@selseleyemoyedost
من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگار
گاه گاهی هم به ساز خویشتن رقصیده ام
گرچه تا آنجا که باید مهربانی کرده ام
از زمین و از زمان هم بارها بد دیده ام
بارها دل بردم و دل دادم و مجنون شدم
بارها در مهرورزی دور خودم چرخیده ام
آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی
من دگراز مهرواز مهرورزی شدن ترسیده ام
من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگار
گاه گاهی هم به ساز خویشتن رقصیده ام
گرچه تا آنجا که باید مهربانی کرده ام
از زمین و از زمان هم بارها بد دیده ام
بارها دل بردم و دل دادم و مجنون شدم
بارها در مهرورزی دور خودم چرخیده ام
آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی
من دگراز مهرواز مهرورزی شدن ترسیده ام
Forwarded from كانال غير فعال شد
@SHARABAN_TAHOORA
پیامبر اکرم(ص):
من آیه ای می شناسم که اگر تمام انسانها دست به دامن آن زنند،برای حل مشکلاتشان کافی است. آنگاه آیه را چند بار تلاوت کرد:
ومَنْ یتَّقِ اللّهَ یجعلْ له مَخْرجاً
و یَرْزُقه مِنْ حیْث لایحْتسِب.
مجمع البیان/ج10/ص460
پیامبر اکرم(ص):
من آیه ای می شناسم که اگر تمام انسانها دست به دامن آن زنند،برای حل مشکلاتشان کافی است. آنگاه آیه را چند بار تلاوت کرد:
ومَنْ یتَّقِ اللّهَ یجعلْ له مَخْرجاً
و یَرْزُقه مِنْ حیْث لایحْتسِب.
مجمع البیان/ج10/ص460
@selseleyemoyedost
#نكته
" سنگریزه " ریزاست و ناچیز ...
اما را از راه رفتن باز می دارد !!!
در زندگی هم ؛ بعضی مسائل ریزاند و ناچیز ...
اما مانع به سمت خوبی ها و آرامش ما میشود !!!
کم احترامی یا نامهربانی به والدین ؛ نگاه تحقیر آمیز به فقرا ؛ تکبرو فخر فروشی به مردم
منت گذاشتن هنگام کمک کردن.
نپذیرفتن عذر خطای دوستان.
بخشی از سنگریزه های مسیر تکامل ما هستند !!!
آنها را بموقع کنار بگذاریم ...
تا از زندگی لذت ببریم ...
#نكته
" سنگریزه " ریزاست و ناچیز ...
اما را از راه رفتن باز می دارد !!!
در زندگی هم ؛ بعضی مسائل ریزاند و ناچیز ...
اما مانع به سمت خوبی ها و آرامش ما میشود !!!
کم احترامی یا نامهربانی به والدین ؛ نگاه تحقیر آمیز به فقرا ؛ تکبرو فخر فروشی به مردم
منت گذاشتن هنگام کمک کردن.
نپذیرفتن عذر خطای دوستان.
بخشی از سنگریزه های مسیر تکامل ما هستند !!!
آنها را بموقع کنار بگذاریم ...
تا از زندگی لذت ببریم ...
@selseleyemoyedost
زندگی باید کرد،
گاه با یک گل سرخ،
گاه با یک دل تنگ،
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ،
لحظه هاتان بی غم،
زندگی تان آرام
زندگی باید کرد،
گاه با یک گل سرخ،
گاه با یک دل تنگ،
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ،
لحظه هاتان بی غم،
زندگی تان آرام
@selseleyemoyedost
توليدعلم براى ملتى که شکم خالى دارد بيشتر شبيه طنزست
زندگى با ارضاى نيازهاى اوليه انسان اغازمى شود
باتوليدثروت ادامه پيدامى کند
باتوليدعلم توسعه پيدامى کند
وباتکيه برمعنويت غنى مى شود
اين ترتيب رانمى شود به سادگى تغييرداد
وامروزبخش عمده اى ازجامعه ى انسانى قربانى تفکريست که مى کوشداين مخروط را وارونه روى زمين قراردهد:
بامعنويت اغازکند
با علم معنويت را تثبيت کند
باثروت از علم ومعنويت دفاع کند و
درنهايت پس ازمرگ
به ارضانيازهاى اوليه خود بپردازد.....
توليدعلم براى ملتى که شکم خالى دارد بيشتر شبيه طنزست
زندگى با ارضاى نيازهاى اوليه انسان اغازمى شود
باتوليدثروت ادامه پيدامى کند
باتوليدعلم توسعه پيدامى کند
وباتکيه برمعنويت غنى مى شود
اين ترتيب رانمى شود به سادگى تغييرداد
وامروزبخش عمده اى ازجامعه ى انسانى قربانى تفکريست که مى کوشداين مخروط را وارونه روى زمين قراردهد:
بامعنويت اغازکند
با علم معنويت را تثبيت کند
باثروت از علم ومعنويت دفاع کند و
درنهايت پس ازمرگ
به ارضانيازهاى اوليه خود بپردازد.....
👍1
@selseleyemoyedost
هنگامی که کسی را
گرم وصمیمانه در آغوش می گیریم
هموگلوبین خون او
افزایش پیدا می کند
هموگلوبین بخشی
از خون است که
ذخایرحیاتی را به همه
اندامهای بدن از جمله
مغز وقلب می رساند.
افزایش همو گلوبین
اعضای بدن را کوک وبه پیشگیری
از بیماریها کمک میکند .
عزیزانتان را در آغوش بگیرید
هنگامی که کسی را
گرم وصمیمانه در آغوش می گیریم
هموگلوبین خون او
افزایش پیدا می کند
هموگلوبین بخشی
از خون است که
ذخایرحیاتی را به همه
اندامهای بدن از جمله
مغز وقلب می رساند.
افزایش همو گلوبین
اعضای بدن را کوک وبه پیشگیری
از بیماریها کمک میکند .
عزیزانتان را در آغوش بگیرید
@selseleyemoyedost
گاهی کسانی که هزاران فرسنگ
از ما فاصله دارند ،
میتوانند احساس بهتری
نسبت به کسانی
که دقیقاً در کنارمان هستند ،
در ما ایجاد کنند .
گاهی کسانی که هزاران فرسنگ
از ما فاصله دارند ،
میتوانند احساس بهتری
نسبت به کسانی
که دقیقاً در کنارمان هستند ،
در ما ایجاد کنند .
@selseleyemoyedost
چمدونش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و …
همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“ گاهی چه نعمتیه این آلمیزر
چمدونش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و …
همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“ گاهی چه نعمتیه این آلمیزر
@selseleyemoyedost
فرق آرامش و آسایش چیست؟
آسایش یک امر بیرونی
و آرامش یک پدیده ی درونیه
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشن
اما معدود افرادی هستن که
در آرامش زندگی می کنن
آسایش
یعنی راحتی در زندگی
که با امکانات وثروت خوب
و زیاد به دست می یاد
هرچی دلشون بخواد میخرن
هر کجا خواستن میرن و...
آرامش
رو کسانی دارن که از درون
سالم و سلامتند
شاید بی چیز باشن اما دلشون خوشه
به اونچه دارن راضین
چه خوب میشد که ما در عین
آسایش ، آرامشم همراهمون بود!
آرامش و آسایش
را برای همه ی شما آرزومندم
فرق آرامش و آسایش چیست؟
آسایش یک امر بیرونی
و آرامش یک پدیده ی درونیه
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشن
اما معدود افرادی هستن که
در آرامش زندگی می کنن
آسایش
یعنی راحتی در زندگی
که با امکانات وثروت خوب
و زیاد به دست می یاد
هرچی دلشون بخواد میخرن
هر کجا خواستن میرن و...
آرامش
رو کسانی دارن که از درون
سالم و سلامتند
شاید بی چیز باشن اما دلشون خوشه
به اونچه دارن راضین
چه خوب میشد که ما در عین
آسایش ، آرامشم همراهمون بود!
آرامش و آسایش
را برای همه ی شما آرزومندم