@selseleyemoyedost
عجب شعری!
من اگر نیم نگاهی بکنم سوی بُتی،
معصیت است !
تو اگر صیغه کنی جمله بتان،
مرحمت است ؟
من اگر سیبی از این باغ بچینم،
دزدم !
تو اگر باغ همه غصب کنی
مصلحت است ؟
من اگر از در میخانه گذشتم ،
نجسم !
تو اگر دود کنی نصف جهان،
عافیت است ؟
من اگر شکوه کنم نزد خدا
کفران است !
تو اگر تکیه زنی جای خدا ،
منزلت است؟
من که در آتش حق سوخته ام،
گمراهی است !
تو که جز کِذب نیاموخته ای،
منزلت است؟
عاقبت سهم من سوخته جان ،
نیران است
سهم آن معدن تزویر و ریا،
مغفرت است؟
این ترازویِ عدالت که تو را
گشته نصیب ...
چه کسی داده به دستت
که چنین خوش جهت است !!!
عجب شعری!
من اگر نیم نگاهی بکنم سوی بُتی،
معصیت است !
تو اگر صیغه کنی جمله بتان،
مرحمت است ؟
من اگر سیبی از این باغ بچینم،
دزدم !
تو اگر باغ همه غصب کنی
مصلحت است ؟
من اگر از در میخانه گذشتم ،
نجسم !
تو اگر دود کنی نصف جهان،
عافیت است ؟
من اگر شکوه کنم نزد خدا
کفران است !
تو اگر تکیه زنی جای خدا ،
منزلت است؟
من که در آتش حق سوخته ام،
گمراهی است !
تو که جز کِذب نیاموخته ای،
منزلت است؟
عاقبت سهم من سوخته جان ،
نیران است
سهم آن معدن تزویر و ریا،
مغفرت است؟
این ترازویِ عدالت که تو را
گشته نصیب ...
چه کسی داده به دستت
که چنین خوش جهت است !!!
@selseleyemoyedost
كى ميگه ما نسل سوخته و جز غاله شده ايم؟؟؟
ما كه تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....
خوابيدن توى پشه بند ...
آب تنى توى حوض داشتيم .
كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ...
هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن مارو قيمت گذارى نميكرد.
حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم ميديديم،
نه حالا كه خواهر برادر هم به زور همو ميبينن.
عيد واسمون شور و هيجان داشت.
عيدى ميگرفتيم...
كم يا زياد همين كه دلمون خوش ميشد كافى بود.
چقدر مسافرتهاى فاميلى ميرفتيم ...
حالا هركى هر جا ميره ميترسه كسى بفهمه!
همه چی عالی...
همه چی باحال....
هممون عین هم بودیم.... عین گروه سرود.... لباسای شکل هم.... خونه های عین هم.....
عمه
خاله
دایی
عمو
مامان بزرگا و بابا بزرگا که جزء خونواده بودن
اگه میخاسیم جایی بریم گروهی میرفتیم
کی میگه ما نسل سوخته ایم....!!!
نه موبایلی...
نه تبلتی....
نه لپ تاپی....
نه اینترنت و فضای مجازی....
همه چی واقعی بود...
دنیای ما واقعی واقعی بود.... باهمه خوبی و بدیش.... همه چی راست راستکی بود...
تلفن که نبود اونوقتا. میرفتیم خونه همدیگه میدیدیم نیستن.... بعد میفهمیدیم اونام اومدن خونه ما... پشت در ما.... کلی ذوق میکردیم ومیگفتیم: وااااای دل به دل راه داره.....
خلاصه که نسل سوخته خودتونین بابا..... ما عین عسل زندگی کردیم... بچگی کردیم.... حاااااال کردیم....
كى ميگه ما نسل سوخته و جز غاله شده ايم؟؟؟
ما كه تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....
خوابيدن توى پشه بند ...
آب تنى توى حوض داشتيم .
كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ...
هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن مارو قيمت گذارى نميكرد.
حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم ميديديم،
نه حالا كه خواهر برادر هم به زور همو ميبينن.
عيد واسمون شور و هيجان داشت.
عيدى ميگرفتيم...
كم يا زياد همين كه دلمون خوش ميشد كافى بود.
چقدر مسافرتهاى فاميلى ميرفتيم ...
حالا هركى هر جا ميره ميترسه كسى بفهمه!
همه چی عالی...
همه چی باحال....
هممون عین هم بودیم.... عین گروه سرود.... لباسای شکل هم.... خونه های عین هم.....
عمه
خاله
دایی
عمو
مامان بزرگا و بابا بزرگا که جزء خونواده بودن
اگه میخاسیم جایی بریم گروهی میرفتیم
کی میگه ما نسل سوخته ایم....!!!
نه موبایلی...
نه تبلتی....
نه لپ تاپی....
نه اینترنت و فضای مجازی....
همه چی واقعی بود...
دنیای ما واقعی واقعی بود.... باهمه خوبی و بدیش.... همه چی راست راستکی بود...
تلفن که نبود اونوقتا. میرفتیم خونه همدیگه میدیدیم نیستن.... بعد میفهمیدیم اونام اومدن خونه ما... پشت در ما.... کلی ذوق میکردیم ومیگفتیم: وااااای دل به دل راه داره.....
خلاصه که نسل سوخته خودتونین بابا..... ما عین عسل زندگی کردیم... بچگی کردیم.... حاااااال کردیم....
@selseleyemoyedost
گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار
نه
گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار
نه
هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار
نه
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار
نه
دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را ، در این بازار
نه
قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار
نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار
نه
گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار
نه
گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار
نه
هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار
نه
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار
نه
دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را ، در این بازار
نه
قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار
نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار
نه
@selseleyemoyedost
من زندگی خودم را میکنم
و برایم مهم نیست
چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,لاغرم,
قد بلندم,کوتاه قدم,
سفیدم,سبزه ام
همه به خودم مربوط است
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت
با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند
چگونه هستی
هر جور که باشی
حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و
از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم
حرف می زنند!!!!
: اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار!
این ملت کتاب نمیخوانند......
من زندگی خودم را میکنم
و برایم مهم نیست
چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,لاغرم,
قد بلندم,کوتاه قدم,
سفیدم,سبزه ام
همه به خودم مربوط است
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شيوه خودت
با قوانين خودت
با باورها و ايمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برايشان فرقی نمی کند
چگونه هستی
هر جور که باشی
حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و
از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم
حرف می زنند!!!!
: اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار!
این ملت کتاب نمیخوانند......
👍1
@selseleyemoyedost
چگونه متوجه شویم.
که رها هستیم...
هر زمان که به جای ترس و اضطراب،
احساس شادی و آسودگی می کنیم؛
رها هستیم...
هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم؛
رها هستیم...
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهیم،
رها هستیم...
وقتی قبول داریم که به حد کافی خوب هستیم؛
رها هستیم...
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شویم، تسلیم آنچه هست؛
و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان شماست.
رها هستیم...
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم، رها هستیم...
"دکتر دیپاک چوپرا"
چگونه متوجه شویم.
که رها هستیم...
هر زمان که به جای ترس و اضطراب،
احساس شادی و آسودگی می کنیم؛
رها هستیم...
هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم؛
رها هستیم...
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهیم،
رها هستیم...
وقتی قبول داریم که به حد کافی خوب هستیم؛
رها هستیم...
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شویم، تسلیم آنچه هست؛
و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان شماست.
رها هستیم...
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم، رها هستیم...
"دکتر دیپاک چوپرا"
@selseleyemoyedost
#كمي_طولانيه
#ولي_حتما_بخونيد
#بي_ارزش_نيست
قراره کسانیکه این مطلب رو دریافت میکنند و اونو تا آخر میخونن و باهاش موافقند.اعلام موافقت نمایند.و اونو برای کسانی که فکر میکنند دارای شرایط عالی برای انسانیت هستند ارسال کنند تا همگی در خودسازی و رضایت الهی شریک باشیم.
غروب سردی بود... قرار بود برای خرید بریم بیرون. حسابی شال و کلاه کردیم. پالتوی گرم پوشیدیم و زیرش لباس زمستونی... دستکشهام رو ورداشتم و گذاشتم تو کیفم تا اگه انگشتام یخ کرد همراهم باشه. اونقده بیرون سرد بود و سوز داشت که نوک بینی هامون قرمز شده بود. خودمون رو سریع به مرکز خرید رسوندیم تا تو سرما نمونیم. اما حنجره هامون یخ کرده بود و مدام سرفه میکردیم. باید یه نوشیدنی گرم مینوشیدیم تا حالمون بهتر بشه. خریدامون رو که انجام دادیم از ساختمان تجاری بیرون اومدیم. اون طرف میدون... درست گوشه ی پیاده رو... روی سطح خیابون... واکسی نشسته بود و دو تا دمپایی کنارش ؛ چشاش به رهگذرا بود تا شاید کسی بخاد کفشهاش رو واکس بزنه. با خودم فکر کردم تو تلگرام و اینستاگرام و شعرهای قشنگ همه ی ما عاطفی هستیم و انسان... تو دنیای واقعی ما کجاییم؟؟
چرا وقتی گدایی جلومون دستش رو دراز میکنه بهش میگیم تو که سالمی خب برو کار کن....
آقا جان کار نیست. خب اینم یه مدلش... برا روزی حلال تو سرمایی که من و شما ازش فرار میکنیم و با لباسهای گرممون بیم سرما خوردن داریم. این انسان نشسته گوشه خیابون و داره رزقشو میطلبه... روزی رو خدا میده. من و تو چی؟؟ ما که روزی ایشون رو نباید بدیم. ولی من و تو دفتر اعمال خودمون رو که باید پر کنیم. دفتر اعمال من پره از غذاهای لذیذ و لباسهای نپوشیده ی تو کمد و تکبر و بی تکفلی و گناه... خدا جون هیشکی ندونه تو که میدونی... رزق منو هم تو دادی اما من با نعمتهایی که تو بهم دادی چکار کردم؟؟؟
آنی به خودم اومدم. در گوش همراهم گفتم: موافقی تا من برم داروخونه چیزی بخرم وایسی این بیرون تا ایشون کفشهاتو واکس بزنه.
همراهم بدون هیچ معطلی و یا مکثی لبخندی زد و گفت : بله حتما.
ما رفتیم به داروخونه و خریدهامون رو انجام دادیم. وقتی بر گشتیم همراه ما دمپایی پاش کرده بود و مرد واکسی با اشتیاق در حال واکس زدن کفشهاش.
کارش که تموم شد. همراهم پرسید چند باید تقدیم کنم ؟ واکسی با ادب گفت قابلی نداره.
همراهم: متشکرم بفرمایید چند ؟ واکسی: دو هزار تومان.
همراهم یه ده تومنی در آورد و گفت: پنج هزار تومن ور دارید لطفا. واکسی دستپاچه شد و گفت ببخشید من پول خورد ندارم. چشام به صورت خجالت کشیده ی مرد افتاد و چند سکه ی بی ارزشی که کنارش بود. فهمیدم اصلا تمام اون روز انقدر کار نکرده که پنج هزار تومن به مشتری بر گردونه. از طرفی گویا همراه من قصد تحقیرش رو نداشت. همه وانمود کردیم که خورد نداره و رفتیم و پول رو خورد کردیم و وجه اون مرد رو دادیم. با خودم فکر کردم واقعا گدایی کردن تو این شهر خیلی درآمدش بیشتر از رزق حلاله...
همونجا قرار گذاشتیم گاهی وقتی با دوستان تو خیابونیم و گوشه ی خیابون یه واکسی دیدیم. بریم کنارش و ازش بخواهیم کفشهامون رو واکس بزنه و هر کدوم از دوستان سهم خودمون رو حساب کنیم.
قرار گذاشتیم نه تو اینستاگرام؛ نه تو تلگرام و نه هیچ شبکه اجتماعی برای شعار ننویسیم.
خیلی از ماها معظل بیکاری رو به دولت ربطش میدیم. بابا من و شما تو نامه ی اعمالمون چی داریم/ من و شما از انسانیتون چی گذاشتیم؟
چرا یادمون رفته تو خیابون بدیم کفشهامون رو واکس بزنن
چرا یادمون رفته گاهی تو مسیر بجای ماشین شخصی با تاکسی تردد کنیم و سوار پیکان دست چندم بشیم؟
چرا من و تو نمیتونیم بعضی شبها یه ظرف غذای گرم ورداریم و بریم تا سر کوچه و به یه کارتن خواب شام بدیم؟!
یعنی یه واکس زدن... یه شام دادن... فقر میاره برای من ِ متکبر از خود راضی؟
یا باید این وظیفه رو بندازم گردن دولت یاغی؟!
دولت منم... دولت شمایی... دولت همون واکسی و همون صرافه... ماییم که می سازیمش... از بین من و شما بلند شدند اونا.... پس انقده وظیفه رو نندازیم گردن اون یکی
این یه دعوتنامه دوستانه ست برای تویی که انسانیتت بارها و بارها دل منو لرزونده...
برای تویی که میدونم دیدن رنج آدمها دلت رو به درد میاره... این دعوتنامه رو برات فرستادم تا اگه تو هم همراه امروز و فردای منی ؛ امضاش کنی و قرار بزاریم گاهی وقتی میریم خرید کمی تامل کنیم تا کفشهامون رو دستهای حلال خوری واکس بزنه.
#كمي_طولانيه
#ولي_حتما_بخونيد
#بي_ارزش_نيست
قراره کسانیکه این مطلب رو دریافت میکنند و اونو تا آخر میخونن و باهاش موافقند.اعلام موافقت نمایند.و اونو برای کسانی که فکر میکنند دارای شرایط عالی برای انسانیت هستند ارسال کنند تا همگی در خودسازی و رضایت الهی شریک باشیم.
غروب سردی بود... قرار بود برای خرید بریم بیرون. حسابی شال و کلاه کردیم. پالتوی گرم پوشیدیم و زیرش لباس زمستونی... دستکشهام رو ورداشتم و گذاشتم تو کیفم تا اگه انگشتام یخ کرد همراهم باشه. اونقده بیرون سرد بود و سوز داشت که نوک بینی هامون قرمز شده بود. خودمون رو سریع به مرکز خرید رسوندیم تا تو سرما نمونیم. اما حنجره هامون یخ کرده بود و مدام سرفه میکردیم. باید یه نوشیدنی گرم مینوشیدیم تا حالمون بهتر بشه. خریدامون رو که انجام دادیم از ساختمان تجاری بیرون اومدیم. اون طرف میدون... درست گوشه ی پیاده رو... روی سطح خیابون... واکسی نشسته بود و دو تا دمپایی کنارش ؛ چشاش به رهگذرا بود تا شاید کسی بخاد کفشهاش رو واکس بزنه. با خودم فکر کردم تو تلگرام و اینستاگرام و شعرهای قشنگ همه ی ما عاطفی هستیم و انسان... تو دنیای واقعی ما کجاییم؟؟
چرا وقتی گدایی جلومون دستش رو دراز میکنه بهش میگیم تو که سالمی خب برو کار کن....
آقا جان کار نیست. خب اینم یه مدلش... برا روزی حلال تو سرمایی که من و شما ازش فرار میکنیم و با لباسهای گرممون بیم سرما خوردن داریم. این انسان نشسته گوشه خیابون و داره رزقشو میطلبه... روزی رو خدا میده. من و تو چی؟؟ ما که روزی ایشون رو نباید بدیم. ولی من و تو دفتر اعمال خودمون رو که باید پر کنیم. دفتر اعمال من پره از غذاهای لذیذ و لباسهای نپوشیده ی تو کمد و تکبر و بی تکفلی و گناه... خدا جون هیشکی ندونه تو که میدونی... رزق منو هم تو دادی اما من با نعمتهایی که تو بهم دادی چکار کردم؟؟؟
آنی به خودم اومدم. در گوش همراهم گفتم: موافقی تا من برم داروخونه چیزی بخرم وایسی این بیرون تا ایشون کفشهاتو واکس بزنه.
همراهم بدون هیچ معطلی و یا مکثی لبخندی زد و گفت : بله حتما.
ما رفتیم به داروخونه و خریدهامون رو انجام دادیم. وقتی بر گشتیم همراه ما دمپایی پاش کرده بود و مرد واکسی با اشتیاق در حال واکس زدن کفشهاش.
کارش که تموم شد. همراهم پرسید چند باید تقدیم کنم ؟ واکسی با ادب گفت قابلی نداره.
همراهم: متشکرم بفرمایید چند ؟ واکسی: دو هزار تومان.
همراهم یه ده تومنی در آورد و گفت: پنج هزار تومن ور دارید لطفا. واکسی دستپاچه شد و گفت ببخشید من پول خورد ندارم. چشام به صورت خجالت کشیده ی مرد افتاد و چند سکه ی بی ارزشی که کنارش بود. فهمیدم اصلا تمام اون روز انقدر کار نکرده که پنج هزار تومن به مشتری بر گردونه. از طرفی گویا همراه من قصد تحقیرش رو نداشت. همه وانمود کردیم که خورد نداره و رفتیم و پول رو خورد کردیم و وجه اون مرد رو دادیم. با خودم فکر کردم واقعا گدایی کردن تو این شهر خیلی درآمدش بیشتر از رزق حلاله...
همونجا قرار گذاشتیم گاهی وقتی با دوستان تو خیابونیم و گوشه ی خیابون یه واکسی دیدیم. بریم کنارش و ازش بخواهیم کفشهامون رو واکس بزنه و هر کدوم از دوستان سهم خودمون رو حساب کنیم.
قرار گذاشتیم نه تو اینستاگرام؛ نه تو تلگرام و نه هیچ شبکه اجتماعی برای شعار ننویسیم.
خیلی از ماها معظل بیکاری رو به دولت ربطش میدیم. بابا من و شما تو نامه ی اعمالمون چی داریم/ من و شما از انسانیتون چی گذاشتیم؟
چرا یادمون رفته تو خیابون بدیم کفشهامون رو واکس بزنن
چرا یادمون رفته گاهی تو مسیر بجای ماشین شخصی با تاکسی تردد کنیم و سوار پیکان دست چندم بشیم؟
چرا من و تو نمیتونیم بعضی شبها یه ظرف غذای گرم ورداریم و بریم تا سر کوچه و به یه کارتن خواب شام بدیم؟!
یعنی یه واکس زدن... یه شام دادن... فقر میاره برای من ِ متکبر از خود راضی؟
یا باید این وظیفه رو بندازم گردن دولت یاغی؟!
دولت منم... دولت شمایی... دولت همون واکسی و همون صرافه... ماییم که می سازیمش... از بین من و شما بلند شدند اونا.... پس انقده وظیفه رو نندازیم گردن اون یکی
این یه دعوتنامه دوستانه ست برای تویی که انسانیتت بارها و بارها دل منو لرزونده...
برای تویی که میدونم دیدن رنج آدمها دلت رو به درد میاره... این دعوتنامه رو برات فرستادم تا اگه تو هم همراه امروز و فردای منی ؛ امضاش کنی و قرار بزاریم گاهی وقتی میریم خرید کمی تامل کنیم تا کفشهامون رو دستهای حلال خوری واکس بزنه.
👍1
@selseleyemoyedost
#ترانه_حميرا
عزيز نازنين من نگو كه خواب و خيال
دلم مي خواد دوباره باز با هم ديگه بريم شمال
به شهسوار و رامسر ، به لاهيجان و رودبار
كنار شاليزار سبز، نارنجهاي پر از بهار
با دستهاي عاشقمون خونه بسازيم تو خيال
با چوب سبز جنگلي تو بارون ريز شمال
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
ميخونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
فانوسو بردارم بيام به انتظارت بمونم
رو ماسه هاي ساحلي بازم كنارت بخونم
كنار درياي شمال ميخوام كه فرياد بكشم
نفس برام تنگه ديگه يك نفس آزاد بكشم
بگم كه اينجا آخرين نقطۀ آمال منه
درياي زيباي شمال مال منه، مال منه
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
مي خونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
👇🏻👇🏻👇🏻
#ترانه_حميرا
عزيز نازنين من نگو كه خواب و خيال
دلم مي خواد دوباره باز با هم ديگه بريم شمال
به شهسوار و رامسر ، به لاهيجان و رودبار
كنار شاليزار سبز، نارنجهاي پر از بهار
با دستهاي عاشقمون خونه بسازيم تو خيال
با چوب سبز جنگلي تو بارون ريز شمال
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
ميخونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
فانوسو بردارم بيام به انتظارت بمونم
رو ماسه هاي ساحلي بازم كنارت بخونم
كنار درياي شمال ميخوام كه فرياد بكشم
نفس برام تنگه ديگه يك نفس آزاد بكشم
بگم كه اينجا آخرين نقطۀ آمال منه
درياي زيباي شمال مال منه، مال منه
رو موج دريا دوباره صداي پارو مياد
مي خونه ماهيگير پير از دست اين زمونه داد
👇🏻👇🏻👇🏻