@selseleyemoyedost
چگونه متوجه شویم.
که رها هستیم...
هر زمان که به جای ترس و اضطراب،
احساس شادی و آسودگی می کنیم؛
رها هستیم...
هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم؛
رها هستیم...
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهیم،
رها هستیم...
وقتی قبول داریم که به حد کافی خوب هستیم؛
رها هستیم...
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شویم، تسلیم آنچه هست؛
و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان شماست.
رها هستیم...
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم، رها هستیم...
"دکتر دیپاک چوپرا"
چگونه متوجه شویم.
که رها هستیم...
هر زمان که به جای ترس و اضطراب،
احساس شادی و آسودگی می کنیم؛
رها هستیم...
هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم؛
رها هستیم...
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهیم،
رها هستیم...
وقتی قبول داریم که به حد کافی خوب هستیم؛
رها هستیم...
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شویم، تسلیم آنچه هست؛
و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان شماست.
رها هستیم...
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم، رها هستیم...
"دکتر دیپاک چوپرا"
@selseleyemoyedost
#كمي_طولانيه
#ولي_حتما_بخونيد
#بي_ارزش_نيست
قراره کسانیکه این مطلب رو دریافت میکنند و اونو تا آخر میخونن و باهاش موافقند.اعلام موافقت نمایند.و اونو برای کسانی که فکر میکنند دارای شرایط عالی برای انسانیت هستند ارسال کنند تا همگی در خودسازی و رضایت الهی شریک باشیم.
غروب سردی بود... قرار بود برای خرید بریم بیرون. حسابی شال و کلاه کردیم. پالتوی گرم پوشیدیم و زیرش لباس زمستونی... دستکشهام رو ورداشتم و گذاشتم تو کیفم تا اگه انگشتام یخ کرد همراهم باشه. اونقده بیرون سرد بود و سوز داشت که نوک بینی هامون قرمز شده بود. خودمون رو سریع به مرکز خرید رسوندیم تا تو سرما نمونیم. اما حنجره هامون یخ کرده بود و مدام سرفه میکردیم. باید یه نوشیدنی گرم مینوشیدیم تا حالمون بهتر بشه. خریدامون رو که انجام دادیم از ساختمان تجاری بیرون اومدیم. اون طرف میدون... درست گوشه ی پیاده رو... روی سطح خیابون... واکسی نشسته بود و دو تا دمپایی کنارش ؛ چشاش به رهگذرا بود تا شاید کسی بخاد کفشهاش رو واکس بزنه. با خودم فکر کردم تو تلگرام و اینستاگرام و شعرهای قشنگ همه ی ما عاطفی هستیم و انسان... تو دنیای واقعی ما کجاییم؟؟
چرا وقتی گدایی جلومون دستش رو دراز میکنه بهش میگیم تو که سالمی خب برو کار کن....
آقا جان کار نیست. خب اینم یه مدلش... برا روزی حلال تو سرمایی که من و شما ازش فرار میکنیم و با لباسهای گرممون بیم سرما خوردن داریم. این انسان نشسته گوشه خیابون و داره رزقشو میطلبه... روزی رو خدا میده. من و تو چی؟؟ ما که روزی ایشون رو نباید بدیم. ولی من و تو دفتر اعمال خودمون رو که باید پر کنیم. دفتر اعمال من پره از غذاهای لذیذ و لباسهای نپوشیده ی تو کمد و تکبر و بی تکفلی و گناه... خدا جون هیشکی ندونه تو که میدونی... رزق منو هم تو دادی اما من با نعمتهایی که تو بهم دادی چکار کردم؟؟؟
آنی به خودم اومدم. در گوش همراهم گفتم: موافقی تا من برم داروخونه چیزی بخرم وایسی این بیرون تا ایشون کفشهاتو واکس بزنه.
همراهم بدون هیچ معطلی و یا مکثی لبخندی زد و گفت : بله حتما.
ما رفتیم به داروخونه و خریدهامون رو انجام دادیم. وقتی بر گشتیم همراه ما دمپایی پاش کرده بود و مرد واکسی با اشتیاق در حال واکس زدن کفشهاش.
کارش که تموم شد. همراهم پرسید چند باید تقدیم کنم ؟ واکسی با ادب گفت قابلی نداره.
همراهم: متشکرم بفرمایید چند ؟ واکسی: دو هزار تومان.
همراهم یه ده تومنی در آورد و گفت: پنج هزار تومن ور دارید لطفا. واکسی دستپاچه شد و گفت ببخشید من پول خورد ندارم. چشام به صورت خجالت کشیده ی مرد افتاد و چند سکه ی بی ارزشی که کنارش بود. فهمیدم اصلا تمام اون روز انقدر کار نکرده که پنج هزار تومن به مشتری بر گردونه. از طرفی گویا همراه من قصد تحقیرش رو نداشت. همه وانمود کردیم که خورد نداره و رفتیم و پول رو خورد کردیم و وجه اون مرد رو دادیم. با خودم فکر کردم واقعا گدایی کردن تو این شهر خیلی درآمدش بیشتر از رزق حلاله...
همونجا قرار گذاشتیم گاهی وقتی با دوستان تو خیابونیم و گوشه ی خیابون یه واکسی دیدیم. بریم کنارش و ازش بخواهیم کفشهامون رو واکس بزنه و هر کدوم از دوستان سهم خودمون رو حساب کنیم.
قرار گذاشتیم نه تو اینستاگرام؛ نه تو تلگرام و نه هیچ شبکه اجتماعی برای شعار ننویسیم.
خیلی از ماها معظل بیکاری رو به دولت ربطش میدیم. بابا من و شما تو نامه ی اعمالمون چی داریم/ من و شما از انسانیتون چی گذاشتیم؟
چرا یادمون رفته تو خیابون بدیم کفشهامون رو واکس بزنن
چرا یادمون رفته گاهی تو مسیر بجای ماشین شخصی با تاکسی تردد کنیم و سوار پیکان دست چندم بشیم؟
چرا من و تو نمیتونیم بعضی شبها یه ظرف غذای گرم ورداریم و بریم تا سر کوچه و به یه کارتن خواب شام بدیم؟!
یعنی یه واکس زدن... یه شام دادن... فقر میاره برای من ِ متکبر از خود راضی؟
یا باید این وظیفه رو بندازم گردن دولت یاغی؟!
دولت منم... دولت شمایی... دولت همون واکسی و همون صرافه... ماییم که می سازیمش... از بین من و شما بلند شدند اونا.... پس انقده وظیفه رو نندازیم گردن اون یکی
این یه دعوتنامه دوستانه ست برای تویی که انسانیتت بارها و بارها دل منو لرزونده...
برای تویی که میدونم دیدن رنج آدمها دلت رو به درد میاره... این دعوتنامه رو برات فرستادم تا اگه تو هم همراه امروز و فردای منی ؛ امضاش کنی و قرار بزاریم گاهی وقتی میریم خرید کمی تامل کنیم تا کفشهامون رو دستهای حلال خوری واکس بزنه.
#كمي_طولانيه
#ولي_حتما_بخونيد
#بي_ارزش_نيست
قراره کسانیکه این مطلب رو دریافت میکنند و اونو تا آخر میخونن و باهاش موافقند.اعلام موافقت نمایند.و اونو برای کسانی که فکر میکنند دارای شرایط عالی برای انسانیت هستند ارسال کنند تا همگی در خودسازی و رضایت الهی شریک باشیم.
غروب سردی بود... قرار بود برای خرید بریم بیرون. حسابی شال و کلاه کردیم. پالتوی گرم پوشیدیم و زیرش لباس زمستونی... دستکشهام رو ورداشتم و گذاشتم تو کیفم تا اگه انگشتام یخ کرد همراهم باشه. اونقده بیرون سرد بود و سوز داشت که نوک بینی هامون قرمز شده بود. خودمون رو سریع به مرکز خرید رسوندیم تا تو سرما نمونیم. اما حنجره هامون یخ کرده بود و مدام سرفه میکردیم. باید یه نوشیدنی گرم مینوشیدیم تا حالمون بهتر بشه. خریدامون رو که انجام دادیم از ساختمان تجاری بیرون اومدیم. اون طرف میدون... درست گوشه ی پیاده رو... روی سطح خیابون... واکسی نشسته بود و دو تا دمپایی کنارش ؛ چشاش به رهگذرا بود تا شاید کسی بخاد کفشهاش رو واکس بزنه. با خودم فکر کردم تو تلگرام و اینستاگرام و شعرهای قشنگ همه ی ما عاطفی هستیم و انسان... تو دنیای واقعی ما کجاییم؟؟
چرا وقتی گدایی جلومون دستش رو دراز میکنه بهش میگیم تو که سالمی خب برو کار کن....
آقا جان کار نیست. خب اینم یه مدلش... برا روزی حلال تو سرمایی که من و شما ازش فرار میکنیم و با لباسهای گرممون بیم سرما خوردن داریم. این انسان نشسته گوشه خیابون و داره رزقشو میطلبه... روزی رو خدا میده. من و تو چی؟؟ ما که روزی ایشون رو نباید بدیم. ولی من و تو دفتر اعمال خودمون رو که باید پر کنیم. دفتر اعمال من پره از غذاهای لذیذ و لباسهای نپوشیده ی تو کمد و تکبر و بی تکفلی و گناه... خدا جون هیشکی ندونه تو که میدونی... رزق منو هم تو دادی اما من با نعمتهایی که تو بهم دادی چکار کردم؟؟؟
آنی به خودم اومدم. در گوش همراهم گفتم: موافقی تا من برم داروخونه چیزی بخرم وایسی این بیرون تا ایشون کفشهاتو واکس بزنه.
همراهم بدون هیچ معطلی و یا مکثی لبخندی زد و گفت : بله حتما.
ما رفتیم به داروخونه و خریدهامون رو انجام دادیم. وقتی بر گشتیم همراه ما دمپایی پاش کرده بود و مرد واکسی با اشتیاق در حال واکس زدن کفشهاش.
کارش که تموم شد. همراهم پرسید چند باید تقدیم کنم ؟ واکسی با ادب گفت قابلی نداره.
همراهم: متشکرم بفرمایید چند ؟ واکسی: دو هزار تومان.
همراهم یه ده تومنی در آورد و گفت: پنج هزار تومن ور دارید لطفا. واکسی دستپاچه شد و گفت ببخشید من پول خورد ندارم. چشام به صورت خجالت کشیده ی مرد افتاد و چند سکه ی بی ارزشی که کنارش بود. فهمیدم اصلا تمام اون روز انقدر کار نکرده که پنج هزار تومن به مشتری بر گردونه. از طرفی گویا همراه من قصد تحقیرش رو نداشت. همه وانمود کردیم که خورد نداره و رفتیم و پول رو خورد کردیم و وجه اون مرد رو دادیم. با خودم فکر کردم واقعا گدایی کردن تو این شهر خیلی درآمدش بیشتر از رزق حلاله...
همونجا قرار گذاشتیم گاهی وقتی با دوستان تو خیابونیم و گوشه ی خیابون یه واکسی دیدیم. بریم کنارش و ازش بخواهیم کفشهامون رو واکس بزنه و هر کدوم از دوستان سهم خودمون رو حساب کنیم.
قرار گذاشتیم نه تو اینستاگرام؛ نه تو تلگرام و نه هیچ شبکه اجتماعی برای شعار ننویسیم.
خیلی از ماها معظل بیکاری رو به دولت ربطش میدیم. بابا من و شما تو نامه ی اعمالمون چی داریم/ من و شما از انسانیتون چی گذاشتیم؟
چرا یادمون رفته تو خیابون بدیم کفشهامون رو واکس بزنن
چرا یادمون رفته گاهی تو مسیر بجای ماشین شخصی با تاکسی تردد کنیم و سوار پیکان دست چندم بشیم؟
چرا من و تو نمیتونیم بعضی شبها یه ظرف غذای گرم ورداریم و بریم تا سر کوچه و به یه کارتن خواب شام بدیم؟!
یعنی یه واکس زدن... یه شام دادن... فقر میاره برای من ِ متکبر از خود راضی؟
یا باید این وظیفه رو بندازم گردن دولت یاغی؟!
دولت منم... دولت شمایی... دولت همون واکسی و همون صرافه... ماییم که می سازیمش... از بین من و شما بلند شدند اونا.... پس انقده وظیفه رو نندازیم گردن اون یکی
این یه دعوتنامه دوستانه ست برای تویی که انسانیتت بارها و بارها دل منو لرزونده...
برای تویی که میدونم دیدن رنج آدمها دلت رو به درد میاره... این دعوتنامه رو برات فرستادم تا اگه تو هم همراه امروز و فردای منی ؛ امضاش کنی و قرار بزاریم گاهی وقتی میریم خرید کمی تامل کنیم تا کفشهامون رو دستهای حلال خوری واکس بزنه.
👍1
@selseleyemoyedost
#ترانه_حميرا
عزيز نازنين من نگو كه خواب و خيال
دلم مي خواد دوباره باز با هم ديگه بريم شمال
به شهسوار و رامسر ، به لاهيجان و رودبار
كنار شاليزار سبز، نارنجهاي پر از بهار
با دستهاي عاشقمون خونه بسازيم تو خيال
با چوب سبز جنگلي تو بارون ريز شمال
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
ميخونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
فانوسو بردارم بيام به انتظارت بمونم
رو ماسه هاي ساحلي بازم كنارت بخونم
كنار درياي شمال ميخوام كه فرياد بكشم
نفس برام تنگه ديگه يك نفس آزاد بكشم
بگم كه اينجا آخرين نقطۀ آمال منه
درياي زيباي شمال مال منه، مال منه
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
مي خونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
👇🏻👇🏻👇🏻
#ترانه_حميرا
عزيز نازنين من نگو كه خواب و خيال
دلم مي خواد دوباره باز با هم ديگه بريم شمال
به شهسوار و رامسر ، به لاهيجان و رودبار
كنار شاليزار سبز، نارنجهاي پر از بهار
با دستهاي عاشقمون خونه بسازيم تو خيال
با چوب سبز جنگلي تو بارون ريز شمال
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
ميخونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
فانوسو بردارم بيام به انتظارت بمونم
رو ماسه هاي ساحلي بازم كنارت بخونم
كنار درياي شمال ميخوام كه فرياد بكشم
نفس برام تنگه ديگه يك نفس آزاد بكشم
بگم كه اينجا آخرين نقطۀ آمال منه
درياي زيباي شمال مال منه، مال منه
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
مي خونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
👇🏻👇🏻👇🏻
@selseleyemoyedost
خنده داره يا گريه دار؟!
عربستان به جوان های ایران تجاوز کرد و ما فقط جوک ساختیم
عربستان صد ها ایرانی ها رو از روی عمد در منا کشت و ما ایرانی ها فقط جوک ساختیم
عربستان ایرانی ها رو با شمشیر سر برید ما فقط کتمان کردیم
حالا عربستان یه شیخ عرب رو اعدام کرده، ملت ایران ریختن سفارت عربستان رو آتیش زدن، سفیر عربستان رو فراری دادن,سفیر ایرانم اخراج شد
خنده داره يا گريه دار؟!
عربستان به جوان های ایران تجاوز کرد و ما فقط جوک ساختیم
عربستان صد ها ایرانی ها رو از روی عمد در منا کشت و ما ایرانی ها فقط جوک ساختیم
عربستان ایرانی ها رو با شمشیر سر برید ما فقط کتمان کردیم
حالا عربستان یه شیخ عرب رو اعدام کرده، ملت ایران ریختن سفارت عربستان رو آتیش زدن، سفیر عربستان رو فراری دادن,سفیر ایرانم اخراج شد
👍1
@selseleyemoyedost
خدایا
نعمت سلامتی
مبدا همه نیازهاست و
عاقبت بخیری
مقصد همه نیازهاست
به بزرگیت سوگند
آنرا به تمامی
عزیزانم عطا فرما
خدایا
نعمت سلامتی
مبدا همه نیازهاست و
عاقبت بخیری
مقصد همه نیازهاست
به بزرگیت سوگند
آنرا به تمامی
عزیزانم عطا فرما
@selseleyemoyedost
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر ر ا باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم که
یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود،از همه رنگ،بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...
"مهدی اخوان ثالث"
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر ر ا باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم که
یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود،از همه رنگ،بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...
"مهدی اخوان ثالث"