@selseleyemoyedost
تصویری ازافتتاح مجلس جیبوتی
درسال 93 که با کمک ایران ساخته
وباحضورلاریجانی افتتاح شد
جمعیت جیبوتی
کمترازیک میلیون نفراست
تصویری ازافتتاح مجلس جیبوتی
درسال 93 که با کمک ایران ساخته
وباحضورلاریجانی افتتاح شد
جمعیت جیبوتی
کمترازیک میلیون نفراست
@selseleyemoyedost
گفتی :
" مَـگر به خـواب ببینی رخ مرا "
دیــوااانه ...
از خـیال
" تــــــو "
خوابَــم نـمی بَــرد ...
گفتی :
" مَـگر به خـواب ببینی رخ مرا "
دیــوااانه ...
از خـیال
" تــــــو "
خوابَــم نـمی بَــرد ...
@selseleyemoyedost
داستاني مخصوص نسل امروز
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود
وحالا دراين پنج شنبه اگر مادري درقيد حيات داريد كه حداقل يك تماس با محبت با او بگيريد تا صداي كودكي كه سالها عاشقانه بزرگش كرده بشنود واز ته دل شاد شود
واگر مادران آسماني داريد براي شادي وارامش روحشان شاخه گلي با قرائت فاتحه بفرستيد
داستاني مخصوص نسل امروز
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود
وحالا دراين پنج شنبه اگر مادري درقيد حيات داريد كه حداقل يك تماس با محبت با او بگيريد تا صداي كودكي كه سالها عاشقانه بزرگش كرده بشنود واز ته دل شاد شود
واگر مادران آسماني داريد براي شادي وارامش روحشان شاخه گلي با قرائت فاتحه بفرستيد
@selseleyemoyedost
#فال_حافظ
ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مي اي دارم چو جان صافي و صوفي مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي رسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ مي کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
#فال_حافظ
ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مي اي دارم چو جان صافي و صوفي مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي رسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ مي کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي
@selseleyemoyedost
#نكته
مرزهای جنسیتی سنتی را در هم بشکنید
و مزه ی لذتش را بچشید.
اگر مرد هستید
شبی برای خانواده تان شام بپزید
و اگر زن هستید،
بعدظهر شنبه ای را صرف
تعمیر لوازم خانه کنید.
با نادیده گرفتن جنسیت
می توانید در شغل،خانه و اجتماع،
فرصت ها و علایقی تازه بیابید.
#نكته
مرزهای جنسیتی سنتی را در هم بشکنید
و مزه ی لذتش را بچشید.
اگر مرد هستید
شبی برای خانواده تان شام بپزید
و اگر زن هستید،
بعدظهر شنبه ای را صرف
تعمیر لوازم خانه کنید.
با نادیده گرفتن جنسیت
می توانید در شغل،خانه و اجتماع،
فرصت ها و علایقی تازه بیابید.
@selseleyemoyedost
می خواهم قولی بدهم:
قول می دهم،
لامسه ای در کار نباشد
دلم می خواهد;
ارتفاع شانه هایت
به شانه ی دلتنگی م برسد.
می خواهم قولی بدهم:
قول می دهم،
لامسه ای در کار نباشد
دلم می خواهد;
ارتفاع شانه هایت
به شانه ی دلتنگی م برسد.
Forwarded from Mehrbanoo
Ghazal Biaeed Biaeed-(SONG95.I
Shahram Nazeri
@selseleyemoyedost
بسيار دلتنگم
من نشاني از تو ندارم
اما نشانيم را براي تو مينويسم
در عصر هاي انتظار به حوالي بي كسي ام قدم بگذار
خيابان غربت را پــيدا كن
و وارد كوچه هاي تنهايــي شو
سپس در كلـبه را باز كن
مرا خواهي ديد
با بغضي كويري
كه غرق اشك
پشت ديوار ها نشسته ام
بسيار دلتنگم
من نشاني از تو ندارم
اما نشانيم را براي تو مينويسم
در عصر هاي انتظار به حوالي بي كسي ام قدم بگذار
خيابان غربت را پــيدا كن
و وارد كوچه هاي تنهايــي شو
سپس در كلـبه را باز كن
مرا خواهي ديد
با بغضي كويري
كه غرق اشك
پشت ديوار ها نشسته ام
@selseleyemoyedost
#نكته
این جهان فنجانی
زندگی چون چایی
عشق چون حبه قند
که اگر حل نشود در دل چایی
زندگی تلخ شود
و اگر لعل لبت بر لب فنجان برسد
لب تو زهر شود
وان زمان است که فنجان از دست رها،
همه زندگی را می ریزی ...
و اگر حل شود اندر دل چایی
زندگی شیرین است
و اگر لعل لبت بر لب فنجان برسد
لب تو قند شود ...
وان زمان است که فنجان در دست،
همه زندگی را می نوشی..
#نكته
این جهان فنجانی
زندگی چون چایی
عشق چون حبه قند
که اگر حل نشود در دل چایی
زندگی تلخ شود
و اگر لعل لبت بر لب فنجان برسد
لب تو زهر شود
وان زمان است که فنجان از دست رها،
همه زندگی را می ریزی ...
و اگر حل شود اندر دل چایی
زندگی شیرین است
و اگر لعل لبت بر لب فنجان برسد
لب تو قند شود ...
وان زمان است که فنجان در دست،
همه زندگی را می نوشی..