شب‌خوان
1.6K subscribers
89 photos
49 videos
4 files
208 links
گشت‌ها و یادداشت‌های پراکندهٔ آزاد عندلیبی
Download Telegram
به امید نوروز، نوروزتان پیروز!

امید که این نوروز آغازِ پایانِ تاراجِ ایران باشد و زهدان خاورمیانه دیگر از آزادی و همزیستی بار بگیرد نه از ظلم و بی‌رحمی و دشمنی. به امید نوروز...

‌■ @Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز بعدازظهر، آخرین تصاویر از #پلدختر لرستان: خیابان انقلاب را آب فراگرفته و خانه‌ها آسیب دیده‌اند. فیلمبردار از سرگردانی و اضطراب خودش و مردم می‌گوید.

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایی از اعماق

آن‌هایی که لرها و لک‌ها و کُردها را می‌شناسند، می‌دانند که بغض کردن یک «پیا» به چه معناست. می‌دانند با بغض نشسته در حلقوم و لب‌های لرزان سخن‌گفتن یک پیا به چه معناست. پرسش این است: کسانی که باید بدانند هم می‌دانند؟ گل و لای و بغض نمی‌گذرد. تلنبار می‌شود...

‌■ @Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب رودها سخت تلخ است، آقا...

می‌گفت کجاست شاه‌میرزا مرادی که حال و روز امروزِ لُرها را «چپی» بنوازد؟

‌■ @Shabkhwan
@Shabkhwan
Sa'di Shirazi/Azad Andalibi
‌■ غزل سعدی شیرازی | صدای آزاد عندلیبی | موسیقی کیهان کلهر

‌■ @Shabkhwan
❑ به ایرنه گارسیا
[ترانه‌ها: بازی‌ها، ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴]


یکی با دیگری
سپیدارها
در بیشه می‌رقصند
و می‌رقصد درختچه
با چهار برگ کوچکش.

ایرنه!
سر می‌رسند باران‌ها
و برف‌ها، آن‌گاه.
برقص روی سبز
سبز، روی سبز
که پابه‌پای توام من.

آه، چگونه می‌دود آب
آه، دل من!

یکی با دیگری
سپیدارها
در بیشه می‌رقصند
و می‌رقصد درختچه
با چهار برگ کوچکش.



فدریکو گارسیا لورکا | ترجمهٔ محسن عمادی و آزاد عندلیبی


پ.ن: حاصل یکی از شب‌نشینی‌های چند هزار کیلومتریمان با محسن. تصمیم گرفتیم که این شعر آغاز ترجمهٔ کتاب «ترانه‌ها»ی آن شاعر بزرگ باشد.

t.me/Shabkhwan
https://t.me/a_name_for_nobody
❑ خطاب به عشق

تا بیایم دربارهٔ این کتاب چیزی بنویسم، خبر شدم که چاپش به یک هفته نرسیده در خودِ تهران تمام شده است. چنین خبری در وضعیتی که به‌قول کامو «زندگی انسان به پشیزی نمی‌ارزد» به‌نوعی «غبار تسکینی‌ست بر حضور وهن». یک هفته از انتشار نامه‌ها در «گالیمار» نگذشته بود که کتاب را سفارش دادیم و بخت‌یار بودیم که چهار روز بعد به دستمان رسید. تجربهٔ ویرایش اثری که کلمات کامو در آن نشسته یا شاید ایستاده به اقیانوس خیره شده، تجربه‌ای یگانه است. احساس می‌کنی در پیشگاه نویسنده‌ای ایستاده‌ای که عمری آمیخته‌اش بوده‌ای و حالا می‌خواهی به یاری مترجمی کاردان و زبان‌آور زیر و بم صدایی را که از نویسندهٔ بزرگ شنیده‌زیسته‌ای در زبان فارسی منعکس کنی؛ بخصوص که هیچ‌گاه لحن عاشقانه‌ٔ او در این زبان و زبان‌های دیگر وجود نداشته است.
کاموی عاشق هم یادآور کامویی‌ست که می‌شناخته‌ایم هم چهره‌ای سراسر تازه از اوست؛ چهره‌ای که شاید هیچ‌وقت از نویسندهٔ بیگانه و طاعون تصور نمی‌کرده‌ایم. برعکسِ آیدا و طاهره و چند معشوق دیگر که بیشتر «مخاطب» نامه‌های عاشقان مشهورشان بوده‌اند، «ماریا کاسارس» پاهم‌پای کامو می‌نویسد و افق‌های تازه‌ای نه «به‌واسطهٔ او» که «به‌دست او» پدید می‌آید. گاه چنان جانانه می‌نویسد که از نویسندهٔ مشهور نیز پیش می‌افتد. در دفاع از جمهوری‌خواهان اسپانیا علیه فرانکو بیانیه می‌نویسد، کامو ترجمه می‌کند. ناز بنیاد می‌کند، کامو بر باد می‌رود. گاه حسادت کامو را شعله‌ور می‌کند و انگار سرمست می‌شود از اینکه در شعله‌گاه گدازه‌های جان او زنانگی‌اش را صیقل می‌زند ــــ کسی که بیش از آنکه معشوقهٔ آلبر کامو یا دختر رئیس‌جمهور اسپانیا باشد، زنی‌ست متکی‌به‌خود و رها از انقیاد. در نامه‌ها لحظات اختفا و آفرینش مردی سل‌گرفته و مضطرب و دل‌نازک را در پس چهرهٔ افسانه‌ای آلبر کامو می‌بینم. دقایق ابرآفتابی زنی نازنین را نظاره می‌کنم جسور و خویشتن‌دار که بیش از هر کس دیگری تداعی‌گر «اُرفه» ژان کوکتو است.
کامو در یادداشت‌هایش نوشته بود: «عشق بی‌عدالتی‌ست، اما عدالت کافی نیست.» با خواندن این نامه‌ها می‌فهمم که چرا معتقد است که عدالت کافی نیست. شاید بتوان این نامه‌ها را ژنوم تمام نوشته‌های آلبر کامو دانست. لحظات خلق رمان‌ها و نمایشنامه‌ها و آثار فلسفی کامو در این نامه‌ها به بهترین نحو ثبت است، چرا که برای «بهترین موجود زندگی‌اش» نوشته است. ماریا جایی در نامه‌هایش به یک «رمان مکاتبه‌ای» اشاره می‌کند، بی اینکه بداند که نیم قرنِ بعد نامه‌های او و معشوقش را ـــ با بوی آویشنی وحشی که برایش نامه‌پیچ کرده بود ـــ مانند رمانی مکاتبه‌ای می‌خوانند و تاریخ دردمند آرزومندی‌شان را به نظاره می‌نشینند.

‌مترجم ترجمهٔ این کتاب را به «مصطفی رحیمی، کاموی ایرانی» تقدیم کرده است: خطاب به عشق؛ نامه‌های عاشقانهٔ آلبر کامو و ماریا کاسارس، ترجمهٔ زهرا خانلو، نشر نو.



t.me/Shabkhwan
Forwarded from نشرنو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ» به روایت تصویر

چگونگی پیدایش عالم
*
نشر نو: اِستیوِن ویلیام هاکینگ (۲۰۱۸ - ۱۹۴۲) فیزیکدان نظری، کیهان‌شناس و نویسنده بریتانیایی است.
*
کتاب «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ» در چهار بخش، شرح برخی از رازآمیزترین پرسش‌های هستی است و از منظر علمی به حل بسیاری از مسائل سیاره زمین کمک می‌کند.
*
این کتاب با طرح این ۱۰ پرسش:

آیا خدایی هست؟
چگونه همه چیز شروع شد؟
آیا در کیهان حیات هوشمند دیگری هم هست؟
آیا می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم؟
داخل یک سیاهچاله چیست؟
آیا سفر در زمان ممکن است؟
آیا زندگی ما در زمین ادامه خواهد یافت؟
آیا باید برای سکونت به فضا برویم؟
آیا هوش مصنوعی بر ما چیره خواهد شد؟
چگونه می‌توانیم آینده را شکل دهیم؟

می‌کوشد بر مبنای فیزیک نظری پاسخ برخی پرسش‌های بزرگ را بدهد و این باور غلط بین عموم مردم را که علم راستین آن‌قدر پیچیده است که نمی‌توانند درکش کنند، کنار بزند.
*
پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ | نوشتۀ استیون هاکینگ | ترجمۀ مزدا موحد | نشرنو، چاپ سوم ۱۳۹۸، ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۲ صفحه، ۲۸۰۰۰ تومان.
*
خرید:
https://bit.ly/2S6ZDaZ
*
@nashrenow
فیگارو اشتباه نکرده که این کتاب را «اثری ادبی و عاشقانه‌ای بی‌نظیر» خوانده. و نشر نو که درباره‌اش چنین نوشته است:

بیش از نیم قرن باید می‌گذشت تا مکاتبات عاشقانهٔ نویسنده‌ای بزرگ و بازیگری مشهور منتشر شود و خبرش به گوشه و کنار جهان برسد. کاترین کامو در سال ۱۹۷۹ این نامه‌ها را از ماریا کاسارس تحویل می‌گیرد تا بعد از نیم قرن در انتشارات گالیمار منتشر شود.
بی‌راه نیست اگر بگوییم که این نامه‌ها را می‌توان مانند یک «رمان» خواند و از طریق این گفتگوی کمابیش بی‌وقفهٔ شگفت‌انگیز به ابعاد تازه‌ای از اشخاص و رویدادها و مکان‌های بسیار پی برد؛ رمانی با دو شخصیت یا دو راوی که عشقی زاینده و فرساینده را دوازده سال تمام رعایت کردند، تا در کمال خود به یک تصادف ناتمام بماند.
آلبر کامو در یکی از نامه‌ها آویشنی را که از دامنهٔ کوهی در فلاتی وحشی کنده است می‌گذارد و برای ماریا کاسارس می‌فرستد و ماریا در نامه‌ای آرزو می‌کند که ای کاش در جیب‌های آلبر جا می‌گرفت و همه‌جا همراهش می‌بود.

کتاب در کمتر از یک هفته چاپ‌تمام شده و اکنون چاپ دومش منتشر شده است.

خطاب به عشق | ترجمهٔ زهرا خانلو | نشر نو

@Shabkhwan | @Nashrenow
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
■ رقص کوئنتین تارانتینو پابه‌پای جان تراولتا و اوما تورمن در «پالپ فیکشن». بیننده مردد می‌ماند که آن رقص کم‌نظیر تاریخ سینما را تماشا کند یا این رقص ناشیانه‌زیبا را. یک کلام: معرکه در معرکه است!

@Shabkhwan
❑ چند ثانیه

ده‌یازده روزِ سخت و نفس‌گیر بود. نمایشگاه کتاب امسال از پار و پیرار شلوغ‌تر اما خلوت‌تر بود. شلوغ‌تر بود از نظاره‌گران و خلوت‌تر از کسانی که پول خرید کتاب داشته باشند. چه جوان‌ها که دلشان غنج می‌زد از دیدن فلان کتاب بر پیشخان و دستشان می‌لرزید از برداشتنش. نه خبری بود از کسانی که پارسال را به‌زحمت سه‌چهار کتاب خریده بودند رفته بودند که امسال بیایند چند ورقی مهمان هم باشیم، نه خبری از رهگذرانی که بتوانی یک کتاب باهاشان گپ‌وگفت کنی. کسانی هم بودند که از خورد و خوراک زده بودند آمده بودند فلان کتاب را بخرند. می‌دیدند نیست. می‌گفتم گفته‌اند نیاورید. می‌گفتند هزار کیلومتر آمده‌ایم به این امید و هزار ریشتر به خود می‌لرزیدم. نوجوانه می‌گفت از آق‌قلا آمده‌ام محض همین دو کتاب. آمده‌ام بگیرم برگردم خانه [خانهٔ آب‌برده]. می‌گفتم ای کاش سیل می‌آمد این‌ها را می‌زد می‌برد که من این‌طور شرمنده‌ات نشوم. دیگری می‌گفت بابا دل دیدن نشر نو را ندارد بغض کرده رفته مانده بیرون که یاد آن پیرمرد ستم‌سوخته نیفتد از روزی که امیرکبیر را مصادره کردند کرکره را کشید پایین کتابفروشی را بوسید گذاشت کنار. سینمامنتقد سیماصدانشینِ ریش‌طویل اول‌وقت آمده متفکرانه به‌به چه‌چهی راه انداخته بلکه «پلی بزند»؛ نمی‌دانست آن وسط رودَکی هست که پل‌پذیر نیست هیچ‌رقمه. نمی‌دانست شنابلدی کافی نیست. وسط همه این سوختن‌ها و سنگینی‌ها آهنگ اطمینان‌بخش سلامی ناگاه جانت را آکنده می‌کند. سلام‌احوال حسن مرتضوی کمتر از بیست ثانیه به یادت می‌آورد که فلانی اینجا تنها نیستی ها. که غمت نباشد. پشت به پشت هم داریم. خداحافظ. عمو اکبر را به‌ناگاه پشت پیشخان می‌بینی با صفا و زلالیِ بی‌مثالش؛ شادیِ سیزده‌ساله را می‌بینی کتابدان و کتابخوان آن‌چنان که ده‌بیست دقیقه جانانه می‌گوید و تو دلت نمی‌آید نفس بزنی. محو تماشایش می‌شوی... از تعلیق درمی‌آیی، کمی قرار می‌گیری. رفیقِ جداشدهٔ سال‌های شهرستان را می‌بینی که با «آقا، این کتاب را می‌خواهم لطفاً» برق از سرت می‌پراند و ساقهٔ ریش‌ریش رفاقت را قلمه‌ای دیگر می‌زند.

الغرض، همان سلام‌احوال چند ثانیه‌ای‌ همان حضور سرزده است که سنگینیِ روزگار را ناباورانه کم می‌کند. اخم‌هایت را باز می‌کند. شش‌هایت را از پاکیزه‌ترین هوای کوهستان‌ها لبریز می‌کند. کم‌اند کسانی که آن «چند ثانیه» را «می‌دانند» و ابدیّت متراکمش را «می‌خوانند». آن‌ها برای من «خورشیدهایی در کالبد»ند ـــ لحظاتی کوتاه، به‌قامت عمر.

t.me/Shabkhwan
❑ ستار خان، ستار خان

«برای اخراج محمدعلی‌شاه هیئتی تشکیل شد که من هم جزء آنها بودم. روزی که ترتیب اخراج وی را می‌دادیم دارای قیافه‌ای تکیده و شکسته بود. همسر او هم مرتب گریه می‌کرد و از دوری احمد [شاه] ناراحت بود... عدهٔ زیادی در مقابل سفارت [روسیه] در زرگنده آمده بودند و بعضی با خود اسلحه داشتند و می‌خواستند انتقام خود را از آن مرد بگیرند... شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافهٔ بغض‌گرفته جلو آمد و به‌ترکی شروع به احوالپرسی کرد... به او گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. بغض شاه ترکید. گفت خدا ذلیل کند شاپشال [معلم روس محمدعلی شاه] و امیربهادر [وزیر جنگ] را. آنها من را اغفال کردند تا روبه‌روی ملتم بایستم. گفتم عذر بدتر از گناه... به هر حال الآن چاره‌ای نیست و خودکرده را تدبیر نیست و باید هرچه زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می‌خواهی به این زندگی ذلت‌بار ادامه دهی و زیر بیرق خارجی بمانی. شاه در این موقع با صدای بلند می‌گریست... دیگر آن شاهی نبود که روبه‌روی ملت خود ایستاده بود. مثل بچهٔ مطیعی شده بود که پناهگاهی می‌جست.
چون شایع شده بود که محمدعلی شاه قصد خروج با مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد، ستارخان به ترکی و با فریاد گفت: جیب‌هایش را بگردید. من نزد ستارخان رفتم و به‌ترکی گفتم رعایت این مردک بیچاره را بکن، در وضع روحی بدی است. گفت: من بیلمیرم، یعنی من نمی‌دانم... اثاثیهٔ شاه و حتی جیب‌هایش را به‌شکل زننده‌ای بازرسی کردند. چند قطعه جواهر پیدا کردند... ستارخان پا را فراتر گذاشت و گفت اثاثیهٔ ملک جهان، خانمش، را هم بگردند. گفتم: این کار زننده است. ستارخان چند زن از بین کسانی که بیرون سفارت منتظر... بودند صدا کرد و به‌شکلی موهن گفت اثاثیهٔ خانم و خدمه را بگردند. زن‌ها حتی سینه‌بند خانم را گشتند و چند قطعه الماس یافتند. شاه خواست مانع شود، ستارخان به‌ترکی گفت: هرچه جنایت کردی بس نبود، حالا می‌خواهی دارایی‌های رعیت را هم به تاراج ببری! فحش رکیکی هم نثار شاه کرد. من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمی‌شد. مرتب مانند شیر می‌غرّید و اسلحه‌اش را تکان می‌داد.»

دیشب لختی از خاطرات سید حسن تقی‌زاده را برای دوستی فرستادم که به ماجرای خروج محمدعلی‌شاه قاجار از سفارت روسیه به‌قصد ترک ایران اشاره می‌کند. امروز گزارشی تصویری برایم فرستاد. نمی از یم فساد. پرسیدم چه از دست دادیم که از «تفتیش سینه‌بند زن دلپسند شاه» با سر به دوزخ فعلی افتادیم؟ گفت پاسخش یک و بی‌شمار است: جهل مردمان و زرنگی گداصفتان. گفتم «انقراض مفهوم ستّار خان». گفت «برآمدن مفهوم شیخ فضل‌الله».

کجاست ستّار خان؟

t.me/Shabkhwan
■ سالروز درگذشت عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر
شب‌خوان
■ سالروز درگذشت عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر ‌
❑ چشمان نخفته در گور
‌‌
به چشم‌های عبدالرحیم جعفری نگاه می‌کنم. چشم راست همان ارادهٔ آهنینی را بروز می‌دهد که در چند دهه حیات مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر ثبت است و چشم چپ آمیزهٔ مشقت و ظلم‌دیدگی است: از سنگینیِ کتاب‌های چیده‌برسر در چاپخانه‌های تیمچه و ظهیرالاسلام گرفته تا تجربهٔ زندان اوین و جدایی از فرزندش امیرکبیر. پیراهن و ژیلهٔ مرتب و کراوات متناسب، سیمای مدیران پیش از انفجار نور را بازنمایی می‌کند و لوگوی در دستْ صنعتی خودساخته و غارت‌شده را. کتاب‌های پشت سر نیز یادآور بخشی از بهترین کتاب‌های تاریخ نشر این کشور است.
صاحب‌عکس یک «از صفر مطلق شروع‌کرده» است و شاهدی مصمّم بر ظلم و بیدادی که بر نسلی از کاری‌ترین فرزندان این مملکت رفت. یادمان صنعتی‌زاده‌ها و قندچی‌هاست. حتماً خیلی‌ها ماجرا را نمی‌دانند یا از یاد برده‌اند. البته خیلی‌ها هم می‌خواهند که «از یاد برود»؛ همان‌ها که با حنجرهٔ حرص و نفرت بیرقِ «ملّی‌سازی» و مصادره دست گرفته بودند ــ و از قضا امروز دخیلِ امیدکارِ سفرهٔ گسترده‌الوان خصوصی‌سازی‌‌اند ــ و همان‌ها که از بزرگ‌ترین نشر خاورمیانه که می‌رفت هم‌قوارهٔ گالیمار و اکسمو و فوندو و نورتون شود، جنازه‌ای آفتاب‌دیده باقی گذاشته‌اند.
به‌قولی، از به خاک افتادن امیرکبیر ناشرهایی پا گرفتند که یا فرزندان خودش بودند یا فرزندان قاتلانش. می‌گفت «تنها توفان فرزندان ناهمگون می‌زاید» و زایید، زاییدنی! از دوستی می‌پرسیدم که فرزندان و فرزندخواندگان را می‌شناسیم، فرزندان قاتلان را چطور؟ قرار است این نسل‌ها ندانند و نشناسند که چه روزگاری از سر گذرانده‌اند از سر گذرانده‌ایم؟
چند ماه پیش خبر رسید که اولین کتابفروشی امیرکبیر در چهارراه ناصرخسرو را هم «خصوصی‌» کرده‌اند و فروخته‌اند به احدی از مردم؛ تاراج بی‌سروصدا ـــ نمودی از سیاست کلان «مردم علیه مردم». شگفتا که امیرکبیر حتا در دوران حراجش هم آیینهٔ روزگار این مملکت است. اگر روزی آیینهٔ شکل‌گیری طبقهٔ متوسط شهری و تحول فرهنگی‌اقتصادی بود، امروز آیینهٔ چپاول و حاتم‌بخشی عنان‌گسستهٔ جاری‌ست. پرسش این است که آیا فردا نیز آیینهٔ روزگار آیندگان خواهد بود؟ در آن آیینه چه تصویری می‌نشیند؟ تصویر عبدالرحیم جعفری یا تصویر خودِ آمرها خودِ عامل‌ها؟
آنخل آستوریاس نوشته بود که مردمی معتقدند که چشم‌های ستم‌مردگان در گور باز می‌ماند تا روزی که عدالتی آنجا جاری شود. روزگار را باش که اول‌بار فرزند صاحب‌عکس کتاب «چشمان نخفته در گور» آستوریاس را چاپ کرده است. و چشم‌های جعفری تا آن روز در گور نخواهد خفت.


t.me/Shabkhwan
تصویری از کد مخفی‌های اسناد ضد اطلاعات گارد شاهنشاهی دربارهٔ خانوادهٔ پهلوی. نکتهٔ جالب برای من نه کدها که علائم نمونه‌خوانی و ویرایشی در متن است. اینکه ویراستار یا نمونه‌خوان هم داشته‌اند جالب است. نمونه‌خوان خوبی داشته‌اند اما چند مورد از زیر دستش در رفته. مثلاً: «سازمانها ی» و فاصلهٔ سجاوندی‌ها از حروف و فاصله‌بسته‌ها. البته این هم هست که ماشین‌تایپ نمی‌تواند حروف را مثل امروز دقیق و منظم کنار هم بنشاند و به این لحاظ، کار ویراستار در مجموع قابل قبول است!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و پچپچه‌یی که غلتاغلت تکرار می‌شود
تا دوردست‌های لامکانی:
«من هم اینجا هستم»...

چهل‌وشش سال پس از اعدام «ویکتور خارا» صدای گیتار و حنجره‌اش از گلوی هزاران نفر شیلیایی شنیده می‌شود؛ از گلوی مردمی که بر پا خاسته‌اند و گیتار و مشت و پرچم را به اهتزاز درآورده‌اند. همهٔ بادهای جهان در پرچم و حنجره‌هایشان وزان باد! امواج دریای تن‌هایشان جوشنده‌تر باد!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکیب مصدق سرودی را با ریتم سرود جهانی پارتیزان‌ها علیه فاشیسم به‌فارسی می‌خواند؛ Bella Ciao یا بدرود زیبا. همان‌قدر که مردم به سرود نیاز دارند، سرود نیز به مردم نیاز دارد. مردمِ بی‌سرود مردمِ بی‌حنجره‌اند. سرود مردم را متحد می‌کند و مردم سرود را زنده نگاه می‌دارند. باید سرود و سرود باید!

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشیِ غربت‌نشین، بخشیِ تهران‌سوخته، بخشیِ سازدست که عصر در خلوت‌ترین دقایق از اعماق جان می‌خواند «به قربون صدایِت» بی‌‌ که سر بلند کند ببیند کسی می‌رود کسی می‌آید یا کسی می‌شنود، چرا می‌خواند؟ برای که می‌خواند؟ سیِ خودش سیِ فیروزه سیِ غربت‌آباد سیِ صدا؟ تنها صدا؟ در صدایش عناب‌های بیرجند می‌شکوفند و سرو کاشمري جوانه می‌زند، در صدایش باران می‌بارد بر هزارمسجد بر عاشقانِ عطشانِ مدفونش. در صدایش شریف‌زاده و حاج‌قربان نشسته‌اند پهلو‌به‌پهلو صدا در صدا روبروشان وینستون‌به‌دست، مجتبی عبدالله‌نژاد. های بخشی... برای چه برای که می‌خوانی؟ چرا چنین آتش؟ تَش زه‌ئی وِ سِخُنم بخشی. های بخشی.

@Shabkhwan
مورچه‌ها جنازه‌ی مردگانشان را از بوی تعفن‌ آنها تشخیص می‌دهند. اگر در روز روشن جسد مورچه‌ای را ببینند، نمی‌پندارند که مرده است. یک‌دو روزی باید بگذرد و جسد تجزیه شود تا از بویش دریابند که همنوعشان مرده است. در این هنگام می‌آیند بلندش می‌کنند بر سر دست می‌برندش می‌اندازندش روی خیل اجساد قبلی. اینجا گورستان موران است. ویلسون، زیست‌شناس معروف، در آزمایشی به نظر من سبعانه روی چند تا مورچه‌ی پاکار و سرحال مقداری اولئیک اسید ریخت تا بشریت به این کشف بزرگ نائل شود و به کاشفش کلی جایزه و اعتبار برسد که برخورد مورچه‌های دیگر با این قربانیان چه خواهد بود. اولئیک اسید همان عنصری‌ست که وقتی جسدی تجزیه می‌شود می‌پراکند. همان بوی هول‌آور جسد. مورچه‌های دیگر این بوگندوهای زنده و از همه‌جا بی‌خبر را به چشم مرده‌ی متحرک نگریستتد و رفتند بر سر دست گرفتندشان و آنها را در حالی که پاهایشان در هوا تکان‌تکان می‌خورد بردند انداختند تو گورستان موران. تا آن بو به‌کلی زایل نشد، قربانیان حق بازگشتن به کولنی را نیافتند.
این را که خواندم، حس کردم یکی از آن قربانیانم، یکی از آن موران؛ بوی اولئیک اسید می‌دهم. و بو از تنم نمی‌رود که برگردم به جامعه‌ی انسانی...

✍️ مانی پارسا

t.me/Shabkhwan