Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
Bru
Iday
شاید از کارهای او غمگین می‌شد و شاید تمام شب را هم در خفا می‌گریست، اما دیگر چه می‌توانست بکند؟
وقتی که باز می‌نگریست می‌دید که او تنها چیزی‌ بود که ارزش انتظار فردا را داشت.
دخترم! بعدها كه تجربه‌هاى گسترده‌تر و برخوردهاى بيش‌تر پيدا كردى، مى‌بينی كه تمامى زندگى‌ها و تمام آدم‌ها، از زن و مرد و محروم و بهره‌مند، با رنج‌هايى همراه هستند.
داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصّه‌ى جدايى را دارد و نداشتن، تلخىِ محروميت و زخم تحقير! و سرشارى و كامروايى هم، رنج پوچى را دارد و درد بى‌دردى؛ كه دل آدم، از دنيا بزرگ‌تر است. دل ما، از تمامى هستی، بزرگ‌تر است.

📚 نامه های بلوغ
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
کاش راز مشترک داشتیم!
واحد نزدیکی آدم‌ها به هم، راز است. رازهای مگو و سر به مُهری که از سر اختیار در گوشه یک خانه روشن، در میانه یک هم‌آغوشی گرم، از میانه دو لب، رها می‌شوند و به قلب می‌نشینند. مرا به رازهایت مؤمن کن عزیز من.
تو را با تمام زخم‌هایت،
با تمام اندوهی که با خود حمل می‌کنی، با تمام غم‌های دل‌انگیزی که در چشم‌هایت پنهان کرده‌ای، دوست دارم.
مگر دوست داشته شدن برای تحمل جهان کافی نیست؟
2
و کاش در پایان می‌نوشتم که حتی اگر قرار آمدن نداری، در نامه‌هایت چیزی از آن به من نگو.
از تمام دلخوشی‌ها، تنها احتمال آمدن تو برای من باقی مانده است! یا دست کم تا عبور پاییز صبر کن. سرم از از دست دادن‌های بسیار، لبریز است.
ظالم می‌تواند مؤدب، مردمی، خوش‌اخلاق و حتی بین عده‌ای خاص، خوش‌نام باشد.
ظالم قرار نیست تیشه به دست وسط شهر کشتار کند و هزاران دوربین از جنایات او دقایق پرهیجانی را ضبط کنند.
ظالم گاها همان آقای همسایه‌ی خوش‌اخلاقی‌ست که در مقامی که تخصص‌اش را ندارد نشسته و به دلیل عدم اشراف کاملش، حق بسیاری را ضایع می‌کند و بدون آن‌که خبر داشته باشد بسیاری را به رنج و عذاب حاصل از بی‌تدبیری‌اش می‌اندازد.
غمگینم، نه از آن جور‌‌هایی که کسی بداندش، یا که حتی از بیرون پیدا باشد. یا این‌که بخواهی برای کسی گفته باشی و حتی اگر بخواهی هم توانسته باشی!
که از آن‌هایی که باید کسی آن‌ها را از آدم بی‌‌هیچ سوالی و جوابی بگیرد و بردارد و بر زمینش بگذارد و دست‌هایت را از هم باز کرده باشی و آخیشی از ته دل کشیده باشی و کمی سبک شده باشی.
هرچند که برای مدت کوتاهی باشد و باز هم باید تمام آن‌ها را دوباره سرجایشان برگردانده باشی.
2
آدمی تا یک جایی می‌تواند با تنهایی خویش، بعد از ضربه دیدن‌ها خودش را جمع و جور کند و با لبخند به زندگی‌اش ادامه دهد.
از یک مدتی به بعد، پس از وقوع اتفاق‌های ناگوار و پی در پی، به ظرفی زیر شیر باز آب می‌ماند که در حال لبریز شدن است. جوری که حتی اگر شیر آب را هم ببندی، ظرف خالی نمی‌شود. فقط از حالت لبریز بودن در می‌آید.
پر مانده و با هر تلنگری از هرجایی دوباره به وضع قبلی خود باز می‌گردد، سرازیر می‌شود .
💔4
به آدم‌ها نباید زیاد نزدیک شد. آدم‌ها با ابهامات‌شان زیباترند. با چیزهایی که در موردشان نمی‌بینیم و نمی‌دانیم دوست داشتنی‌ترند.
به شناخت‌شان در حدی که "می‌خواهند" باید رضایت داد، زیرا که شناخت بیش‌تر در هر صورت ناامیدکننده خواهد بود.
می‌شود برای شناخت یک آدم زمان گذاشت و همه‌ی ابعاد روحش را کشف کرد، می‌شود وارد حبابش شد و دنیای یک نفری‌اش را فهمید و پرده از رازهای مگویش برداشت، اما نمی‌ارزد.
چنین موفقیتی هرگز به خراب شدن تصویر و تصور زیبایی که از او در ذهن ساخته‌ایم، نمی‌ارزد.
به شدت به رعایت حد و مرز آدم‌ها معتقدم. در هر رابطه‌ای و از هر نوع آن.
اگر سخن‌ میان من و تو پایان یافت و راه‌های وصال قطع شدند و جدا یا غریبه گشتیم،‏ از نو با من آشناشو!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غروب بود که رفتی و باد می‌آمد
چه گریه‌ها که نکردم غروب‌ها در باد
دلم می‌خواهد از جزئیات صورتت حرف بزنم. از خط باریك کنار لبت زمانی که می‌خندی، از چین و چروک روی پیشانی‌ات وقتی که اخم می‌کنی، از خطوط درهم کنار شقیقه‌ات وقتی که چشم‌هایت را بهم فشار می‌دهی، از مژه‌های بلند و قوس لب‌هایت.
دلم می‌خواهد از جزئیات صورتت حرف‌ بزنم. آن‌جا که بی‌‌وقفه می‌خندی و زمان کند می‌شود
1
همه‌ی وقت‌هایی که دارم برای عوض‌کردن چیزی از درون خودم به‌شکل مذبوحانه‌ای تلاش می‌کنم و می‌خوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم می‌زنه که حداقل به حرمت تموم اون آدم‌حسابی‌هایی که تو رو همین‌طور با تمام این نواقص و کاستی‌ها باور دارن، از سرزنش‌کردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگه‌ای دست بردار. خودت باش، مگه خودت‌ بودن چشه ؟
3
لَاخَیرَ بَعـدَكَ فِی الحَیـاةِ وَ إِنَّمَا أَبكِی مَخَـافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی‏.

گریه می‌کنم، و از این می‌ترسم که بی‌تو
زیاد زنده بمانم.
یک زمان من آدمی بودم که زن‌ها و مردهای عاشق‌پیشه و شیدا و دل‌داده را با نظر تمسخر و نگاه عاقل اندر سفیه می‌دیدم و به خودم می‌گفتم این‌ها هم از شکم‌سیری می‌روند دنبال این بازی‌ها، وگرنه آدم که بچه نیست، می‌فهمد، عقل دارد. این‌ها همه ادا و اطوار است.
تا این‌که آن روز، یکهو در آن عصر پاییزی، در آن کافه‌ی رنگارنگ، میان ازدحام صداها و نگاه‌ها، نگاهم با نگاه شما تصادف کرد.
خودمو می‌کشم که نقاشی رو یاد بگیرم بعد تا یه‌ کم دستم‌ راه می‌افته می‌گم عه من چرا ژاپنی بلد نیستم که هایکوها رو به زبون ژاپنی بخونم؟!
بعد یک ماه افسرده می‌شم بعد شروع می‌کنم ژاپنی خوندن بعد یه‌کم که یاد گرفتم یهو می‌گم عه من چرا نمی‌تونم از دیوار صاف بالا برم بدون تجهیزات؟
بعد زندگیمو ول می‌کنم از دیوار صاف بالا برم.
هیچی راضیم نمی‌کنه بگم خب دیگه الان این خوبه. ول کن دیگه.
یه‌بار خواب دیدم غمگینم که چرا پرینتر نیستم! ترسم از اونجا شروع شد.