°
✅ نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشمگیر است که شمارِ نوکرانِ حلقه به گوشش در سرتاسر جامعه بسیار زیاد است، اما این نوکران از این جهت با آن حامیان اولیه تفاوت دارند که حمایتشان از رژیم دلایل دیگری دارد؛ آنچه آنان را به حرکت درمیآورد دیگر شور و شوق نیست بلکه ترس است.
📕 «روح پراگ»
✍️ ایوان کلیما
🌺@SELMULY چکامـه
✅ نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشمگیر است که شمارِ نوکرانِ حلقه به گوشش در سرتاسر جامعه بسیار زیاد است، اما این نوکران از این جهت با آن حامیان اولیه تفاوت دارند که حمایتشان از رژیم دلایل دیگری دارد؛ آنچه آنان را به حرکت درمیآورد دیگر شور و شوق نیست بلکه ترس است.
📕 «روح پراگ»
✍️ ایوان کلیما
🌺@SELMULY چکامـه
👍2❤1
📝
انتقام!
✍ رحیم قمیشی
اواخر بهار ۱۳۶۱ با آزادی خرمشهر، گفته بودیم جنگ هم تمام شد، اما وسط تابستان کشنده همان سال، گفتند نه، هنوز انتقام گرفته نشده!
یادم هست ماه رمضان بود، برای همین اسم آن عملیاتِ ناکام و پر از تلفات، شد رمضان.
گفتند صدام که تنبیه نشده، آنهمه شهید ندادیم که همه چیز زود تمام شود، نه! جنگ را ادامه میدهیم، این بار در خاک عراق، تا صدام بگوید غلط کردم! تا انتقاممان را بگیریم.
فرماندهانی در سولههایی بتن آرمه و محکم و مقاماتی زیر کولرها، این تصمیم را برای ما گرفته بودند، و باید اجرا میشد.
نمیدانم کسی میتواند ذرهای از آن لحظههای سخت را درک کند؟
در جنوب وقتی در سایه، هوا ۵۰ درجه است، زیر آفتاب میشود ۶۰ درجه، فعالیت کنی میشود ۷۰ درجه، شرجی بشود از کوره آهنگری هم بدتر میشود!
شب گذشتهاش عملیات کرده بودیم، به کانال ماهی، که هدفمان بود رسیده بودیم، اما نفهمیدیم چرا نزدیک صبح دستور آمد باید برگردیم. اتفاقا چند اسیر هم گرفته بودیم.
خدا پدر اسیرها را بیامرزد، در موقع برگشتن همانها متوجه شدند داریم وسط میدان مین میرویم، و کمک کردند تلفات کمتری بدهیم.
بعد از ۳۶ ساعت نخوابیدن، خسته و کوفته رسیدیم به سنگرهایمان، رفتم برای یکی دو ساعت بخوابم، شاید ساعتی نگذشته بود، که یکی با اضطراب آمده و بیدارم میکرد.
- پاشو رحیم، میخواهند اسرا را بکشند!
فکر کردم دارم خواب میبینم. با داد و بیداد پیک گردان که نوجوان ورزشکار و دلرحمی بود فهممیدم خواب نمیبینم.
او راست میگفت. چند نفر که از یگان ما نبودند، آمده و میخواستند اسرای عراقی را اعدام کنند!
به آنها گفتم چه شده؟
رئیسشان که اتفاقاً قد کوتاهی داشت و لباس پلنگی قشنگی هم پوشیده، آستینهایش را هم بالا داده بود، گفت یکی از رفقایش شهید شده و میخواهد انتقام او را بگیرد.
گفتم یعنی انتقام او را از این اسرای دستبسته باید بگیری؟
او اصلاً انگار نمیشنید، آمده بود بکشد و برود، میگفت قسم خورده باید یک عراقیِ بعثی را بکشد و بعد برود خانه. میگفت ماموریتش تمام شده و هنوز انتقام دوستش را نگرفته!
از ظاهرش معلوم اصلاً اهل جنگ هم نبوده، برعکس ما که همه لباسهایمان خاکی و پاره بود او لباسهایش اتو کشیده بود. موهایش تمیز، ولی "انتقام" از زبانش نمیافتاد...
میگفت قسم خورده و بدون انتقام نمیتواند برگردد!
پیک گردان را که نگهبان اسرای عراقی بود، گفتم هر کس خواست اسیری را اذیت کند، بلافاصله با تفنگت هدفش بگیر. پسر، از خدا خواسته، گفت چشم، و با غرور گلنگدن تفنگش را کشید، یعنی آن را آماده شلیک کرد.
لباس پلنگی به شک افتاد. رفقایش عقب رفتند، ولی او هنوز اصرار داشت انتقامش را نگرفته.
صدایش کردم، او را بردم کنار خاکریز، گفتم نگاه کن، جنگ اصول و رسم خودش را دارد، خیلی دلت میخواهد انتقام دوستت را بگیری، میمانی جبهه، وقت درگیری، وقتی ما زیر آتش هیچکدام نمیتوانیم سرمان را بلند کنیم، تو سرت را بلند میکنی، با شجاعت میروی جلو، و همان را که ما را زیر آتش گرفته، از پا در میآوری.
از او پرسیدم، دیشب کجا بودی!؟ الان کجا میروی؟ فقط میخواهی هوای نفست را راضی کنی که با کشتن یک نفر انتقام گرفتهای!
او نماند. او اصلا اهل جنگ نبود. اهل درگیری نبود، اهل آفتاب خوردن و سوختن نبود، اهل تیر خوردن نبود.
او فقط اهل انتقام بود.
تیری شلیک کند به کسی که اسلحه ندارد.
او با دشمنی که مردم بیگناه و بیدفاع را بمباران میکرد هیچ فرقی نداشت.
او فقط آمده بود درجه ای بگیرد و برود. افتخاری برای خودش ثبت کند...
او فکر کرده بود جنگ یک فیلم سینمایی است. و آدمها الکی میمیرند!
نه! در جنگ انسانها واقعاً کشته میشوند. جانها واقعاً از دست میروند. خانوادهها واقعاً عزادار میشوند. مادرها تا آخر عمر آرزوی دوباره دیدن فرزند، به دلشان میماند...
کاش آنها که فقط بلدند انتقام انتقام بگویند
میدانستند جنگ چیست.
🌺@SELMULY چکامـه
انتقام!
✍ رحیم قمیشی
اواخر بهار ۱۳۶۱ با آزادی خرمشهر، گفته بودیم جنگ هم تمام شد، اما وسط تابستان کشنده همان سال، گفتند نه، هنوز انتقام گرفته نشده!
یادم هست ماه رمضان بود، برای همین اسم آن عملیاتِ ناکام و پر از تلفات، شد رمضان.
گفتند صدام که تنبیه نشده، آنهمه شهید ندادیم که همه چیز زود تمام شود، نه! جنگ را ادامه میدهیم، این بار در خاک عراق، تا صدام بگوید غلط کردم! تا انتقاممان را بگیریم.
فرماندهانی در سولههایی بتن آرمه و محکم و مقاماتی زیر کولرها، این تصمیم را برای ما گرفته بودند، و باید اجرا میشد.
نمیدانم کسی میتواند ذرهای از آن لحظههای سخت را درک کند؟
در جنوب وقتی در سایه، هوا ۵۰ درجه است، زیر آفتاب میشود ۶۰ درجه، فعالیت کنی میشود ۷۰ درجه، شرجی بشود از کوره آهنگری هم بدتر میشود!
شب گذشتهاش عملیات کرده بودیم، به کانال ماهی، که هدفمان بود رسیده بودیم، اما نفهمیدیم چرا نزدیک صبح دستور آمد باید برگردیم. اتفاقا چند اسیر هم گرفته بودیم.
خدا پدر اسیرها را بیامرزد، در موقع برگشتن همانها متوجه شدند داریم وسط میدان مین میرویم، و کمک کردند تلفات کمتری بدهیم.
بعد از ۳۶ ساعت نخوابیدن، خسته و کوفته رسیدیم به سنگرهایمان، رفتم برای یکی دو ساعت بخوابم، شاید ساعتی نگذشته بود، که یکی با اضطراب آمده و بیدارم میکرد.
- پاشو رحیم، میخواهند اسرا را بکشند!
فکر کردم دارم خواب میبینم. با داد و بیداد پیک گردان که نوجوان ورزشکار و دلرحمی بود فهممیدم خواب نمیبینم.
او راست میگفت. چند نفر که از یگان ما نبودند، آمده و میخواستند اسرای عراقی را اعدام کنند!
به آنها گفتم چه شده؟
رئیسشان که اتفاقاً قد کوتاهی داشت و لباس پلنگی قشنگی هم پوشیده، آستینهایش را هم بالا داده بود، گفت یکی از رفقایش شهید شده و میخواهد انتقام او را بگیرد.
گفتم یعنی انتقام او را از این اسرای دستبسته باید بگیری؟
او اصلاً انگار نمیشنید، آمده بود بکشد و برود، میگفت قسم خورده باید یک عراقیِ بعثی را بکشد و بعد برود خانه. میگفت ماموریتش تمام شده و هنوز انتقام دوستش را نگرفته!
از ظاهرش معلوم اصلاً اهل جنگ هم نبوده، برعکس ما که همه لباسهایمان خاکی و پاره بود او لباسهایش اتو کشیده بود. موهایش تمیز، ولی "انتقام" از زبانش نمیافتاد...
میگفت قسم خورده و بدون انتقام نمیتواند برگردد!
پیک گردان را که نگهبان اسرای عراقی بود، گفتم هر کس خواست اسیری را اذیت کند، بلافاصله با تفنگت هدفش بگیر. پسر، از خدا خواسته، گفت چشم، و با غرور گلنگدن تفنگش را کشید، یعنی آن را آماده شلیک کرد.
لباس پلنگی به شک افتاد. رفقایش عقب رفتند، ولی او هنوز اصرار داشت انتقامش را نگرفته.
صدایش کردم، او را بردم کنار خاکریز، گفتم نگاه کن، جنگ اصول و رسم خودش را دارد، خیلی دلت میخواهد انتقام دوستت را بگیری، میمانی جبهه، وقت درگیری، وقتی ما زیر آتش هیچکدام نمیتوانیم سرمان را بلند کنیم، تو سرت را بلند میکنی، با شجاعت میروی جلو، و همان را که ما را زیر آتش گرفته، از پا در میآوری.
از او پرسیدم، دیشب کجا بودی!؟ الان کجا میروی؟ فقط میخواهی هوای نفست را راضی کنی که با کشتن یک نفر انتقام گرفتهای!
او نماند. او اصلا اهل جنگ نبود. اهل درگیری نبود، اهل آفتاب خوردن و سوختن نبود، اهل تیر خوردن نبود.
او فقط اهل انتقام بود.
تیری شلیک کند به کسی که اسلحه ندارد.
او با دشمنی که مردم بیگناه و بیدفاع را بمباران میکرد هیچ فرقی نداشت.
او فقط آمده بود درجه ای بگیرد و برود. افتخاری برای خودش ثبت کند...
او فکر کرده بود جنگ یک فیلم سینمایی است. و آدمها الکی میمیرند!
نه! در جنگ انسانها واقعاً کشته میشوند. جانها واقعاً از دست میروند. خانوادهها واقعاً عزادار میشوند. مادرها تا آخر عمر آرزوی دوباره دیدن فرزند، به دلشان میماند...
کاش آنها که فقط بلدند انتقام انتقام بگویند
میدانستند جنگ چیست.
🌺@SELMULY چکامـه
👍6❤3👏2
به سیاستمداران بگو
گوش فرادهند؛
شاعری میخواهد سخن بگوید
به تندبادها بگو بایستند؛
نرگسی میخواهد بشکفد
به تفنگها هم بگو ساکت!
کودکی میخواهد بخوابد...
لطیف هلمت | شاعر کوردستانی(کورد عراق)
برگردان: محمد مرادینصاری
🌺@SELMULY چکامـه
گوش فرادهند؛
شاعری میخواهد سخن بگوید
به تندبادها بگو بایستند؛
نرگسی میخواهد بشکفد
به تفنگها هم بگو ساکت!
کودکی میخواهد بخوابد...
لطیف هلمت | شاعر کوردستانی(کورد عراق)
برگردان: محمد مرادینصاری
🌺@SELMULY چکامـه
❤3💔3❤🔥1👍1
Ghobar
Sharifian
Ghobar
Mohsen Sharifian
#موسیقی_جنوب
قطعهٔ "غبار"
آهنگساز "محسن شریفیان"
✍ امروز جنوب زیبای ما... مادر نخلها و دریا... مروارید همیشهی این سرزمین... در غبار جنگ نفس میکشد.
به یاد جنوب...بهیاد دستانی که هنوز بوی خرما میدهند... بهیاد مردمانی که دلهایی به وسعت دریا دارند...و سرشار از مهربانیاند... گوش بسپاریم به نتهای نی انبان قطعهٔ غبار محسن شریفیان که مثل بادهای گرم جنوب در سینه میپیچند.
🌺@SELMULY چکامـه
Mohsen Sharifian
#موسیقی_جنوب
قطعهٔ "غبار"
آهنگساز "محسن شریفیان"
✍ امروز جنوب زیبای ما... مادر نخلها و دریا... مروارید همیشهی این سرزمین... در غبار جنگ نفس میکشد.
به یاد جنوب...بهیاد دستانی که هنوز بوی خرما میدهند... بهیاد مردمانی که دلهایی به وسعت دریا دارند...و سرشار از مهربانیاند... گوش بسپاریم به نتهای نی انبان قطعهٔ غبار محسن شریفیان که مثل بادهای گرم جنوب در سینه میپیچند.
🌺@SELMULY چکامـه
❤4💔4😢2👎1
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
❤1🙏1
🔅
ای صبح دمی به خنده بگشای لبی
تا باز رهم من از چنین تیره شبی
چون از خورشید در دل آتش داری
گر درگیرد دَمِ تو نَبْوَد عجبی
#فریدالدین_عطار
درودهاااا
صبح بخیر
🌺@SELMULY چکامـه
ای صبح دمی به خنده بگشای لبی
تا باز رهم من از چنین تیره شبی
چون از خورشید در دل آتش داری
گر درگیرد دَمِ تو نَبْوَد عجبی
#فریدالدین_عطار
درودهاااا
صبح بخیر
🌺@SELMULY چکامـه
❤2👍1
«داروگ»
خشک آمد کشتگاهِ من
در جوارِ کشتِ همسایه.
گرچه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
ـ□
بر
بساطی که بساطی نیست
در درون کومۀ تاریکِ من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدارِ دندههای نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش میترکد
ـــ چون دلِ یاران که در هجرانِ یاران ـــ
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
#نیما_یوشیج
🌺@SELMULY چکامـه
خشک آمد کشتگاهِ من
در جوارِ کشتِ همسایه.
گرچه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
ـ□
بر
بساطی که بساطی نیست
در درون کومۀ تاریکِ من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدارِ دندههای نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش میترکد
ـــ چون دلِ یاران که در هجرانِ یاران ـــ
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
#نیما_یوشیج
🌺@SELMULY چکامـه
❤6👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🥀
چه تلخ است...
وقتی صدای جنگ
از آوازِ دریا
بلندتر میشود.
وقتی موجها
به جای ترانهی ساحل،
قصهی اندوه را
زمزمه میکنند؛
و رقصِ باد
میان نخلهای جنوب،
با غمِ سنگینِ روزگار
درهم میآمیزد.
چه تلخ است...
که آسمانِ آبیِ جنوب،
به جای پروازِ پرندگان،
با دود و التهاب
روایت شود.
که در میان آتش و خاکستر،
دلها
به جای شادی،
رقصِ غم را تجربه کنند؛
رقصی آرام،
بیصدا،
با قدمهایی از خاطره
و چشمانی
لبریز از اشک.
اما...
دریا هنوز میرقصد.
نخلها
هنوز ایستادهاند.
و در دلِ همین شبهای دشوار،
امید،
آرامآرام،
راهِ بازگشت خود را
پیدا میکند.
#مینـــــو_پنــــاهپـــور ۴۰۵٫۴٫۲۴
🌺@SELMULY چکامـه
چه تلخ است...
وقتی صدای جنگ
از آوازِ دریا
بلندتر میشود.
وقتی موجها
به جای ترانهی ساحل،
قصهی اندوه را
زمزمه میکنند؛
و رقصِ باد
میان نخلهای جنوب،
با غمِ سنگینِ روزگار
درهم میآمیزد.
چه تلخ است...
که آسمانِ آبیِ جنوب،
به جای پروازِ پرندگان،
با دود و التهاب
روایت شود.
که در میان آتش و خاکستر،
دلها
به جای شادی،
رقصِ غم را تجربه کنند؛
رقصی آرام،
بیصدا،
با قدمهایی از خاطره
و چشمانی
لبریز از اشک.
اما...
دریا هنوز میرقصد.
نخلها
هنوز ایستادهاند.
و در دلِ همین شبهای دشوار،
امید،
آرامآرام،
راهِ بازگشت خود را
پیدا میکند.
#مینـــــو_پنــــاهپـــور ۴۰۵٫۴٫۲۴
🌺@SELMULY چکامـه
😢9👏3🕊1
.
اردلان سرفراز (زادهٔ ۲۴ تیر ۱۳۲۹ در داراب) شاعر و ترانهسرا است که در کنار شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی از بنیانگذاران ترانه نوین ایران است.
اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب واقع در استان فارس متولد گردید. او فرزند ارشد خانواده بود و مادرش نیز در شعر دستی داشت. شروع زندگی شاعرانهٔ اردلان در سال اول دبیرستان در مدرسهٔ امیرکبیر و با تشویق معلمی به نام دانشمند بود. در جوانی برای تحصیل در رشتهٔ روانشناسی در دانشگاه عالی پارس پذیرفته شد و به تهران رفت. او به پیشنهاد پسرعموی مادرش (حسین سرفراز، شاعر و روزنامهنگار معروف آن زمان) در حین تحصیل برای گذران زندگی با رادیو ایران و ارکستر جوانان کار خود را به عنوان ترانهسرا آغاز کرد. پس از یکسال به دلایلی رادیو ایران را ترک کرد؛ اما سرفراز ترانه سرودن را به شکل حرفهای آغاز کرد و با ترانهٔ «شب»، هم او و هم ابی، خوانندهٔ این ترانه به شهرت رسیدند.
🌺@SELMULY چکامـه
اردلان سرفراز (زادهٔ ۲۴ تیر ۱۳۲۹ در داراب) شاعر و ترانهسرا است که در کنار شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی از بنیانگذاران ترانه نوین ایران است.
اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب واقع در استان فارس متولد گردید. او فرزند ارشد خانواده بود و مادرش نیز در شعر دستی داشت. شروع زندگی شاعرانهٔ اردلان در سال اول دبیرستان در مدرسهٔ امیرکبیر و با تشویق معلمی به نام دانشمند بود. در جوانی برای تحصیل در رشتهٔ روانشناسی در دانشگاه عالی پارس پذیرفته شد و به تهران رفت. او به پیشنهاد پسرعموی مادرش (حسین سرفراز، شاعر و روزنامهنگار معروف آن زمان) در حین تحصیل برای گذران زندگی با رادیو ایران و ارکستر جوانان کار خود را به عنوان ترانهسرا آغاز کرد. پس از یکسال به دلایلی رادیو ایران را ترک کرد؛ اما سرفراز ترانه سرودن را به شکل حرفهای آغاز کرد و با ترانهٔ «شب»، هم او و هم ابی، خوانندهٔ این ترانه به شهرت رسیدند.
🌺@SELMULY چکامـه
❤4👏1
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
این خاک، سالهاست که آبستن رنج است؛
آبستنِ در آغوش گرفتن فرزندان نورستهاش؛
فرزندانی که به خون غسل داده شدهاند و بذرِ دلِ خاکِ مامِ وطن شدهاند...
که فراموششان نکنیم.
✍️ احمد محمود
📓زمین سوخته
🌺@SELMULY چکامـه
🍁🍀
🎋
این خاک، سالهاست که آبستن رنج است؛
آبستنِ در آغوش گرفتن فرزندان نورستهاش؛
فرزندانی که به خون غسل داده شدهاند و بذرِ دلِ خاکِ مامِ وطن شدهاند...
که فراموششان نکنیم.
✍️ احمد محمود
📓زمین سوخته
🌺@SELMULY چکامـه
💔11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨💫
برایت آرزوهایِ کوچکی دارم؛
زیرا رنج که افزون میشود، موهبتهایِ کوچک، به آدمی نفس میدهند.
کاش آرام به خواب بروی و امیدوار برخیزی
همین.
« شب ... خوش »
🌺@SELMULY چکامـه
برایت آرزوهایِ کوچکی دارم؛
زیرا رنج که افزون میشود، موهبتهایِ کوچک، به آدمی نفس میدهند.
کاش آرام به خواب بروی و امیدوار برخیزی
همین.
« شب ... خوش »
🌺@SELMULY چکامـه
❤4👍2💔2
Hellé (Le retour de Fabrice)
Philippe Sarde
آنچنان صبور بودهام
که همهچیز را فراموش کردهام…
– آرتور رمبو
برگردان: مراد فرهادپور
• Album: Hellé (Original Motion Picture soundtrack)
• Artist: Philippe Sarde
• #Soundtrack, #Instrumental
🌺@SELMULY چکامـه
که همهچیز را فراموش کردهام…
– آرتور رمبو
برگردان: مراد فرهادپور
• Album: Hellé (Original Motion Picture soundtrack)
• Artist: Philippe Sarde
• #Soundtrack, #Instrumental
🌺@SELMULY چکامـه
❤4😢1
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿🩶🌟❤️🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
❤2🥰1🙏1