@selseleyemoyedost
برای دعا کردن
به خدای درون خویش روی آورید و یاد مهربانی ، عشق و صفا
زیبایی و قدرت بیکران او را در خاطر زنده سازید.
به این موضوع ایمان داشته باشید که آفریدگار شما را دوست دارد
و مراقب و حامی شماست.
اگر به همین ترتیب دست به دعا بردارید ،
ترس و اضطراب ، از دل و جان تان بیرون می رود
و جای آن را آرامشی روح نواز و دل نشین خواهد گرفت.
ژوزف مورفی
برای دعا کردن
به خدای درون خویش روی آورید و یاد مهربانی ، عشق و صفا
زیبایی و قدرت بیکران او را در خاطر زنده سازید.
به این موضوع ایمان داشته باشید که آفریدگار شما را دوست دارد
و مراقب و حامی شماست.
اگر به همین ترتیب دست به دعا بردارید ،
ترس و اضطراب ، از دل و جان تان بیرون می رود
و جای آن را آرامشی روح نواز و دل نشین خواهد گرفت.
ژوزف مورفی
@selseleyemoyedost
هزار خواهش و آيا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چراى بى اما
هزار بود و نبود
هزار شايد و بايد
هزار باد و مباد
هزار كار نكرده
هزار كاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوك و مگر
هزار بار هميشه
هزار بار هنوز...
مگر تو اى همه هرگز
مگر تو اى همه هيچ
مگر تو
نقطه ى پايان بر اين
هزار خط ناتمام بگذارى
مگر تو اى دم آخر
در اين ميانه تو
سنگ تمام بگذارى
#قيصر_امين پور
هزار خواهش و آيا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چراى بى اما
هزار بود و نبود
هزار شايد و بايد
هزار باد و مباد
هزار كار نكرده
هزار كاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوك و مگر
هزار بار هميشه
هزار بار هنوز...
مگر تو اى همه هرگز
مگر تو اى همه هيچ
مگر تو
نقطه ى پايان بر اين
هزار خط ناتمام بگذارى
مگر تو اى دم آخر
در اين ميانه تو
سنگ تمام بگذارى
#قيصر_امين پور
@selseleyemoyedost
آزادی واژه " زیبایی" است
که حتی حاضر نیست،
حروفش به هم وابسته باشد
تنها راه رسیدن به "آزادی"
رهایی از وابسته بودن است
آزادی واژه " زیبایی" است
که حتی حاضر نیست،
حروفش به هم وابسته باشد
تنها راه رسیدن به "آزادی"
رهایی از وابسته بودن است
@selseleyemoyedost
آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد.
وقتی كسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده ، كدام خصوصیت توست . و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می كنی متفاوت است.
یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله).. یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك دختر، یك پسر) كه داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فكر بالای كّله اش ، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می كرد.
بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی كله ی او یك ماهی بود كه داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میكرد!
یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود! تا همین امروز هم فكر می كنم به هر كس گفته ام «دوستت دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ، واگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته.
سمين بهبهانی
آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد.
وقتی كسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده ، كدام خصوصیت توست . و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می كنی متفاوت است.
یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله).. یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك دختر، یك پسر) كه داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فكر بالای كّله اش ، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می كرد.
بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی كله ی او یك ماهی بود كه داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میكرد!
یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود! تا همین امروز هم فكر می كنم به هر كس گفته ام «دوستت دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ، واگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته.
سمين بهبهانی
@selseleyemoyedost
جنون،جنسیت نمیشناسد
من زنهایی دیده ام،مجنون
ومردهایی که لیلی شده اند
ديروز زنی در
خیابان پروازميكرد
فریادزد
عاقبت بوسیدمش
جنون،جنسیت نمیشناسد
من زنهایی دیده ام،مجنون
ومردهایی که لیلی شده اند
ديروز زنی در
خیابان پروازميكرد
فریادزد
عاقبت بوسیدمش
@selseleyemoyedost
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی
آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی
آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
@selseleyemoyedost
دلت که گرفت
دیگرمنت زمین را نکش،
راه آسمان باز است…
پر بکش!
او همیشه آغوشش باز است،
نگفته تو را میخواند…
اگر هیچ کس نیست،
خدا که هست....
دلت که گرفت
دیگرمنت زمین را نکش،
راه آسمان باز است…
پر بکش!
او همیشه آغوشش باز است،
نگفته تو را میخواند…
اگر هیچ کس نیست،
خدا که هست....
@selseleyemoyedost
#شعر
من پُر از ابرم و تو شاعر ِ بارانی ها
عاشق ِ لحن ِ توام حینِ غزلخوانی ها
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه بچه دبستانی ها
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی ها
شک نکن گر ببرد عطر تورا روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی ها
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی ها
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی ها
مرگ مشکوک زیاد است و نمی دانی که
شهر از عشق تو پر می شود از جانی ها
#شعر
من پُر از ابرم و تو شاعر ِ بارانی ها
عاشق ِ لحن ِ توام حینِ غزلخوانی ها
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه بچه دبستانی ها
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی ها
شک نکن گر ببرد عطر تورا روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی ها
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی ها
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی ها
مرگ مشکوک زیاد است و نمی دانی که
شهر از عشق تو پر می شود از جانی ها