⭕️ سلسله موی دوست ⭕️
12.2K subscribers
58.9K photos
41K videos
92 files
308 links
@MOSAFER_007 ☎️


مجله گوناگون

هر کس باید روزانه
یک #موسیقی خوب بشنود
یک #شعر خوب بخواند
به یک اثر #هنری خوب نگاه کند
و در صورت امکان
چند کلمه #حرف_منطقی بزند
#گوته

لینک اولین پست
https://t.me/Selseleye/1
Download Telegram
@selseleyemoyedost


درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست
معجزه می خواستم اما دری در کار نیست

منتظر ماندم که دردم را بگویم باکسی
سالها رد شد ولی نامه بری در کار نیست

حاصل اسکندر از عشق تو مشتی خاک شد
بی تو بی شک زندگی ِ دیگری در کار نیست

دل به فردای تو را دیدن سپردم , عاقبت
عمر رفت و روزهای بهتری درکار نیست

سوختم از بیخ و بن آنقدر که اینروزها
از من ِدیوانه جز خاکستری درکار نیست

گیج و منگم مثل شاهی که پس از کلی نبرد
تا به حال خود بیاید لشکری درکار نیست

اعتماد نابجا کردم که دل دادم به تو
دیر فهمیدم که در تو باوری درکار نیست

از من دیوانه ی دلتنگ با چشمان خود
معجزه می خواهی و پیغمبری درکار نیست
@selseleyemoyedost

#زندگي

زندگي در سادگيست
بعضيها فكر ميكنن
زندگي ميكنن،فقط
روز و شب ميكنن
همين.....
@selseleyemoyedost


من نمی رقصم همیشه با سه تار روزگار
گاه گاهی هم به ساز خویشتن رقصیده ام

گرچه تا آنجا که باید مهربانی کرده ام
از زمین و از زمان هم بارها بد دیده ام

بارها دل بردم و دل دادم و مجنون شدم
بارها در مهرورزی دور خودم چرخیده ام

آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی
من دگراز مهرواز مهرورزی شدن ترسیده ام
@selseleyemoyedost

#سهراب_سپهري

زندگي حس غريبيست
كه يك مرغ مهاجر دارد
@selseleyemoyedost



ای در دلم نشسته،
از تو کجا گریزم؟
Forwarded from كانال غير فعال شد
@SHARABAN_TAHOORA


پیامبر اکرم(ص):

من آیه ای می شناسم که اگر تمام انسانها دست به دامن آن زنند،برای حل مشکلاتشان کافی است. آنگاه آیه را چند بار تلاوت کرد:

ومَنْ یتَّقِ اللّهَ یجعلْ له مَخْرجاً
و یَرْزُقه مِنْ حیْث لایحْتسِب.

مجمع البیان/ج10/ص460
@selseleyemoyedost


تن رها كن
تا
نخواهي،پيرهن
@selseleyemoyedost

#نكته

" سنگریزه " ریزاست و ناچیز ...
اما را از راه رفتن باز می دارد !!!
در زندگی هم ؛ بعضی مسائل ریزاند و ناچیز ...
اما مانع به سمت خوبی ها و آرامش ما میشود !!!
کم احترامی یا نامهربانی به والدین ؛ نگاه تحقیر آمیز به فقرا ؛ تکبرو فخر فروشی به مردم
منت گذاشتن هنگام کمک کردن.
نپذیرفتن عذر خطای دوستان.
بخشی از سنگریزه های مسیر تکامل ما هستند !!!
آنها را بموقع کنار بگذاریم ...
تا از زندگی لذت ببریم ...
@selseleyemoyedost

زندگی باید کرد،
گاه با یک گل سرخ،
گاه با یک دل تنگ،
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ،
لحظه هاتان بی غم،
زندگی تان آرام
@selseleyemoyedost


توليدعلم براى ملتى که شکم خالى دارد بيشتر شبيه طنزست
زندگى با ارضاى نيازهاى اوليه انسان اغازمى شود
باتوليدثروت ادامه پيدامى کند
باتوليدعلم توسعه پيدامى کند
وباتکيه برمعنويت غنى مى شود
اين ترتيب رانمى شود به سادگى تغييرداد
وامروزبخش عمده اى ازجامعه ى انسانى قربانى تفکريست که مى کوشداين مخروط را وارونه روى زمين قراردهد:
بامعنويت اغازکند
با علم معنويت را تثبيت کند
باثروت از علم ومعنويت دفاع کند و
درنهايت پس ازمرگ
به ارضانيازهاى اوليه خود بپردازد.....
👍1
@selseleyemoyedost


هزارسال هم بگذرد
نگاهت
غافلگيرم ميكند
@selseleyemoyedost


هنگامی که کسی را
گرم وصمیمانه در آغوش می گیریم

هموگلوبین خون او
افزایش پیدا می کند
هموگلوبین بخشی
از خون است که
ذخایرحیاتی را به همه
اندامهای بدن از جمله
مغز وقلب می رساند.

افزایش همو گلوبین
اعضای بدن را کوک وبه پیشگیری
از بیماریها کمک میکند .


عزیزانتان را در آغوش بگیرید
@selseleyemoyedost


عشق سن و سا ل نمی شناسد ....
ومهر ورزیدن خجالت ندارد ......
افتخار
انسان بودن ماست
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost

گاهی کسانی که هزاران فرسنگ
از ما فاصله دارند ،
میتوانند احساس بهتری
نسبت به کسانی
که دقیقاً در کنارمان هستند ،
در ما ایجاد کنند .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@selseleyemoyedost

وقتي محبت مي كنيم...
چرتكه نندازيم كه من چه كردم
ودرمقابل توچه كردى


خدايا شكرت
Forwarded from كانال غير فعال شد
@selseleyemoyedost

چمدونش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!”
گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و …
همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
“ گاهی چه نعمتیه این آلمیزر