Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
أُريدك دائماً بِقُربي إن وقع حُزن الأرض على كَتفي أميلُ إليك.
می‌خواهم همیشه کنار من باشی تا اگر اندوهِ زمین روی شانه‌هایم افتاد، به سمت تو کج شوم.
لا تراهن علی بقاء أحد نصيحة من شخص قد خسر الرهان
روی ماندن هيچ‌كس شرط بندی نكن، نصيحتی از كسی که شرط‌ش را باخته
3💔2
هنگامی که عمل انسان با باورها و ارزش‌های وی سازگاری نداشته باشد، آرامش ذهنی خود را از دست می‌دهد.
23
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟
و کسی که محکم‌ترین تکیه‌گاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیه‌گاه‌های پوشالی دیگر تن خواهد داد؟
5
بعضی خیال می‌کنند که سکوت، از روی درد و یا خستگی مفرط آدم‌ها صدایش بلند می‌شود و یک جان پناهِ امن برای در حاشیه ماندن از هیاهوی دل‌تنگی و آدم‌هاست، اما این‌گونه نیست.
وقتی به این فکر می‌کنی که خلقِ جملاتت اوضاع را درست نخواهد کرد و حتی گاهی در توضیح شرایط ناکام می‌ماند، آن‌وقت خواهی فهمید که خاموش بودن تا چه اندازه از روی صبر، پر‌ زحمت است.
Stranger (with rain)
Marek Iwaszkiewicz
با من بمان. آن‌ها که رفتن‌شان را طاقت آوردم، تو نبودند.
💔1
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آن‌ست که خاموش کنیم …
4
یک حس سنگینی عجیبی در سرم، روی دوش‌ام و در تمام این کالبد احساس می‌کنم.
سنگینی سکوت‌های همیشگی و حرف‌های نگفته‌ام، سنگینی غم‌های فروخورده‌ام، سنگینی احساسات ابراز نشده و سوگواری نکردن برای از دست رفته‌ها و اشک‌های نریخته‌. همه‌ی این‌ها و چیزهای دیگری که آزارم می‌دهند اما دیگر حتی در خاطرم نیستند.
آنقدر خسته‌ام که دلم می‌خواهد در همین لحظه از شر این بار روی دوش‌ام خلاص شوم‌ و بگویم دیگر تمام. نمی‌آیم، نمی‌روم، نمی‌مانم.
فقط می‌خواهم خلاص شوم.
Channel name was changed to «Saved Messages.»
و حالا به قدری با دنیا و آدم‌هایش، احساس بیگانگی و غریبگی می‌کنم که ترجیح می‌دهم فقط نظاره‌گر باشم و در بطن هیچ ماجرایی قرار نگیرم
💔2
فکر می‌کردم تو آن آدم امنی هستی که می‌شود در آغوشش تمام ترس‌ها و اضطراب‌هایم را به دست فراموشی بسپارم؛ اما تو یک‌بار دیگر ثابت کردی که آغوش امنی وجود ندارد و یک ترس همیشگی در وجودم به یادگار گذاشتی!
حالا می‌ترسم، از خودم، از آدم‌ها و از لب‌هایی که دوستت‌ دارم را زمزمه می‌کنند.
پایبندِ من باش، هم‌چون اندوه.
شب‌های بسیاری گمان می‌کردم که در پس این غم‌ها شکوه خواهد بود. گمان می‌کردم هرچقدر آوار ناامیدی‌هایت سهمگین‌تر باشد، جوانه‌ی امیدی که از خاك آن برخواهد خواست سبزتر خواهد بود. اما حالا -با در دست داشتن تمامی این امیدها- می‌بینم که باز هیچ واژه‌ای مثل "شکستگی" برازنده‌ی من نیست و تنها این واژه است که تمام حجم مرا در آغوش می‌گیرد.
بعد از این همه سال هنوز به هر نقطه‌ای از قلبم که می‌نگرم زخم‌هایی -که حتی منشأ خیلی‌شان از خاطرم رفته است- را می‌بینم و هربار، بی‌آنکه بگذارم او متوجه عمق فاجعه‌ی احتمالی شود، آرام از خودم می‌پرسم: چگونه هنوز ادامه می‌دهد؟!
هربار که مقابل آینه می‌ایستم به سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام نگاه می‌کنم. و بعد برمی‌گردم. شاید غرور دهانم را بسته باشد اما خوب می‌دانم که ذهنم عاجزانه این سوال همیشگی‌اش را تکرار کرده است که "کی خسته خواهی شد؟" نمی‌دانم!
شاید روزی که حالم بهتر بود آمدم و از آینده‌ی زیبا و سرتاسر لذت پیش‌رو و مرگ مغروق در سعادت نوشتم. اما اکنون فقط به یک چیز اعتقاد دارم. من غمگینم و غمگین نیز بازخواهم گشت.
1💔4
مهتاب
Ali Labbeyki
به تو فکر می‌کنم
مثل خدا به کافر خویش.
به خدا قسم [ای دنیا] اگر موجودی قابل دیدن و جسمی قابل لمس بودی، حدود خدا را بر تو جاری می‌ساختم. به‌خاطر بندگانی كه به آرزوها فریبشان دادی، و ملت‌هایی كه در پرتگاه‌های هلاكت‌ انداختی، و پادشاهانی كه نابودشان كردی و به سرچشمه‌های بلا وارد نمودی.

• امام علی علیه‌السلام - نامه ‌به‌ عثمان ‌بن‌ حُنَیف
2
من در زندگی‌ آدم‌های زیادی را از دست داده‌ام. رابطه‌های تلخی را تجربه کرده‌ام. آدم‌هایی که باید می‌ماندند، نماندند.
و آدم‌هایی که باید حمایت می‌کردند، نکردند.
اما هیچ‌گاه، در هیچ شرایطی نپرسیدم چرا؟ برای من در زندگی‌ام چرایی وجود ندارد.
اتفاقات رخ می‌دهند، چون باید رخ بدهند!
و آرام آرام در طول سال‌ها متوجه شدم در هر از دست دادنی، پیدا کردنی دوباره وجود دارد.
در هر از دست دادنی، تسلیم بودم و هستم و زندگی مرا با آدم‌های حمایت‌گر و مهربانی آشنا کرد.
آدم‌هایی که دردها را مرهم شدند و دل‌گرمیِ تمام مسیرِ سخت زندگی‌ام شده‌اند …
2
نمی‌دانم آدم‌ها در یک حجم غم‌بار چه می‌بینند که اینقدر تمایل به نزدیک شدن و برقراری ارتباط دارند.
عذر می‌خواهم، اما من تنها می‌توانم خودم را تحمل کنم و طاقت تحمل هیچ‌کسِ دیگری را ندارم.
در واقع اگر بخواهم رو راست باشم، دیگر حتی تحمل خودم را هم ندارم و دائم با خودم در نزاع هستم. شاید از بیرون این‌طور نشان ندهد چرا که این نزاع‌ها بیش‌تر درونی‌ست و در ذهن‌ام اتفاق می‌افتد.
البته شما مختارید که بگویید فلانی خودش را می‌گیرد، فکر می‌کند چه آدم خفنی‌است !
چیزی که روشن است ؛ من حوصله‌ی خودم را هم ندارم چه برسد به شخصِ دیگری. در واقع برای برقراری هرگونه ارتباط و معاشرتی اندک شوق و انگیزه‌ای در وجودم پیدا نمی‌شود.
3