⭕️ سلسله موی دوست ⭕️
12.2K subscribers
58.9K photos
41K videos
92 files
308 links
@MOSAFER_007 ☎️


مجله گوناگون

هر کس باید روزانه
یک #موسیقی خوب بشنود
یک #شعر خوب بخواند
به یک اثر #هنری خوب نگاه کند
و در صورت امکان
چند کلمه #حرف_منطقی بزند
#گوته

لینک اولین پست
https://t.me/Selseleye/1
Download Telegram
@selseleyemoyedost


توليدعلم براى ملتى که شکم خالى دارد بيشتر شبيه طنزست
زندگى با ارضاى نيازهاى اوليه انسان اغازمى شود
باتوليدثروت ادامه پيدامى کند
باتوليدعلم توسعه پيدامى کند
وباتکيه برمعنويت غنى مى شود
اين ترتيب رانمى شود به سادگى تغييرداد
وامروزبخش عمده اى ازجامعه ى انسانى قربانى تفکريست که مى کوشداين مخروط را وارونه روى زمين قراردهد:
بامعنويت اغازکند
با علم معنويت را تثبيت کند
باثروت از علم ومعنويت دفاع کند و
درنهايت پس ازمرگ
به ارضانيازهاى اوليه خود بپردازد.....
👍1
@selseleyemoyedost


هزارسال هم بگذرد
نگاهت
غافلگيرم ميكند
@selseleyemoyedost


هنگامی که کسی را
گرم وصمیمانه در آغوش می گیریم

هموگلوبین خون او
افزایش پیدا می کند
هموگلوبین بخشی
از خون است که
ذخایرحیاتی را به همه
اندامهای بدن از جمله
مغز وقلب می رساند.

افزایش همو گلوبین
اعضای بدن را کوک وبه پیشگیری
از بیماریها کمک میکند .


عزیزانتان را در آغوش بگیرید
@selseleyemoyedost


عشق سن و سا ل نمی شناسد ....
ومهر ورزیدن خجالت ندارد ......
افتخار
انسان بودن ماست
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost

گاهی کسانی که هزاران فرسنگ
از ما فاصله دارند ،
میتوانند احساس بهتری
نسبت به کسانی
که دقیقاً در کنارمان هستند ،
در ما ایجاد کنند .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost

وقتي محبت مي كنيم...
چرتكه نندازيم كه من چه كردم
ودرمقابل توچه كردى


خدايا شكرت
Forwarded from كانال غير فعال شد
@selseleyemoyedost

چمدونش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و …
همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“ گاهی چه نعمتیه این آلمیزر
@selseleyemoyedost




تا تو نيايي
گره كور اين عالم
باز نخواهد شد
اي موعود
اي منجي عالم بشريت
طلوع كن ،طلوع
@selseleyemoyedost


فرق آرامش و آسایش چیست؟

آسایش یک امر بیرونی
و آرامش یک پدیده ی درونیه
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشن
اما معدود افرادی هستن که
در آرامش زندگی می کنن
آسایش
یعنی راحتی در زندگی
که با امکانات وثروت خوب
و زیاد به دست می یاد
هرچی دلشون بخواد میخرن
هر کجا خواستن میرن و...
آرامش
رو کسانی دارن که از درون
سالم و سلامتند
شاید بی چیز باشن اما دلشون خوشه
به اونچه دارن راضین
چه خوب میشد که ما در عین
آسایش ، آرامشم همراهمون بود!
آرامش و آسایش
را برای همه ی شما آرزومندم
@selseleyemoyedost


ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﯼ ، ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﯼ ؟
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﻒ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ،
ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ .
ﺍﺯ ﮔﺮﮔﯽ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﮔﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﻮﺩﯼ ، ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﯼ ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﻣﯽ آﻣﻮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﻋﻘﺒﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺑﺰﻧﻨﺪ
ﻭ آﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﻨﺪ .ﺫﺍﺕ ﻫﯿﭻ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ
ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺫﺍﺗﺸﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﺪ!
به بهلول گفتند که :
فلانی هنگام تلاوت قرآن ، چنان از خود بیخود می شود که نقش بر زمین می شود و غش می کند .

بهلول گفت : او را بر سر دیوار نهید تا تلاوت کند ، اگر غش کرد ، در عمل خود صادق است !
@selseleyemoyedost


رئیس تشکیلات
خودگردان فلسطین
با شرکت در ضیافت
پادشاه رژیم سعودی
بالاترین نشان افتخار
فلسطین را به وی اهدا کرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost


#قصه_شب
چيستا يثربي

قسمت بیست و نهم
بخش دوم
دیگر رهایم نمی‌کرد.
من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدان‌های جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، علی و حتی مادر.با خودم گفتم یا همه چیز یاهیچ! پدرم انقدر به من یقین داشت که میدانست اگر تا صبح هم بالای سر علی مینشستم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.آرامش ما ریحانه را عصبی تر کرد.به علی گفت:بهت گفتم داغ این دختره رو به دلت میذارم! من که با سیاوش میرم.اما تو به عشقت نمیرسی.هیچوقت! قاضی گفت حاج آقا آدم محترمی هستن ریحانه داد زد؛ هفت سالم بود گفت عاشقمه.اما بعدش مثل یه آشغال بام رفتار کرد.مادرش منو آورده بود که فقط کلفتی اینو کنم!علی گفت:مادرت مرده بود.میخواستم غصه نخوری! ریحانه جیغ زد:ولی من دوستت داشتم.هیچوقت محلم نذاشتی.از لج تو با دوستت رفتم.من تو رو میخواستم!بهت گفتم داغ این دختر عینکی رو...قاضی ساکتش کرد.آنقدرجیغ میزد که او را به درمانگاه بردند.ما تبریه بودیم.شاهدی نبود و در وضع بدی غافلگیرمان نکرده بودند.سیاوش پیش ریحانه ماند.علی به پدرگفت:از بچه گیش مریض بود.مادر برای همین نگرانش بود.پدر ساکت بود.-اجازه میخوام منو به غلامی دخترتون بپذیرید!پدرگفت:الان؟نه.فقط یه عملیات کوچیک مونده.زود برمیگردم.پدرم گفت:لبنان؟علی گفت:ببخشید سریه! پدرم گفت:پس برو.عملیات سری تو انجام بده.بعد بیا خواستگاری!آن شب به علی گفتم:به خاطر من نرو! بسه دیگه جنگ!گفت:دیشب گفتی پهلوونا رو دوست داری!یه عده بچه کوچیکو دارن میکشن.چیزی از قبرای دسته جمعی شنیدی؟گفتم:پدرم مریضه.میخواد نوه شو ببینه.اینم قهرمانیه!گفت:الان زمستونه.بهار بشه با بنفشه ها میام.قول؟دست بدیم؟دست دادیم و رفت.حسم این بود که عمدی رفت.به خاطر ریحانه نمیتوانست درچشم دوستانش نگاه کند.همه پچ پچ میکردند.جریان عشق ما را همه میدانستند.بهاربا بنفشه ها آمد.علی نیامد.سراغ اکبر رفتم.طفره میرفت.گفت.رفته انتحاری! برای چی؟ مگه منو دوست نداشت؟ گفت:به خدا دروغ نمیگم این بار!برنمیگرده.برای همینه جوابتو نمیده.پدر گفت؛ میدونستم.ازتو محضر!اول کارش.بعد تو!گفتم باشه خدا.به خاطر پدرتسلیم!.ولی عاشقش میمونم تا ابد.سال بعد با یک دانشجوی تاترکه پدرم هم پدرش را میشناخت ازدواج کردم.مثل دو مسافردرمسافرخانه بودیم و دخترمان نیایش.پدرش خیلی زود خسته شد وبادختر دیگری رفت.من ماندم بابچه ام در خیابان.داد زدم:نیایش!مردی او رادرهوا گرفت.علی بود.گفتم بهار میام خانمی.پدرم رفت علی...-ولی خوش به حالت.چه نیایشی داری!دستم راگرفت.گرم و محکم.دیگر رهایم نمیکرد و نکرد...


....پایان داستان #پستچی....
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost

باید کودک شویم ..
یادت می آید چگونه دستانمان همیشه پر ازستاره بود و لبهایمان پر از خورشید؟؟؟؟
بپیچان در رگ و ریشه ات غرور و ابهت آسمانی ات را همسفر ستاره ها..
چشمه ثروت و شگفتی درون توست...انجایی که قلب بیقرارت میطپد ...
آنجاست..قلب تو آنجاست.. ذهنت را میگویم ...
زیرا او جان تو را تا ابدالاباد بیدار نگاه میدارد.. شب شکن لحظه های ناامیدی باش با این طلایی خورشید واژه ها که :"انسانی فردا به دست آوردی میرسد که امروز رؤیایی عظیم در سر داشته باشد..."
حقیقت چیز دیگری است...
حقیقت امیدی است که اکنون به آرامی در رگهایت جاری شده است و عشق را در میان سلولهایت جوانه میزند.....
یک بغل خوشبختی ،دم نوش لحظه هایت باد..