@selseleyemoyedost
به نظرم کشورجیبوتی
با 800 هزار نفر جمعیت
نباید با کل کشورما
قطع رابطه میکرد
نهایتا باید با قرچک ورامین
قطع رابطه میکرد!
به نظرم کشورجیبوتی
با 800 هزار نفر جمعیت
نباید با کل کشورما
قطع رابطه میکرد
نهایتا باید با قرچک ورامین
قطع رابطه میکرد!
🖕1
@selseleyemoyedost
سلام
#صبح_بخير
صبح یعنی امید
یعنی فرصتی
برای شروع دوباره
خدایاشکر
برای امروزم
ونعمت زندگی
وزنده بودنم.....
سلام
#صبح_بخير
صبح یعنی امید
یعنی فرصتی
برای شروع دوباره
خدایاشکر
برای امروزم
ونعمت زندگی
وزنده بودنم.....
@selseleyemoyedost
سلام...
قدرتی شگرف دارد..
هنگامی که برای انسانها
آرزوی سعادت میکنی،
نیروی درونت به تمامی
انسانهای پاک طینت متصل میشود؛
و راهی میشوی برای عبور تمامی دعاهای خیری که از تمامی مردم فرستاده شده؛
وآنگاه انرژی دعاها،
و برکت انسانهای روی زمین؛
وارد زندگیت می شود!
برای هم دعای خیر کنیم.
آرزو میکنم كه
💕 مهر؛
💕بركت؛
💕عشق؛
💕محبت؛
💕سلامتى
همنشینت باشند...
سلام صبحتون بخیر و شادی
سلام...
قدرتی شگرف دارد..
هنگامی که برای انسانها
آرزوی سعادت میکنی،
نیروی درونت به تمامی
انسانهای پاک طینت متصل میشود؛
و راهی میشوی برای عبور تمامی دعاهای خیری که از تمامی مردم فرستاده شده؛
وآنگاه انرژی دعاها،
و برکت انسانهای روی زمین؛
وارد زندگیت می شود!
برای هم دعای خیر کنیم.
آرزو میکنم كه
💕 مهر؛
💕بركت؛
💕عشق؛
💕محبت؛
💕سلامتى
همنشینت باشند...
سلام صبحتون بخیر و شادی
@selseleyemoyedost
حالا که قرار است
از تو عبور کنم...
بگذار کفشهایم را درآورم ...
تو هنوز
برایم مقدسی...
حالا که قرار است
از تو عبور کنم...
بگذار کفشهایم را درآورم ...
تو هنوز
برایم مقدسی...
@selseleyemoyedost
لبخندت را
چند می فروشی؟
تمام دارایی ام را می دهم
تا برای لحظه ایـي
به رویم لبخند بزني
لبخندت را
چند می فروشی؟
تمام دارایی ام را می دهم
تا برای لحظه ایـي
به رویم لبخند بزني
@selseleyemoyedost
#نكته
سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شدهاید نگران نمیشوید؟
البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید: الوو، اورژانس؟ کمک، کمک، من چاق شدهام !
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و…
آیا باز هم همین عکس العمل را نشان میدهید؟ نـه! با بیخیالی از کنارش میگذرید.
برای کسانی که ورشکسته میشوند، اضافه وزن میآورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط میشوند این حوادث دفعتاً اتفاق نمیافتد. یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس میپرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیّت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده میشود، مثل قطرههای آب که صخرههای سنگی را میفرساید.
اصل قورباغهای به ما هشدار میدهد که مراقب شرایطی که به آن عادت میکنید باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می روم؟ آیا من سالم تر، مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشتهام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
«آخرین راز شاد زیستن /آندرو ماتیوس»
#نكته
سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شدهاید نگران نمیشوید؟
البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید: الوو، اورژانس؟ کمک، کمک، من چاق شدهام !
اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و…
آیا باز هم همین عکس العمل را نشان میدهید؟ نـه! با بیخیالی از کنارش میگذرید.
برای کسانی که ورشکسته میشوند، اضافه وزن میآورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط میشوند این حوادث دفعتاً اتفاق نمیافتد. یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس میپرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟
زندگی ماهیّت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده میشود، مثل قطرههای آب که صخرههای سنگی را میفرساید.
اصل قورباغهای به ما هشدار میدهد که مراقب شرایطی که به آن عادت میکنید باشید!
ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می روم؟ آیا من سالم تر، مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشتهام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.
«آخرین راز شاد زیستن /آندرو ماتیوس»
@selseleyemoyedost
تصنيف #زیبای_وحشی ...
آهنگساز : #علی_قمصری
آواز: #پوریا_اخواص - #هاله_سیفی_زاده - #بهرخ_شورورزی - #على_قمصرى
سه تار و دیوان : #علی_قمصری
کوبه ای : #زکریا_یوسفی - #کامران_منتظری
زن:سحر چون می روی در کام امواج.
کند تاب مرا، هجر تو تاراج.
ماهیگیر:منم یک مرد ماهیگیر ساده،
خدا نان مرا در آب داده!
زن:تو را دریا فرو کوبید صد بار
از این زیبای وحشی دست بردار!
ماهیگیر:چو می خوانندماین امواج از دور،
همه عشقم ،همه شوقم، همه شور.
زن:فریبش رامخور ای مرد، زین پیش،
به گردابش به توفانش بیاندیش!
ماهیگیر:نمی ترسم نمی پرهزم از کار ،
به امید تو می آیم دگر بار!
زن :اگر از جان نمی ترسی در این راه،
بیاور گوهری رخشنده چون ماه.
بشور از خانه ات فقر وسیاهی
که مروارید نیکوتر ز ماهی
ماهیگیر:زعشقم گوهری تابنده تر نیست .
سزاوار تو زین خوش تر گوهر نیست.
ولیکن تا نباشم شرمسارت،
فروزان گوهری آرم نثارت!
****
زنی خاموش در ساحل نشسته ست.
به آن زیبای وحشی چشم بسته ست.
به او هر روز چون سالی گذشته ست.
هنوز آنمرد عاشق بر نگشته ست.
نه تنها گوهری در دام ننشست ،
که عشقی پاک گوهر رفت از دست!
#فریدون_مشیری
ضبط : استوديو ديلمان، على پور مقدم
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
تصنيف #زیبای_وحشی ...
آهنگساز : #علی_قمصری
آواز: #پوریا_اخواص - #هاله_سیفی_زاده - #بهرخ_شورورزی - #على_قمصرى
سه تار و دیوان : #علی_قمصری
کوبه ای : #زکریا_یوسفی - #کامران_منتظری
زن:سحر چون می روی در کام امواج.
کند تاب مرا، هجر تو تاراج.
ماهیگیر:منم یک مرد ماهیگیر ساده،
خدا نان مرا در آب داده!
زن:تو را دریا فرو کوبید صد بار
از این زیبای وحشی دست بردار!
ماهیگیر:چو می خوانندماین امواج از دور،
همه عشقم ،همه شوقم، همه شور.
زن:فریبش رامخور ای مرد، زین پیش،
به گردابش به توفانش بیاندیش!
ماهیگیر:نمی ترسم نمی پرهزم از کار ،
به امید تو می آیم دگر بار!
زن :اگر از جان نمی ترسی در این راه،
بیاور گوهری رخشنده چون ماه.
بشور از خانه ات فقر وسیاهی
که مروارید نیکوتر ز ماهی
ماهیگیر:زعشقم گوهری تابنده تر نیست .
سزاوار تو زین خوش تر گوهر نیست.
ولیکن تا نباشم شرمسارت،
فروزان گوهری آرم نثارت!
****
زنی خاموش در ساحل نشسته ست.
به آن زیبای وحشی چشم بسته ست.
به او هر روز چون سالی گذشته ست.
هنوز آنمرد عاشق بر نگشته ست.
نه تنها گوهری در دام ننشست ،
که عشقی پاک گوهر رفت از دست!
#فریدون_مشیری
ضبط : استوديو ديلمان، على پور مقدم
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
@selseleyemoyedost
#نكته
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره مى شود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى
زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شود
يک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد
يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود
" يادمان باشد "
گره هاى توى كلاف
همان دلخورى هاى كوچک و بزرگند
همان كينه هاى چند ساله
بايد يک جايى تمامش كرد
سر و تهش را بريد.
زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
"بانو سیمین بهبهانی"
#نكته
زندگى مثل يک كامواست
از دستت كه در برود، مى شود
كلاف سر در گم،گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره مى شود،بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى
زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شود
يک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد
يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود
" يادمان باشد "
گره هاى توى كلاف
همان دلخورى هاى كوچک و بزرگند
همان كينه هاى چند ساله
بايد يک جايى تمامش كرد
سر و تهش را بريد.
زندگى به بندى بند استْ به نام "حرمت" كه اگر پاره شودتمام است....
"بانو سیمین بهبهانی"
@selseleyemoyedost
تصویری ازافتتاح مجلس جیبوتی
درسال 93 که با کمک ایران ساخته
وباحضورلاریجانی افتتاح شد
جمعیت جیبوتی
کمترازیک میلیون نفراست
تصویری ازافتتاح مجلس جیبوتی
درسال 93 که با کمک ایران ساخته
وباحضورلاریجانی افتتاح شد
جمعیت جیبوتی
کمترازیک میلیون نفراست
@selseleyemoyedost
گفتی :
" مَـگر به خـواب ببینی رخ مرا "
دیــوااانه ...
از خـیال
" تــــــو "
خوابَــم نـمی بَــرد ...
گفتی :
" مَـگر به خـواب ببینی رخ مرا "
دیــوااانه ...
از خـیال
" تــــــو "
خوابَــم نـمی بَــرد ...
@selseleyemoyedost
داستاني مخصوص نسل امروز
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود
وحالا دراين پنج شنبه اگر مادري درقيد حيات داريد كه حداقل يك تماس با محبت با او بگيريد تا صداي كودكي كه سالها عاشقانه بزرگش كرده بشنود واز ته دل شاد شود
واگر مادران آسماني داريد براي شادي وارامش روحشان شاخه گلي با قرائت فاتحه بفرستيد
داستاني مخصوص نسل امروز
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود
وحالا دراين پنج شنبه اگر مادري درقيد حيات داريد كه حداقل يك تماس با محبت با او بگيريد تا صداي كودكي كه سالها عاشقانه بزرگش كرده بشنود واز ته دل شاد شود
واگر مادران آسماني داريد براي شادي وارامش روحشان شاخه گلي با قرائت فاتحه بفرستيد