شب‌خوان
1.6K subscribers
89 photos
49 videos
4 files
208 links
گشت‌ها و یادداشت‌های پراکندهٔ آزاد عندلیبی
Download Telegram
❑ احمد شاملو و مدح احسان طبری؟

اخیراً متنی به دستم رسید به‌نام احمد شاملو. گویا خیلی جاها پخش شده. فرستنده پرسیده بود این حرف‌ها حرف‌های احمد شاملوست؟ با اینکه مطمئن بودم شاملو دربارهٔ هیچ عضو و هیچ رهبر «حزب توده» [مگر دربارهٔ مرتضا کیوان، آن هم به‌سبب آمیختگی شخصی] چنین چیزهایی قلمی نکرده، زیر و بالای آرشیومان [آرشیو وب‌سایت رسمی احمد شاملو] را بررسی کردم و از سه‌چهار محققِ دقیق هم محض اطمینان پرسیدم. جز یک بار در «کیهان لندن» و یک بار در «نشریه گلسرخ»، هیچ اثری از چنین متنی نبود. هیچ هیچ. شاملو هیچ‌گاه انتساب این حرف‌ها را به خودش تأیید نکرده و آیدا سرکیسیان نیز انتساب این حرف‌ها را به احمد شاملو رد کرده است.
یکی از رانه‌های «جعل» معمولاً کسب اعتبار از نام گوینده است. چون گوینده در جامعه معتبر است و حرفش برو دارد، پس می‌توان اعتبار نداشته را از حرف و تأیید او دشت کرد. حالا هم معلوم نیست، یا هست، که چه کسانی خواسته‌اند از کسی که زمانی عکس‌به‌دست دوره می‌افتادند آبرویش را ببرند برای مرشد و مرادشان کسب اعتبار کنند؛ به این خیال که نسل امروز دربست می‌پذیرد و باور می‌کند. طنز تاریخ را ببین! حالا که آب‌ها از آسیا افتاده است لابد می‌خواهند آب و آبروی رفته را به‌مدد آسیابانِ نفرین‌شده به جوی برگردانند. اگر حزب توده مؤسس جعلیات در فرهنگ سیاسی ایران مدرن نبوده باشد، دست‌کم یکی از مقوّمانش بوده است. روزگاری تیغش می‌برّیده و حالا نمی‌برَد. روزگاری به‌نیروی جعل سازمان‌یافته هست‌ونیست احدی را با خاک یکسان می‌کرده و حالا نمی‌تواند از پسِ جعل یک یادداشت نیم‌بند هم برآید. متنِ جعلی، ضمیمهٔ این یادداشت است.


✍️ آزاد عندلیبی

t.me/Shabkhwan
خون‌اش را بر گلِ سُرخ می‌بینم
و در ستارگان شکوه چشمان‌اش را
تن‌اش در میان برف‌های ابدی می‌تراود
و اشک‌هایش از آسمان‌ها چکّه می‌کند

چهره‌اش را در هر گلی می‌بینم
صدای او تندر و آواز پرنده‌هاست ــ
و تراشیده به نیروی او بر صخره‌ها
کلماتِ نوشته‌ی او.

همه کوره راه‌ها به پاهای او فرسوده است
و قلبِ نیرومندش دریای همیشه‌تپنده را به طوفان می‌کشد
تاجِ خارش یکی ‌شده با همه خارها
و هر درختی صلیبِ اوست.



ژوزف ماری پلانکت | آزاد عندلیبی

t.me/Shabkhwan
@Shabkhwan
Azad Andalibi, J. M. Planket
■ شاعر: ژوزف ماری پلانکت | ترجمه و صدای آزاد عندلیبی | شب‌خوان

@Shabkhwan
❑ خط ویژه

از تحولاتی که بعد از ۸۸ در ایران، خصوصاً تهران، رخ داد یکی بازطراحی و اصلاحِ خیابان‌ها و میدان‌ها بر اساس «سهولتِ سرکوب» و «دشواریِ تجمع» است. نمی‌شود از «ترافیک» قصه کرد و یک‌دو لاینِ بی‌استفادهٔ جداشده از خیابان‌های اصلیِ شهر را ندید. بیشترِ این «خط‌های ویژه»‌ در بیشترِ ساعات شبانه‌روز خالی‌ست. ساعتی یکی‌دو اتوبوس نیمه‌خالی می‌آید رد می‌شود و پشت‌بندش چند موتورِ مرخص. کمتر میدانی می‌بینید که معماری‌اش جایی برای «تجمع» داشته باشد؛ تجریش، گمرک، ونک، قزوین.

کسانی گفته‌اند که یک «آزادی» بس است برای هفتاد پشتِ تهران. پلازای ولی‌عصر به‌شکلِ چاله‌میدانِ امن چند‌کاره‌ای‌ ساخته شده که به کار حمل‌ونقل ویژه و استقرار اضطراری هم بیاید. میدانچهٔ انقلاب؛ نمونه‌ای متعالی از سیاستِ شهرسازیِ جدید: تاولی فیروزه‌ای که کفتر هم نمی‌تواند بر کاشی‌کاریِ بدوی‌اش بنشیند. بالطبع این وسط سفره‌ای هم کنار دیگر سفره‌های شهرداری [قبیلهٔ دانش‌آموختگانِ مؤدب و دلالانِ این‌کاره و گولاخ‌های تیغ‌دست و نیمچه شرکت‌های خانوادگیِ مؤتلفه و اُمیدکار] پهن شده؛ سفره‌ای دائمی به‌مددِ رنگ‌کاری و حفاظ‌گذاری و آسفالت‌کشی و الخ. به یک کرشمه دو کار: تقویتِ اشتغالِ «درون‌زا» و هموارسازیِ لجستیکِ شهری؛ جشن بی‌کرانِ کلان‌شهرِ شیعی. و امتداد طبیعی ماجرا: محیط‌های ترافیک‌زای دانشگاهی باید جل جمع کند برود نواحیِ خلوت و خوش‌هوا: کجا از سه‌راه کاشانک و ولنجک و پونک خوش‌تر؟ بودجهٔ مالی و معنوی نیز از حجره‌های «امام صادق» تا «علم‌وصنعت» تخس می‌شود: خط ویژه بینِ حوزه و دانشگاه؛ سفرهٔ ته‌ریش و تکنیک. خیال‌انگیز است که هزاران ساعت وقت و میلیاردمیلیارد خرج می‌شود تا مشکل «ترافیک» هر طور شده حل شود اما هر سال هوا وارونه‌تر شده و ترافیک متراکم‌تر!

#جستار

‌■ t.me/Shabkhwan
❑ چشم‌انداز همیشه

این سطرها آخرین سطرهای اتوبیوگرافی ناتمام احمد میرعلایی‌ست:

«دنیایی بود رؤیایی. جهانی بود جادوئی. همهٔ عالم در برابرم گشوده بود. می‌خواستم ببینم. بچشم. تجربه کنم. خودم را در قالب قهرمان فیلم‌ها و رمان‌ها می‌دیدم و گاه از سانس‌های آخر سینما که پیاده به خانه می‌آمدم با خودم حرف می‌زدم یا اشعار شعارگونه می‌سرودم. هرچند همه‌چیز را سرسری می‌خواندم و دانشم سطحی بود اما کمال‌طلب بودم. با خواندن «هوای تازه» و «زمستان» هوادار سرسخت شعر نو شده بودم و کهنه‌سراها را مسخره می‌کردم. می‌خواستم نو باشم. سنّت‌شکن باشم. کارهای عجیب‌وغریب کنم. خودنمایی کنم. جلب توجه کنم. رفاه نسبی به من اعتماد‌به‌نفسی داده بود، اما احساس می‌کردم در هر زمینه‌ای پا بگذارم از من بهتر زیاد هست و تاب شرکت در مسابقه‌ای که نفر دوم شوم را هم نداشتم. از این لحاظ وضع درس و مشقم در سال‌های آخر دبیرستان تعریفی نداشت و گاه پدر غُرغُری به مادر می‌کرد و مادر آن را به من منتقل می‌کرد و همین فاصلهٔ میان من و پدر را بیشتر می‌کرد. با مادر راحت‌تر بودم. شعرهایی را که دوست می‌داشتم برایش می‌خواندم و رمان‌هایی را که می‌خواندم او هم می‌خواند. فاصلهٔ سنی‌مان فقط شانزده سال بود. آن روزها هنوز فروید نخوانده بودم و از «عقدهٔ اودیپ» چیزی نمی‌دانستم. شاید این درس‌نخواندن طغیانی علیه پدر بود، درس‌نخواندنی که سرانجام مرا از حرفهٔ پدری دور کرد و به ادبیات کشید.
پس‌ از گرفتن دیپلم قرار بود به خارج بروم. مادر اصرار داشت یک سالی بمانم. تا سنّ نظام‌وظیفه فرصت داشتم. برای وقت‌گذرانی در رشتهٔ انگلیسی دانشکده ادبیات اصفهان امتحان دادم و رتبهٔ خوب گرفتم. نامنویسی کردم و ماندم»

سطر آخر نقطه ندارد. نقطه‌ای در کار نیست. جمله‌ ناتمام است. احمد میرعلایی نامنویسی کرد و ماند. نامش را نوشتند، نوشتیم و می‌ماند
و رستاخیز
در چشم‌اندازِ همیشهٔ او
به کار است.

#جستار

‌■ t.me/Shabkhwan
❑ از اکتبر تا رود

«نیویورک‌تایمز» سه‌چهار روز پیش گزارشی منتشر کرد که بین کتاب‌دوستان ایرانی خیلی سروصدا کرد. عکسی دست‌به‌دست شد که نشان می‌داد مردم زنجیرهٔ انسانی درست کرده‌اند دارند تو اسباب‌کشی به کتابفروشی شهرشان کمک می‌کنند. کتاب‌ها را دست‌به‌دست می‌کنند تا برسد به قفسه‌های تازه در ملکِ تازه. عدّه‌ای از اینکه هنوز هستند کسانی که حرمت‌گزار کتاب باشند، دلگرم شدند. خودشان را آنجا حاضر دیدند. عدّه‌ای گفتند یعنی می‌شود همین زنجیرهٔ انسانی در یکی از شهرهای ایران هم شکل بگیرد؟ عدّه‌ای هم مثل من به یاد آوردند که این زنجیرهٔ انسانی درست چند ماه پیش وسط تهران شکل گرفت؛ زیر پل کریم خان زند. کسانی را به یاد آوردم که نگذاشتند «کتابفروشی رود» بعد از بیست سال فراز و نشیب بخشکد؛ کسانی که ظرف چند روز کاری کردند که چراغ یکی از کتابفروشی‌های مستقل‌شان خاموش نشود. در ساوت‌همپتون هزاران جلد کتاب دست‌به‌دست شده و چندده‌هزار یورو برای رهن ملک جدید کتابفروشی جمع شده. در بلوار کریم خان کتاب چندانی نمانْد که فروش‌لازم باشد یا لازم باشد تو اثاث‌کشی دست‌به‌دست شود. یک خبرگزاری یا روزنامه ندیدم که ماجرای رود تهران را منتشر کرده باشد؛ یکی از همان خبرگزاری‌هایی که ماجرای اکتبر ساوت‌همپتون را با آب‌وتاب مخابره کرده‌اند. گو اینکه «رود» جاری‌ست، با این‌ها یا بدون این‌ها.

این‌ها را گفتم تا خبر بدهم که «کتابفروشی رود» این بار از آن طرف خیابان کریم خان جوشیده و راه افتاده: نبش خیابان قرنی، پلاک ۱۹۶، طبقهٔ اول غربی. پرطبل‌تر و پرخون‌تر و جاری‌تر از پیش. دست‌مریزاد به سعید مقدم و آقای زارع که ایستاده‌اند.

#جستار

‌■ nytimes: ‌https://goo.gl/hkcZ9v
‌■ t.me/Shabkhwan
‌■ باید زیست، و آفرید. زیستن تا سرحدّ اشک. – آلبر کامو

به‌باور من، یکی از مهم‌ترین میراث‌های فکری آلبر کامو، بحث «نان» و «آزادی» است. کامو بر این حقیقت پافشاری کرد و نشان داد که نمی‌توان نان و آزادی را از هم سوا کرد. نمی‌توان یکی را برکشید و یکی را فراموش کرد یا به تعویق انداخت. به‌درستی به تجربهٔ جهانی مردم و حکومت‌ها پرداخت: «آنکه نانت را بگیرد، آزادی‌ات را خواهد گرفت؛ و آنکه آزادی‌ات را سلب کند نانت را خواهد برید.» این یکی از اساسی‌ترین آموزه‌های روزگار ماست: هم نان هم آزادی.

‌■ @Shabkhwan
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این اجرای جسورانه را ببینید. طراحان این «تابلوویوان» قصد دارند لحظاتی پیش از خلق شاهکارهای هنر را بازسازی کنند. در این ویدئو لحظاتی قبل از خلق شماری از شاهکارهای کاراواجّو، هنرمند بزرگ سدهٔ شانزدهم، را می‌بینیم. موسیقی موزارت هم همچون نخی نامرئی همهٔ این لحظات را به هم متصل کرده. این چند دقیقهٔ شگفت‌آسا حاصل ماه‌ها ماه کار و ایده‌پردازی و تمرین است.

‌■ @Shabkhwan
❑ رهایش کرد

مجتبی نوشته بود: «در تمام مدتی که این کتاب را ترجمه می‌کردم، به مرگ فکر می‌کردم. شبح مرگ بالای سرم ایستاده بود. خیال می‌کردم قهرمان داستان که بمیرد، من هم می‌میرم. نمردم. ولی شبح مرگ هنوز بالای سرم ایستاده، رهایم نمی‌کند.»

پیرایش پیش از چاپ این متن، تجربهٔ ویرانی بود. مجتبی در سراسر متن حاضر بود. حالا می‌دانستم که «نمردمِ» مجتبی نتوانسته جلو «خیال» کردنش بایستد و مرگ خیلی زود «رهایش کرده است». مجتبی مرده بود. قهرمان داستان هم باید می‌مرد. هر فصل که می‌گذشت تصویر مرگ پدیدارتر می‌شد. کی‌یر سایه‌ٔ مرگ را فرازِ سر رفیقش می‌دید و من صفحه‌صفحه قاطعیت حضور مرگ را در وجود مجتبی می‌پذیرفتم. نمی‌خواستم بپذیرم که این کتاب قرار است به آخر برسد. می‌دانستم کتاب را که ببندم، ناچارم مرگ مجتبی را باور کنم. صفحه‌صفحه زار زدم و تمامش کردم. مجتبی «رها شد»؛ همان‌‌طور که شب آخر در خراسان می‌گفت و روز بعدش در تهران با بدن رهائی‌اش بر تخت سردخانه به من گفته بود، رها شد.

سر سالش این بار را زمین گذاشتیم و شرمنده‌اش نشدیم. من دیگر نمی‌توانم «مواجهه با مرگ» را بخوانم. شما جای من. به‌تماشای اوج زبان‌آوریِ مترجمی بزرگ بنشینید و رهایی‌اش را نظاره کنید:

مواجهه با مرگ | براین مگی | مجتبی عبدالله‌نژاد | نشر نو

@Shabkhwan
‌مجلهٔ بخارا با همکاری نشر نو:
شب مجتبی عبدالله‌نژاد

دوشنبهٔ این هفته رمان مواجهه با مرگ، تنها رمان فیلسوف مشهور بریتانیایی و آخرین ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد، رونمایی می‌شود. سخنرانان از مجتبی عبدالله‌نژاد و آثار او سخن می‌گویند و من هم از روزگار کوتاه اما یگانه‌ای که با او تجربه کردم می‌گویم. دو نوازندهٔ خوشنام، امیر کاربُر و آرام روحانی، قطعاتی را به یاد او می‌نوازند. دو قطعهٔ کوتاه تصویری نیز در مراسم پخش خواهد شد.
از شما دوستان صمیمانه دعوت می‌کنم به این مراسم تشریف بیاورید تا یاد آن انسان وارسته را به‌اتفاق هم گرامی بداریم. طبعاً حضور در مراسم آزاد و رایگان است.

■ زمان: دوشنبه، ۱۹ آذر ماه ۱۳۹۷، ساعت ۵ عصر
■ مکان: خ. ویلای حنوبی [استاد نجات‌اللهی]، نبش خیابان ورشو، پارک ورشو، خانهٔ اندیشمندان علوم انسانی، سالن فردوسی

@Shabkhwan
❑ هان! چند قرن، چند قرن، به انتظار بوده‌اید؟

قبلاً نوشته بودم که لجن‌پراکنی‌های دامنه‌دار علیه روشنفکران را باید در قالب یک «جریان» دید که معلوم نیست و هست که آبش به آسیابِ که می‌ریزد. مهم نیست که این حرف‌ها حسب‌الامر چاپ می‌شود یا دلبخواهی و محض دو زار فروش بیشتر. مهم نیست در مجله‌ای دو سه هزار نسخه‌ای ـــ به‌زور، با سی‌چهل درصد میانگین مرجوعی ـــ درمی‌آید یا نه؛ مجله‌پجلاتی که یک دودوتا چارتا نشان می‌دهد درآمدشان کفاف هزینه‌شان را نمی‌دهد و بیرون‌دادنشان اقتصاداً بصرفه نیست. این‌ها خیلی مهم نیست. مهم نزاعی تاریخی‌ست که تلاش می‌کنند به‌زور کاغذ و سندِ از عالم غیب رسیده در کوره‌اش پف‌پف کنند. باید بچه بود که مسئله را فقط «تاریخ ادبیاتی» و «زندگینامه‌ای» تلقی کرد و تاریخ‌تاریخ‌کردن عده‌ای بی‌تاریخ و دیگر توجیه‌های بچه‌گولزنک را باور کرد. این‌که چند نسخه‌بدل‌کار و کارمند ناراضی و فرسفه‌ورزِ خوش‌سابقه دوره بیفتند چند سال یک طیف بخصوص از نویسندگان را هدف بگیرند بی‌دلیل نیست.

مجلهٔ اندیشهٔ پویا که از این پیش‌تر چند بار علیه احمد شاملو ـــ و البته دیگر نویسندگان نامی ـــ به بازنشر دروغ‌های شاخدار متوسل شده بود [نمونهٔ دم دست: بازنشر نقلی از مرتضی کاخی، و بعد «دروغ محض»‌ خوانده‌شدن آن حرف‌ها از جانب آقای کاخی] این بار به‌واسطهٔ یک «سندپژوه» ایرانشهری یکی‌دو سند رو کرده است که آی خلایق! های مردمی که هنوز وادادگی را قبیح می‌خوانید! آهای! به‌چشم خود ببینید که جراحی نخاع «شاعر بزرگ آزادی» را هویدا حساب کرده است. حرف است. حرف هم رو زمین نمی‌ماند. باد هوا برمی‌دارد می‌برد. خیال می‌کنند بعد هم کسی تکذیبیه و راست‌ودروغِ ماجرا را به یاد نمی‌آورد [همان‌طور که تکذیب و شکایت آقای کاخی را کسی به یاد نمی‌آورد] و چیزی تو ذهن مشتی «مخاطب فهیم» رسوب می‌کند و نانش می‌افتد تو دامن این‌ها و شرکا.

راجع به سندی که در قطع بندانگشتی جوهری کرده‌اند: اول، اساس را بر این می‌گذارم که سند واقعی نیست. بتی‌ست که به‌سیاق این چهار دههٔ شکوهمند همره جمرات کرده‌اند. سندی که امکان سنجش و وارسی‌اش برای همه ـــ یا لااقل همهٔ پژوهشگران ـــ ممکن نباشد، محکمه‌پسند و باورپذیر نیست. سندی که از جانب چند سند‌شناس بی‌غرض‌ومرض تأیید نشود قابل استناد نیست، حتا اگر واقعی باشد. سندی که هیچ سلسله‌مراتب اداری در آن رعایت نشده و گزارش دقیق پرداخت هزینهٔ معالجه را در بر ندارد منطقاً جای تشکیک دارد. موضع روشن آیدا سرکیسیان در کتاب بام بلند هم‌چراغی و فهرست دوستان کمک‌کننده به احمد شاملو و یکی‌دو شاهد عینیِ تک‌تک مراحل درمان را هم ـــ که هنوز زنده‌اند ـــ می‌گذاریم کنار. این اسناد یا در آرشیو اسناد راکد وزارت خارجه است یا در آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی [به‌ریاست روح‌الله حسینیان]. یعنی دسترس به این قبیل اسناد حدّی از صلاحیت امنیتی یا سابقهٔ مراودت و آشنایی یا اجازه‌نامهٔ خاص می‌طلبد. در دسترس همگان نیست. اگر قرار است تاریخ مکتوب بازبینی شود باید همهٔ اسناد در دسترس همهٔ افراد قرار گیرد [در این مورد: صورت‌هزینهٔ درمان و نام پرداخت‌کننده].

این مجله با آن سوابق مشعشع ـــ و مبحث شیرین دودوتا چارتا ـــ خیلی علیه‌السلام نیست که بشود روی راستگویی‌اش حساب کرد. بعد، باری، گیریم اسناد درست و همخوان باشد و ته تاریخ‌تاریخ کردنِ تاریخ‌کُشانِ قصهٔ ما باد ندهد. تخفیف‌خواستن یا پرداخت هزینهٔ جراحی نخاع به‌وسیلهٔ دولت «حق» احدی از شهروندان تمدن بزرگ بوده است یا نه؟ آیا بهره‌مندی از این حقِ اساسی و مدنی، حق مخالفت سیاسی با حکومت وقت را از او سلب می‌کند؟ آیا اگر شخص ضمن بهره‌مندی از حقّش با سیاست‌های آن حکومت مخالفت کرد ریا کرده است؟ ضمناً آن شاعر کجا ـــ دقیقاً کجا ـــ گفته است که آهای ببرک‌های عاشق، از حق حقّهٔ خود چشم بپوشید و ثروت سرزمین را ارث پدرجدّ فلان سیاستمدار تلقی کنید و بروید سینهٔ دیوار؟ وانگهی، آیا کسانی که خود تا آخرتِ خرخره غرقهٔ برکات حکومتی‌اند و کسانی که هم از میراثِ توبرهٔ قبلی و هم از آخور فرهنگیِ فعلی رزق حلال می‌کنند در جایگاهی هستند ـــ بی‌طرف یا طرفدارش را کارم نیست ـــ که انگشت اتهام به‌سمت کسی بگیرند که به‌هرحال هیچ‌کجا یک قدم در موضع‌گیری‌های رسمی‌اش عقب ننشسته است و انکار انگشت‌های جوهری و زبان‌ وقاحتِ این‌ها بوده است؟ شما گفتید، ما هم باور کردیم. مقصود همین است یا این‌ها بهانهٔ چیزی مهم‌تر است؟

‌■ @Shabkhwan

ادامه 👇
ادامهٔ 👆:

پرسش: چه کسانی از تخریب و تخطئهٔ چهره‌ای چون احمد شاملو سود می‌برند؟‌ چه کسانی التیام می‌یابند؟ و گفته‌اند با این تخریب‌های مدام چه چیزی باید در فضای فکری جامعه تغییر کند؟ به‌باور من، تا زمانی‌که لایه‌هایی از جامعه به روش و منش چهره‌هایی مانند احمد شاملو تکیه می‌کند کارِ زینت‌المجالس‌ شدن نویسندگان و صلّه‌زیستی و جایزه‌بگیری و عضویت و کارمندیِ این و آن نهاد نورچشمیِ حکومتی قبیح تلقی می‌شود و، خط‌بندیِ اجتماعی صُلب‌تر از آن می‌ماند که با این کار‌ها «عرف» عوض شود. در این حالت، جامعه پروژهٔ کلان «تعدیل فرهنگی» و «بازسازی تاریخ» را با تمامت نفرت و سرخوردگی‌اش پس می‌زند. فی‌المثل، زیر سایهٔ «استقلال نویسنده» است که کنش‌ یا بی‌کنشی سیاسی ریش‌سفیدان و زردسبیل‌های مجلّه‌محبوب تقبیح می‌شود و تبدیلِ آن‌ها به «چهرهٔ زمانه» و عملکردشان به «کردار زمانه»، ناممکن. تکلیف حلقگیان که روشن است.

در سطحی پایین‌تر: تا زمانی که استقلال نویسنده از کلّ پیکرهٔ حکومت ـــ در تمام مظاهرش ـــ یک ارزش و یک معیار تلقی شود، کارمند این و آن نهاد با این اتهام [و چه بسا خودخوری] همیشگی مواجه است که اگر کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ات نیست، آن‌جا چه می‌کنی؟ که اگر بوی نانت ـــ که آن جای دیگرش می‌دهد ـــ با خوی حرفت در این‌جا سازگار نیست، چرا به صداقتت شک نکنیم؟ دم خروست را باور کنیم یا قسم حضرت عباست را؟ کارت پرسنلی‌ات را یا پلاکارد قشنگت را؟ وجودِ این معیار، انکارِ این‌ قماش تنابنده‌هاست.

تا زمانی که بخشی از خرده‌فرهنگ‌های جامعه باور دارند که سهم چهره‌هایی چون احمد شاملو در پیداییِ جهنم فعلی خیلی کمتر از «حزب توده» و «خط امامی‌ها» و «کارگزاران» و «کارمندان متین» و «رانت‌خورهای سابق و لاحق» است و چه بسا خود از جهنم‌سوختگان و جهنم‌ستیزان بوده‌اند، تهی‌دستی و بی‌جوابیِ دی‌ماه‌به‌بعدِ کاست سیاسیِ این نیروها ادامه پیدا می‌کند. نه خود کاری از پیش می‌برند نه کسی هست که تقصیر را گردنش بیندازند. دستورالعمل این‌ها مرا یاد کلاه کلمنتیس کوندرا می‌اندازد: «فقط به این دلیل می‌خواهند اربابان آینده باشند که قصد تغییر دادن گذشته را دارند.» آیندهٔ نامعلوم، این نیروها را به تقلا انداخته است. خیال می‌کنند که تغییر گذشته می‌تواند آینده را پیش پایشان فرش کند.

انسانِ تاریخ‌کُش تنها به‌مددِ تحریف گذشته است که می‌تواند تاریخ آینده را مقطع تاریخِ خودش جا بزند. خیال می‌کنند که پشیمانی و رسوایی تاریخی‌، تنها با برساختنِ عنصرِ نامطلوب‌تر است که تسکین می‌یابد و طبعاً پیوند سیاسیِ دو خرده‌فرهنگ ـــ با دو بسترِ اجتماعی متفاوت اما هم‌سرشت ـــ تنها با صاف‌کردنِ موانعِ بزرگْ ممکن است. دوستی می‌گفت روضه و رتوریک و بلاغت و وطن‌وطن و نسخه‌بدل‌بازی و سنَدمنَد و اخلاق‌پخلاق تنها جاده‌صاف‌کن رسیدن به آن «افق روشن» این ادیب‌فاتحان میدان‌های خالی‌شده است. آثار «زمینهٔ سربی صبح» البته هنوز برجاست. و هستیم تا صبح دولت ائتلافی‌شان بدمد.


✍️ آزاد عندلیبی

‌■ t.me/Shabkhwan
❑ خانم گیتار

امروز سر ظهر دوست فاضلم، علی خدادادی شاهی‌وند، قطعهٔ پدربزرگ اثر کارلو دومنیکنی را فرستاده بود با اجرای لیلی افشار. این اجرا درخشان و افسون‌کننده است؛ آن‌قدر که دو ساعت مدام بشنوی و هیچ احساس نکنی خسته‌ای و تکراری شده. بی‌دلیل نیست که آندرس سگوبیا جایی او را «مهم‌ترین زن گیتاریست قرن بیستم» نامیده است. ممکن است این سؤال پیش بیاید که چرا «گیتاریستِ زن» و نه «گیتاریست»؟ این را دیگر نمی‌شود از سگوبیا پرسید. دیر شده است. کسانی مانند دوست موزیسین موسیقی‌دان ما معتقدند که تفاوت زن و مرد در این مورد بی‌معنا نیست؛ دست‌کم دو فاکتور نوع انگشت‌گذاری و قدرت دست در این مورد تعیین‌کننده است.ـــ این‌ها را گفتم تا بگویم این قطعه را به‌هیچ‌وجه از دست ندهید. روز جمعه‌ای، جانتان را سرشار می‌کند.

لیلی افشار را بیشتر بشناسید:

🎼 http://lilyafshar.com

‌■ t.me/Shabkhwan
■ زیر صندوقچهٔ کمک‌های مردمی‌ وب‌سایت برنی سندرز نوشته‌اند: "not the billionaires". نشانه‌ای هوشمندانه و بجا، و در تناسبِ کامل با برنامهٔ جسورانهٔ او. «گاردین» نوشته که ظرف دوازده ساعت اول، چهار میلیون دلار کمک مردمی به کمپین او سرازیر شده و سیصدچهارصد هزار نفر در کمپین یک میلیون نفره‌اش ثبت نام کرده‌اند.

‌■ t.me/Shabkhwan
تا روزی که «تصویر» بالأخره «ماده» را تغییر دهد، تا آن روز بزرگ.

‌■ @Shabkhwan
به امید نوروز، نوروزتان پیروز!

امید که این نوروز آغازِ پایانِ تاراجِ ایران باشد و زهدان خاورمیانه دیگر از آزادی و همزیستی بار بگیرد نه از ظلم و بی‌رحمی و دشمنی. به امید نوروز...

‌■ @Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز بعدازظهر، آخرین تصاویر از #پلدختر لرستان: خیابان انقلاب را آب فراگرفته و خانه‌ها آسیب دیده‌اند. فیلمبردار از سرگردانی و اضطراب خودش و مردم می‌گوید.

@Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایی از اعماق

آن‌هایی که لرها و لک‌ها و کُردها را می‌شناسند، می‌دانند که بغض کردن یک «پیا» به چه معناست. می‌دانند با بغض نشسته در حلقوم و لب‌های لرزان سخن‌گفتن یک پیا به چه معناست. پرسش این است: کسانی که باید بدانند هم می‌دانند؟ گل و لای و بغض نمی‌گذرد. تلنبار می‌شود...

‌■ @Shabkhwan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آب رودها سخت تلخ است، آقا...

می‌گفت کجاست شاه‌میرزا مرادی که حال و روز امروزِ لُرها را «چپی» بنوازد؟

‌■ @Shabkhwan
@Shabkhwan
Sa'di Shirazi/Azad Andalibi
‌■ غزل سعدی شیرازی | صدای آزاد عندلیبی | موسیقی کیهان کلهر

‌■ @Shabkhwan