@selseleyemoyedost
در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند
یاریِ غم بین که از من یک نفس هم دور نیست
رهی معیری
***
ای که گفتی آشنایی با غریبان مشکل است
آشنایی می توان کردن جدایی مشکل است
؟
***
جز غم نگشاید در کاشانه ما را
یا رب چه کسی داد نشان خانه ما را
؟
***
گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم
بیگدلی صباحی
***
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است در این فاصله قربان شما
فریدون مشیری
***
چنان در دل اشک ها غرق گشتم
که از غم چو نقشی برآیم خدایا
بهادر یگانه
***
هر کس به تماشایی رفت به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
سعدی
***
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها
کی پر کاهی بماند در میان بادها
؟
***
نه نام کس به زبانم، نه در دلم هوسی
ز زندگیم همین بس که می کشم نفسی
سیمین بهبهانی
***
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود, مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آئیینه ی دل
عکسی که بهیچ وجه زایل نشود
ابوالسعید ابوالخیر
***
رخت بر بست ز دل شادی هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
فرخی یزدی
***
گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم
گر به آب چشمه ی خورشید ، دامن تر کنم
حافظ
***
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
؟
***
سودای دلم قسمت هر بی سرو پا نیست
خوش باش که یک لحظه دلم از تو جدا نیست
؟
***
پرده مردم دریدن عیب خود بنمودن است
عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش
صائب تبریزی
***
مشو مغرور اگر مشهور آفاقی به زیبایی
که من هم در غم عشق تو مشهورم به شیدائی
؟
***
دفتری گر بنویسند ز خوبان جهان
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستی
؟
***
برای من که دلم چون غروب پاییزست
صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است
مهدی سهیلی
***
به صد سال یک دوست آید به دست
به یک روز دشمن بتوان کرد شصت
اسدی توسی
***
از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی
***
طعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن
من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم
؟
***
هر چند که یک روز خوش از عمر ندیدیم
هر روز دگر حسرت دیروز کشیدیم
فیروزکوهی
***
من طبیبا! ز تو بر خویش خبردارترم
که مرا سوز فراقست و تو گویی که تب است
وصال شیرازی
***
از آتش فراقت شرحی شنیده بودم
لیکن درون آتش خود را ندیده بودم
عارف طوطی همدانی
***
از برگ گل نازکتری از هر چه گویم بهتری
خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
؟
***
چه دعایی کُنمَت بهتر از این
خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق
؟
***
این که هر شب تا سحر آید ز چشمم اشک نیست
گوهر جان است می ریزد به دامانم چو شمع
رنجی
***
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
حافظ
***
بیستون سُفت ولی تا چه کُند با دلِ شیرین
کاین نه کوهیست که از تیشه فرهاد بترسد
در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند
یاریِ غم بین که از من یک نفس هم دور نیست
رهی معیری
***
ای که گفتی آشنایی با غریبان مشکل است
آشنایی می توان کردن جدایی مشکل است
؟
***
جز غم نگشاید در کاشانه ما را
یا رب چه کسی داد نشان خانه ما را
؟
***
گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم
بیگدلی صباحی
***
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است در این فاصله قربان شما
فریدون مشیری
***
چنان در دل اشک ها غرق گشتم
که از غم چو نقشی برآیم خدایا
بهادر یگانه
***
هر کس به تماشایی رفت به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی
سعدی
***
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها
کی پر کاهی بماند در میان بادها
؟
***
نه نام کس به زبانم، نه در دلم هوسی
ز زندگیم همین بس که می کشم نفسی
سیمین بهبهانی
***
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود, مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آئیینه ی دل
عکسی که بهیچ وجه زایل نشود
ابوالسعید ابوالخیر
***
رخت بر بست ز دل شادی هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
فرخی یزدی
***
گرچه گردآلود فقرم ، شرم باد از همتم
گر به آب چشمه ی خورشید ، دامن تر کنم
حافظ
***
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
؟
***
سودای دلم قسمت هر بی سرو پا نیست
خوش باش که یک لحظه دلم از تو جدا نیست
؟
***
پرده مردم دریدن عیب خود بنمودن است
عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش
صائب تبریزی
***
مشو مغرور اگر مشهور آفاقی به زیبایی
که من هم در غم عشق تو مشهورم به شیدائی
؟
***
دفتری گر بنویسند ز خوبان جهان
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستی
؟
***
برای من که دلم چون غروب پاییزست
صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است
مهدی سهیلی
***
به صد سال یک دوست آید به دست
به یک روز دشمن بتوان کرد شصت
اسدی توسی
***
از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی
***
طعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن
من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم
؟
***
هر چند که یک روز خوش از عمر ندیدیم
هر روز دگر حسرت دیروز کشیدیم
فیروزکوهی
***
من طبیبا! ز تو بر خویش خبردارترم
که مرا سوز فراقست و تو گویی که تب است
وصال شیرازی
***
از آتش فراقت شرحی شنیده بودم
لیکن درون آتش خود را ندیده بودم
عارف طوطی همدانی
***
از برگ گل نازکتری از هر چه گویم بهتری
خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
؟
***
چه دعایی کُنمَت بهتر از این
خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق
؟
***
این که هر شب تا سحر آید ز چشمم اشک نیست
گوهر جان است می ریزد به دامانم چو شمع
رنجی
***
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
حافظ
***
بیستون سُفت ولی تا چه کُند با دلِ شیرین
کاین نه کوهیست که از تیشه فرهاد بترسد
@selseleyemoyedost
#شعر
دوست دارم در شب ديدارِ ماه
با تو بنشينم لبالب ، گاه گاه
دوست دارم با تو باشم تا سحر
چون غزل باشي و من چون اشك و آه
دوست دارم شب نشيني با تو را
فارغ از هر زخم و نفرين و گناه
دوست دارم با تو گويم راز دل
تا تو باشي مَحرم و ديوان راه
دوست دارم در تبِ آغوش من
چون سحر منجي شوي ،شب را پناه
دوست دارم هر شبِ وصل سحر
عطر آغوش تو گيرم تا پگاه
دوست دارم نازنين چشم تو را
چَشم شويم در نگاهت از نگاه
دوست دارم بيدلم باشي و بس
چون گدا باشم تو همچون پادشاه
#شعر
دوست دارم در شب ديدارِ ماه
با تو بنشينم لبالب ، گاه گاه
دوست دارم با تو باشم تا سحر
چون غزل باشي و من چون اشك و آه
دوست دارم شب نشيني با تو را
فارغ از هر زخم و نفرين و گناه
دوست دارم با تو گويم راز دل
تا تو باشي مَحرم و ديوان راه
دوست دارم در تبِ آغوش من
چون سحر منجي شوي ،شب را پناه
دوست دارم هر شبِ وصل سحر
عطر آغوش تو گيرم تا پگاه
دوست دارم نازنين چشم تو را
چَشم شويم در نگاهت از نگاه
دوست دارم بيدلم باشي و بس
چون گدا باشم تو همچون پادشاه
Forwarded from Deleted Account
Audio
Demet Akalin Ft. Gokhan Ozen ( Musicironi.com / Musicironi.ir )
@selseleyemoyedost
#نكته
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.
چند وقت پيش در استان گلستان، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد...
گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها...
!!!!!!!!
#نكته
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.
چند وقت پيش در استان گلستان، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد...
گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها...
!!!!!!!!
@selseleyemoyedost
الهی
نمیـدانم
کُجـــــا ؟
کِــــــی ؟
کـــــــدام روز ؟
چـــــــه شـــــد ؟
کـه یـادت از دَستـم افـتـاد
و حـاصِلَش تمـام
زمـین خـوردن هـایـم اسـتـــ ...
دلـــــــم میخــــــــــواهـد آرام
صــــــــدایتـــــــ کنـم :
" اللّهُـــــــمَّ یـا شـاهـِدَ کُـلِّ نَّجوی "
و بـگـویـــــــــــم :
تـــــــــو خـود آرامـشـــــــی
و من خـــــــودِ ،خــــــــــــــــودِ
بـــــــــی قــــــــــــراری . .
الهی
نمیـدانم
کُجـــــا ؟
کِــــــی ؟
کـــــــدام روز ؟
چـــــــه شـــــد ؟
کـه یـادت از دَستـم افـتـاد
و حـاصِلَش تمـام
زمـین خـوردن هـایـم اسـتـــ ...
دلـــــــم میخــــــــــواهـد آرام
صــــــــدایتـــــــ کنـم :
" اللّهُـــــــمَّ یـا شـاهـِدَ کُـلِّ نَّجوی "
و بـگـویـــــــــــم :
تـــــــــو خـود آرامـشـــــــی
و من خـــــــودِ ،خــــــــــــــــودِ
بـــــــــی قــــــــــــراری . .
👍1
@selseleyemoyedost
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من
@selseleyemoyedost
آدم ها
همه ماهند
نیمه تاریک شان را
به دیگران نشان نمی دهند!
آدم ها ماهند...
#عباس_معروفی
آدم ها
همه ماهند
نیمه تاریک شان را
به دیگران نشان نمی دهند!
آدم ها ماهند...
#عباس_معروفی
@selseleyemoyedost
#شعر
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب
اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب
خوارم و بیوصل دوست خوار بود آدمی
زارم و بیروی گل زار بود عندلیب
دیر کشید، ای نگار، سوختنم ز انتظار
یا نظری بیستیز، یا گذری بیرقیب
ما ز تو مهر و وفا خواستهایم، ای صنم
نی چو کسان دگر عاشق رنگیم و طیب
نیست ز خامان عجب عشق زنخدان و لب
طبع چه جوید؟رطب، طفل چه جوید زبیب
ابروی محرابوش گر سوی مسجد بری
نعره برآرد امام، در غلط افتد خطیب
گر بکشم خویش را در طلب وصل تو
سود ندارد، که نیست کار برون از نصیب
چاره به جز صبر نیست، کان رخ چون آفتاب
دل برباید، مگر دیده بدوزد لبیب
دلمنه، ای اوحدی، زانکه به شهر کسان
جور کشد بیسخن عاشق و آنگه غریب
#اوحدى
#شعر
مهر گسل گشت یار، عهد شکن شد حبیب
اصل خطر شد دوا، رای خطا زد صلیب
خوارم و بیوصل دوست خوار بود آدمی
زارم و بیروی گل زار بود عندلیب
دیر کشید، ای نگار، سوختنم ز انتظار
یا نظری بیستیز، یا گذری بیرقیب
ما ز تو مهر و وفا خواستهایم، ای صنم
نی چو کسان دگر عاشق رنگیم و طیب
نیست ز خامان عجب عشق زنخدان و لب
طبع چه جوید؟رطب، طفل چه جوید زبیب
ابروی محرابوش گر سوی مسجد بری
نعره برآرد امام، در غلط افتد خطیب
گر بکشم خویش را در طلب وصل تو
سود ندارد، که نیست کار برون از نصیب
چاره به جز صبر نیست، کان رخ چون آفتاب
دل برباید، مگر دیده بدوزد لبیب
دلمنه، ای اوحدی، زانکه به شهر کسان
جور کشد بیسخن عاشق و آنگه غریب
#اوحدى
@selseleyemoyedost
زن را نمی شناسم
اما یک چیز را خوب می دانم
چوبه ی دار
گیوتین
صندلی الکتریکی
و بمب اتم را
زن
اختراع نکرده است
زن را نمی شناسم
اما یک چیز را خوب می دانم
چوبه ی دار
گیوتین
صندلی الکتریکی
و بمب اتم را
زن
اختراع نکرده است
@selseleyemoyedost
کشاورزی یک مزرعه بزرگ گندم داشت
زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود
هنگام برداشت محصول بود
شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد
و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد
و به پیرمرد کمی ضرر زد.
پیرمرد کینه روباه را به دل گرفت
بعد از چند روز روباه را به دام انداخت
و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد
مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده
به دم روباه بست و آتش زد
روباه شعله وردر مزرعه به اینطرف وآن طرف می دوید وکشاورز بخت برگشته هم به دنبالش
در این تعقیب و گریز گندمزار به خاکستر تبدیل شد.
وقتی کینه به دل گرفته ودر پی انتقام هستیم
باید بدانیم آتش این انتقام دامن خودمان را هم خواهد گرفت.
ببخشیم وبگذریم
کشاورزی یک مزرعه بزرگ گندم داشت
زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود
هنگام برداشت محصول بود
شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد
و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد
و به پیرمرد کمی ضرر زد.
پیرمرد کینه روباه را به دل گرفت
بعد از چند روز روباه را به دام انداخت
و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد
مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده
به دم روباه بست و آتش زد
روباه شعله وردر مزرعه به اینطرف وآن طرف می دوید وکشاورز بخت برگشته هم به دنبالش
در این تعقیب و گریز گندمزار به خاکستر تبدیل شد.
وقتی کینه به دل گرفته ودر پی انتقام هستیم
باید بدانیم آتش این انتقام دامن خودمان را هم خواهد گرفت.
ببخشیم وبگذریم
@selseleyemoyedost
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آیندهی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچ چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبا همهی ما در طولِ زندگی، به لحظه یی میرسیم که آدمهای خاص و افسانه یی مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدمهای معمولییی هستند.
حتی آنهایی که ما ابر انسان میپنداریم میخورند ،میخوابند،دستشویی میروند و ....بیمار میشوند،عرق میکنند .....
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعی دارم.
عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچهی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش، شامپانزهی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمیم، آدمهای خیلی معمولی...
دالتون ترومبو
یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.
فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.
ناگفته هم نماند که خودم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم.
سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.
در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آیندهی رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچ چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبا همهی ما در طولِ زندگی، به لحظه یی میرسیم که آدمهای خاص و افسانه یی مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند.
و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم.
وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه ، آدمهای معمولییی هستند.
حتی آنهایی که ما ابر انسان میپنداریم میخورند ،میخوابند،دستشویی میروند و ....بیمار میشوند،عرق میکنند .....
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.
در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعی دارم.
عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام
حتی جلوی پای یک پسربچهی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد.
باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست.
اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش، شامپانزهی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمیم، آدمهای خیلی معمولی...
دالتون ترومبو