‌شاه قاجار از سفارت روسیه به‌قصد ترک ایران اشاره می‌کند. امروز گزارشی تصویری برایم فرستاد. نمی از یم فساد. پرسیدم چه از دست دادیم که از «تفتیش سینه‌بند زن دلپسند شاه» با سر به دوزخ فعلی افتادیم؟ گفت پاسخش یک و بی‌شمار است: جهل مردمان و زرنگی گداصفتان. گفتم «انقراض مفهوم ستّار خان». گفت «برآمدن مفهوم شیخ فضل‌الله».

کجاست ستّار خان؟

t.me/Shabkhwan
■ سالروز درگذشت عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر
شب‌خوان
■ سالروز درگذشت عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر ‌
❑ چشمان نخفته در گور
‌‌
به چشم‌های عبدالرحیم جعفری نگاه می‌کنم. چشم راست همان ارادهٔ آهنینی را بروز می‌دهد که در چند دهه حیات مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر ثبت است و چشم چپ آمیزهٔ مشقت و ظلم‌دیدگی است: از سنگینیِ کتاب‌های چیده‌برسر در چاپخانه‌های تیمچه و ظهیرالاسلام گرفته تا تجربهٔ زندان اوین و جدایی از فرزندش امیرکبیر. پیراهن و ژیلهٔ مرتب و کراوات متناسب، سیمای مدیران پیش از انفجار نور را بازنمایی می‌کند و لوگوی در دستْ صنعتی خودساخته و غارت‌شده را. کتاب‌های پشت سر نیز یادآور بخشی از بهترین کتاب‌های تاریخ نشر این کشور است.
صاحب‌عکس یک «از صفر مطلق شروع‌کرده» است و شاهدی مصمّم بر ظلم و بیدادی که بر نسلی از کاری‌ترین فرزندان این مملکت رفت. یادمان صنعتی‌زاده‌ها و قندچی‌هاست. حتماً خیلی‌ها ماجرا را نمی‌دانند یا از یاد برده‌اند. البته خیلی‌ها هم می‌خواهند که «از یاد برود»؛ همان‌ها که با حنجرهٔ حرص و نفرت بیرقِ «ملّی‌سازی» و مصادره دست گرفته بودند ــ و از قضا امروز دخیلِ امیدکارِ سفرهٔ گسترده‌الوان خصوصی‌سازی‌‌اند ــ و همان‌ها که از بزرگ‌ترین نشر خاورمیانه که می‌رفت هم‌قوارهٔ گالیمار و اکسمو و فوندو و نورتون شود، جنازه‌ای آفتاب‌دیده باقی گذاشته‌اند.
به‌قولی، از به خاک افتادن امیرکبیر ناشرهایی پا گرفتند که یا فرزندان خودش بودند یا فرزندان قاتلانش. می‌گفت «تنها توفان فرزندان ناهمگون می‌زاید» و زایید، زاییدنی! از دوستی می‌پرسیدم که فرزندان و فرزندخواندگان را می‌شناسیم، فرزندان قاتلان را چطور؟ قرار است این نسل‌ها ندانند و نشناسند که چه روزگاری از سر گذرانده‌اند از سر گذرانده‌ایم؟
چند ماه پیش خبر رسید که اولین کتابفروشی امیرکبیر در چهارراه ناصرخسرو را هم «خصوصی‌» کرده‌اند و فروخته‌اند به احدی از مردم؛ تاراج بی‌سروصدا ـــ نمودی از سیاست کلان «مردم علیه مردم». شگفتا که امیرکبیر حتا در دوران حراجش هم آیینهٔ روزگار این مملکت است. اگر روزی آیینهٔ شکل‌گیری طبقهٔ متوسط شهری و تحول فرهنگی‌اقتصادی بود، امروز آیینهٔ چپاول و حاتم‌بخشی عنان‌گسستهٔ جاری‌ست. پرسش این است که آیا فردا نیز آیینهٔ روزگار آیندگان خواهد بود؟ در آن آیینه چه تصویری می‌نشیند؟ تصویر عبدالرحیم جعفری یا تصویر خودِ آمرها خودِ عامل‌ها؟
آنخل آستوریاس نوشته بود که مردمی معتقدند که چشم‌های ستم‌مردگان در گور باز می‌ماند تا روزی که عدالتی آنجا جاری شود. روزگار را باش که اول‌بار فرزند صاحب‌عکس کتاب «چشمان نخفته در گور» آستوریاس را چاپ کرده است. و چشم‌های جعفری تا آن روز در گور نخواهد خفت.


t.me/Shabkhwan
تصویری از کد مخفی‌های اسناد ضد اطلاعات گارد شاهنشاهی دربارهٔ خانوادهٔ پهلوی. نکتهٔ جالب برای من نه کدها که علائم نمونه‌خوانی و ویرایشی در متن است. اینکه ویراستار یا نمونه‌خوان هم داشته‌اند جالب است. نمونه‌خوان خوبی داشته‌اند اما چند مورد از زیر دستش در رفته. مثلاً: «سازمانها ی» و فاصلهٔ سجاوندی‌ها از حروف و فاصله‌بسته‌ها. البته این هم هست که ماشین‌تایپ نمی‌تواند حروف را مثل امروز دقیق و منظم کنار هم بنشاند و به این لحاظ، کار ویراستار در مجموع قابل قبول است!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و پچپچه‌یی که غلتاغلت تکرار می‌شود
تا دوردست‌های لامکانی:
«من هم اینجا هستم»...

چهل‌وشش سال پس از اعدام «ویکتور خارا» صدای گیتار و حنجره‌اش از گلوی هزاران نفر شیلیایی شنیده می‌شود؛ از گلوی مردمی که بر پا خاسته‌اند و گیتار و مشت و پرچم را به اهتزاز درآورده‌اند. همهٔ بادهای جهان در پرچم و حنجره‌هایشان وزان باد! امواج دریای تن‌هایشان جوشنده‌تر باد!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکیب مصدق سرودی را با ریتم سرود جهانی پارتیزان‌ها علیه فاشیسم به‌فارسی می‌خواند؛ Bella Ciao یا بدرود زیبا. همان‌قدر که مردم به سرود نیاز دارند، سرود نیز به مردم نیاز دارد. مردمِ بی‌سرود مردمِ بی‌حنجره‌اند. سرود مردم را متحد می‌کند و مردم سرود را زنده نگاه می‌دارند. باید سرود و سرود باید!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشیِ غربت‌نشین، بخشیِ تهران‌سوخته، بخشیِ سازدست که عصر در خلوت‌ترین دقایق از اعماق جان می‌خواند «به قربون صدایِت» بی‌‌ که سر بلند کند ببیند کسی می‌رود کسی می‌آید یا کسی می‌شنود، چرا می‌خواند؟ برای که می‌خواند؟ سیِ خودش سیِ فیروزه سیِ غربت‌آباد سیِ صدا؟ تنها صدا؟ در صدایش عناب‌های بیرجند می‌شکوفند و سرو کاشمري جوانه می‌زند، در صدایش باران می‌بارد بر هزارمسجد بر عاشقانِ عطشانِ مدفونش. در صدایش شریف‌زاده و حاج‌قربان نشسته‌اند پهلو‌به‌پهلو صدا در صدا روبروشان وینستون‌به‌دست، مجتبی عبدالله‌نژاد. های بخشی... برای چه برای که می‌خوانی؟ چرا چنین آتش؟ تَش زه‌ئی وِ سِخُنم بخشی. های بخشی.

@Shabkhwan
مورچه‌ها جنازه‌ی مردگانشان را از بوی تعفن‌ آنها تشخیص می‌دهند. اگر در روز روشن جسد مورچه‌ای را ببینند، نمی‌پندارند که مرده است. یک‌دو روزی باید بگذرد و جسد تجزیه شود تا از بویش دریابند که همنوعشان مرده است. در این هنگام می‌آیند بلندش می‌کنند بر سر دست می‌برندش می‌اندازندش روی خیل اجساد قبلی. اینجا گورستان موران است. ویلسون، زیست‌شناس معروف، در آزمایشی به نظر من سبعانه روی چند تا مورچه‌ی پاکار و سرحال مقداری اولئیک اسید ریخت تا بشریت به این کشف بزرگ نائل شود و به کاشفش کلی جایزه و اعتبار برسد که برخورد مورچه‌های دیگر با این قربانیان چه خواهد بود. اولئیک اسید همان عنصری‌ست که وقتی جسدی تجزیه می‌شود می‌پراکند. همان بوی هول‌آور جسد. مورچه‌های دیگر این بوگندوهای زنده و از همه‌جا بی‌خبر را به چشم مرده‌ی متحرک نگریستتد و رفتند بر سر دست گرفتندشان و آنها را در حالی که پاهایشان در هوا تکان‌تکان می‌خورد بردند انداختند تو گورستان موران. تا آن بو به‌کلی زایل نشد، قربانیان حق بازگشتن به کولنی را نیافتند.
این را که خواندم، حس کردم یکی از آن قربانیانم، یکی از آن موران؛ بوی اولئیک اسید می‌دهم. و بو از تنم نمی‌رود که برگردم به جامعه‌ی انسانی...

✍️ مانی پارسا

t.me/Shabkhwan
■ برای شما که عشق‌تان زندگی‌ست | شعر احمد شاملو | صدای آزاد عندلیبی |‌ روز جهانی زن گرامی باد!

t.me/Shabkhwan
❑‌ چارهٔ دیگری نداشت؟

«چارهٔ دیگری نداشت». این جملهٔ آرتور شلزینگر را دربارهٔ جان‌ اف. کندی شاید بتوان «جملهٔ خلاص» حکمرانان چپه‌شدهٔ تاریخ دانست. جمله‌ای که هم شخصِ وصف‌شده را در مقام «طفلک» می‌نشاند و هم گواهی‌ست بر سرانجامی که به‌دست خود یا به‌ید بیضای روزگار برایش رقم خورده است. باربارا تاکمن را مورخ‌نویسنده‌ای می‌شناسیم که حاضر نشد شورمندی و کششِ روایت را فدای طول و تفصیلِ جزئیات و یافته‌های تاریخی و بیان آکادمیک کند تا مبادا خواننده‌ای کتاب را خوانده‌نخوانده بگذارد در قفسهٔ کتابخانه برای تکمیلِ دکور و روز مبادا. او در تاریخ بی‌خردی هم همین سبک و سیاق را در پیش گرفته و تاریخ را به‌مثابهٔ رمان ورق می‌زند. شخصیت‌ها را یکی‌یکی به «صحنهٔ بی‌خردی» احضار می‌کند، می‌چرخاند، زیر و بالا می‌کند و با نهیب «چه شد که چنین شد» می‌فرستد پشت پرده. این که چرا شهروندانِ تروا دندان اسب پیشکشی را نشمردند، تردید کاپوس و کاساندرا را به هیچ گرفتند و صبح شهر را تسخیرشده یافتند؛ یا این‌که چطور حماقت و تداومِ حماقتِ پاپ‌ها کار را به مشق قتال در دارالشفای مقدس کشاند و اسباب جداسریِ پروتستان‌ها و ایلغار رُم فراهم شد یا چه شد که بریتانیا، این پهناورترین امپراتوری تاریخ بشر، آمریکا را دستی‌دستی از دست داد؛ یا چه شد که آمریکا در باتلاق‌های هوشی‌مین زمین‌گیر شد و از فرو رفتن نیز تن نزد ـــ همه و همه را در صحنهٔ بی‌انقضای «بی‌خردی» زیر و بالا می‌کند. تاکمن در خلال روایت، نخی ناپیدا را از قماشِ چهل‌تکهٔ بی‌خردی می‌کشد بیرون جلو چشم می‌گیرد که این است دستورالعمل شکست و تباهی در همهٔ دوران‌ها: جمود فکری، تعصب بر اصول و باورهای تغییرناپذیر، و در نهایت تداومِ باورهای اولیه به‌رغم تحول روزگار. اکنون که «ماجرای کرونا» بشریت را یک بار دیگر یک‌لنگه‌پا بر صحنهٔ بی‌خردی نگه داشته، بازخوانیِ «تاریخ بی‌خردی» ممکن است دست‌ودلِ شماری از خوانندگان را بلرزاند. حالا که اسبِ پیشکشی از دروازه‌ها گذشته و شیهه‌صدا در کوچه و خیابان می‌دود، شاید صدای تردیدآمیز کاپوس و کاساندا از اعماق خاکسترهای تروا، شنیدنی شده باشد. حالا. پیش از آن‌که قلم بردارند بنویسند: «چارهٔ دیگری نداشت».


✍️ آزاد عندلیبی

تاریخ بی‌خردی | باربارا تاکمن | ترجمهٔ حسن کامشاد | نشر کارنامه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ آقای عکس

لانگ‌شات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ می‌زنیم. هر دو سر ذوق آمده‌ایم. نور پخش شده کف اتاق. شعف‌زده از پیش‌انگاشت و کمپوزیسیون و ریزه‌کاری عکس‌های بیل برانت و اَودُن و کارتیه‌برسون می‌گوید و من به این فکر می‌کنم که چطور من هم این ریزه‌کاری‌ها را دیده‌ام و فهمیده‌ام بی‌آن‌که عکاس باشم؟ چطور است که می‌توانم پاهم‌پای او از زیر و بمِ عکس‌ها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بی‌درنگ یاد نام آقا معلم می‌افتم: تری بَرِت. می‌گویم همه این‌ها را از کسی آموخته‌ام که حتماً می‌شناسیش. می‌شناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانه‌اش دست نوآموز را می‌گیرد تاتی‌تاتی می‌برد از برابر چشم‌اندازهای شگفت‌آسای آنسل آدامز عبورش می‌دهد و به دری می‌رساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دسته‌بلند تا ابد باز گذاشته که تازه‌واردها غریبگی نکنند. از در که وارد می‌شوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده می‌شود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
می‌گویم اگر می‌توانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی می‌گفتم که او نگفته و کاش می‌گفت. می‌گوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهان‌اند. شبش می‌آیم نامش را جستجو می‌کنم. می‌بینم پرده‌ای در قاب نیست. عمق میدان واضح‌تر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیس‌بوکش با عکس سر می‌کند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قاب‌ها بی‌نقص. عکس در زندگی‌اش جاری‌ست و زندگی‌ را هنوز از دریچهٔ دوربین‌ها محک می‌زند. کامنت جویندگان را جواب می‌دهد و معلمی می‌کند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از دیدن عکس تا نوشتن عکس. از نگریستن عکس تا درک عکس به‌مثابهٔ متن. [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان می‌دهد.] اگر هر روز تا چشم باز می‌کنید قاب شبکه‌های اجتماعی را باز می‌کنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه می‌آیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش می‌کند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».


✍️ آزاد عندلیبی

■ نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
@Shabkhwan
Azad Andalibi, Sa'di
غزل سعدی شیرازی | صدای آزاد عندلیبی

@Shabkhwan
❑‌ زنازادهٔ زمان خویش بودن

ناغافل به کسی می‌گویید بیا شکسپیر بخوان. جواب حاضرآماده: در جهانی که داعش دارد چرا شکسپیر بخوانم؟ در دورانی که هزاران نفر آوارهٔ جزایر پرت‌افتادهٔ زمین و صحاری آن سوی استانبول شده‌اند شکسپیر می‌خواهم چه‌کار؟ در جهانی که روز روشن هزارها آدم را کف خیابان‌ سلاخی می‌کنند، شکسپیر به چه کار می‌آید؟ عصر الیزابتی را چه به عصر هوش مصنوعی؟ پرسش‌ها و تردیدهایی از این دست از ذهن خیلی‌ها می‌گذرد. کسانی ممکن است شکسپیر و نمایشنامه‌هایش را چیزی سربه‌سر «تاریخی» تلقی کنند و سزاوار نشستن در موزه‌های بلیط‌لازمِ تحت‌الحفظ. کسانی هم آن‌قدر در ریزه‌کاری‌های آثارش ریز می‌شوند که نهایتاً فلوشیپ «شکسپیر» می‌شوند تا آن انسانِ معاصر و گفتگوکننده با او؛ آن ناظر تصویر بزرگ‌.
اگر می‌خواهید پاسخی برای این پرسش‌های از خود و از دیگری داشته باشید، به کتاب دوران‌ساز متفکر لهستانی رجوع کنید که خوف‌انگیزترین فجایع قرن بیستم را از سر گذرانده است؛ «اردوگاه‌های مرگ» را در دو قدمی خویش دیده است، پا پس کشیدن «اردوگاه غرب» را شاهد بوده و سلطهٔ تمام‌عیار «اردوگاه شرق» را بر حیات و ممات کشورش مشاهده کرده است. زنجیرهٔ کشتار بی‌پایان را با چشم‌های خودش دیده و نمایشنامه‌ها را به‌تجربه زیسته و به این ادراک تاریخی رسیده که جهان شکسپیر و جهان انسانِ این قرن کمابیش یکی‌ست و دغدغه‌های او می‌بایست راهگشای اهالی امروز باشد؛ که شکسپیرخوانِ امروزی راهی ندارد جز آن‌که آثار شکسپیر را از طریق تجربهٔ زیستهٔ خویش تفسیر کند تا شاید به آنچه در این نمایشنامه‌هاست نزدیک‌تر شود؛ چرا که «شکسپیر مانند جهان است و یا شبیه خود زندگی» و هر انسانی در هر دوره‌ای می‌تواند به سطح و در ژرفای این متونِ بی‌زمان بنگرد و بازتاب زمانهٔ خود را در آن بجوید. یک حاصلْ این‌که دیگر از جنگ و جنایت بی‌انجام جهان جا نمی‌خورد و سرخورده نمی‌شود و صحنه را در پرتو تاریخی تماشا می‌کند که در سطراسطر نمایشنامه‌ها ضبط است؛ جایی که چهرهٔ ازلی ــ ابدی جنگ و جنایت سراپا عریان شده است.
یان کات از شکسپیر معاصر ما بر رودخونهٔ زمان پلی می‌سازد تا ناظر تیزبین بتواند در آن‌سو، آن‌جا که آن‌ها ایستاده‌اند، هملت و ریچارد و دزدمونا و شاه‌جان و دیگر چهره‌ها و چهرک‌ها را ببیند و خطوطِ شباهت امروزِ خوف‌انگیز را در دیروزِ خوف‌انگیز تشخیص بدهد؛ جهانی بزرگ در دل جهانی کوچک؛ آن‌قدر کوچک که «میان آرواره‌های این خونخوار و آن جنایتکار» جا می‌شود. خُرد می‌شود. در آن‌جا که فرزندان زنازادهٔ زمان خویش ایستاده‌اند.


✍️ آزاد عندلیبی

شکسپیر معاصر ما | یان کات | ترجمهٔ رضا سرور | نشر بیدگل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کدامشان؟:
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه؟
فی قربها عذاب فی بعدها السلامه؟

شاید همان‌قدر که حافظ‌نویسان مرددند، خود حافظ هم مردد بوده است. شاعری هم نوشته بود که «من از دوری و از نزدیکی در وحشتم». دوری چیست و نزدیکی چیست، واقعاً نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم.

@Shabkhwan
یک بار بیشتر نجف دریابندری را ندیدم. زمستان پیرارسال. قبل‌تر هم دیده بودمش. بارها. در کتاب‌‌هایی که به جهان و زبانم شکل می‌داد. بچه که بودم «دریابندر» را جایی می‌دانستم مثل دربند، اراک، سربندر. خیال می‌کردم دریای «پیرمرد و دریا» سردتر از دریابندر است. شراب تاریخ‌خورده‌اش را دیده بودم بوییده بودم. زمستان رفتیم دیدنش تماشا. استخوانی و حزن‌انگیز غولْ تکیده بود. لمیده‌نشسته بر صندلیِ ملافه‌پوش، نگاهْ خیره به روبرو. چشم‌ها دو جامِ لِردگرفتهٔ شرابِ انگورسیاه. خیره به روبرو. نگاهِ آخرین لحظاتِ همان زندانی‌ِ منتظراعدام بعدِ مرداد در سلول. چند جمله‌ای بیشتر نگفت سلیس اما نامفهوم. سکوت محض. حضورِ اشیای مدرن و عتیق. لینکلن را می‌مانست خیره به روبرو بی‌اخم بی‌لبخند. فقط دو اسم که بردم چشمش رعدوبرق زد: فهیمهٔ راستکار. گفت «خانوم خیلی وقته نیست. ما هستیم.» و بعد: کیوان. مرتضا کیوان. چشمش برق زد عضلاتش رگ‌به‌رگ شد رگ‌هایش ورم کرد سرِ جایش جنبید چند جمله از کیوان گفت انگار داشت جوخهٔ آتش را می‌دید خون مرتضا را غرّید نبارید سرخ شد. شصت سال زخمِ مرتضا تازه بود. قبل و بعدش هم هیچ یک سخنی نگفتیم؛ نه میهمان، نه میزبان، و نه گل‌های داوودی. در چشم‌هایش دیدم که دریابندر شهری‌ست در زبان. در زبانی که دوست می‌داشت.

@Shabkhwan
❑‌ توی صورت کدام‌ یکی، اول تف کنم؟

از آخرین باری که روزنامه خوانده‌اید چند وقت می‌گذرد؟ از آخرین باری که رغبت کرده‌اید روزنامه‌ای را دست بگیرید ورق بزنید ببینید فلان روزنامه‌نگار در فلان ستون چه نوشته است، چند وقت گذشته است؟ هنوز روزنامه‌نگاری هست که خواندن مقالاتش آن‌قدر بیرزد که شما را وادار کند پا شوید بروید کیوسک روزنامه‌فروشی، شمارهٔ روز را بخرید یا آبونهٔ آن روزنامه شوید محض خواندنِ مقالهٔ او؟ احتمالاً دیرگاهی از این شور و شررها گذشته و دیگر «روزنامه‌نگار» در این معنا در کار نیست. در میانهٔ سدهٔ بیستم، در ملتقای فاشیسم و نازیسم و نهضت مقاومت، آن‌گاه که آفتاب نیمروز بر فرنچ و صورت سوختهٔ پارتیزان‌ها تابیدن گرفته بود، مقالاتی در کار بود که می‌توانست اول و آخر جامعه‌ای را به هم برساند و خون رگ‌های این و آن «پارتیجانو» باشد در کوره‌راه‌های آلپ در گدارهای سویل در بلندی‌های مون‌بلان. آن مقالاتِ مستعارنوشت را از طنینشان بازمی‌شناختند ـــ از خیابان‌های پاریس تا سنگر جمهوری‌خواهان اسپانیا و از اعماق امریکای لاتین تا خانه‌مخفی‌های پارما. امروز لابد این اشارات را زیاده «حماسی» یا «رؤیاگون» به شمار می‌آورید. لابد روزنامه‌نگار را تنابنده‌ای می‌دانید که صبح‌به‌صبح چای‌نیمرو یا قهوه‌کره را خورده‌نخورده راه می‌افتد سمت روزنامه می‌نشیند بین دو پارتیشنْ منتظر تا رپورتاژ کدام جناح را انشا کند بدهد سردبیر روی صدی‌نود مجیزها خط بکشد ــ که خوب چربش نکرده‌ای ــ، گویای سقوطی‌ست که روزنامه‌نگاری در روزگار ما تجربه کرده است. این‌ها را گفتم تا یاد کنم از چهرهٔ کامل‌عیار «روزنامه‌نگار» که در یاد دارم. آلبر کامو را نویسنده می‌شناسیم و فیلسوف، برندهٔ جایزهٔ نوبل، کارگردان تئاتر. چهرهٔ روزنامه‌نگارِ او به‌گمان من همان‌قدر مهم است که آن‌ها. هنوز اکتو‌ئل‌ها و مقالات او اکنون نیز آن‌قدر مایه دارد که قلم‌به‌مزد روزمزد و سردبیر کرایه‌ای را با این پرسش مواجه کند که «روزنامه‌نگار کیست؟ تو روزنامه‌نگاری؟»
کتاب تعهد اهل قلم فقط دربردارندهٔ مقالات سیاسی آلبر کامو نیست. در این کتاب که گردآورده و ترجمهٔ مصطفی رحیمی ـــ کاموی ایرانی ـــ است زیر و بم صدای سوختهٔ کامو پیداست: سارتر را خطاب کرده است. فرانکو را خطاب کرده است. استالینیست‌ها را اهل تئاتر را پاپ را آدمیزاد را خطاب کرده است که «ای آدمیزاد، تو کدام را بیشتر می‌پسندی؟ آن را که می‌خواهد به نام آزادی نان تو را ببُرد، یا آن را که می‌خواهد در برابر دادن نان، آزادی‌ات را بگیرد؟» و پاسخ داده‌گرفته است: «توی صورت کدام یکی، اول تف کنم؟»


✍️ آزاد عندلیبی

تعهد اهل قلم | آلبر کامو | ترجمهٔ مصطفی رحیمی | انتشارات نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview