Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
نفس بکش، بوسیدن بازدم‌هایت با من.
این روزها حجمی از نمی‌دانم چه چیزی چنان تمام مرا پر کرده است.
که آن‌قدر خالی‌ام، تمام چیزها در من گم می‌شوند و آن‌قدر پرم، که دیگر هیچ‌جای کوچکی هم حتی برای خاطر و خاطره‌‌ای جدید، در من باقی نمانده است.
2💔3
Channel name was changed to «نمی‌دونم‌!»
فرد کمال‌گرا می‌داند که ناتوانی، عدم کفایت و ناشایستگی وجود دارد؛ اما این‌ها نباید در او باشد.

• آدام فیلیپس
تا به حال شده است که با کسی خداحافظی کنی و در پس ذهنت، امیدوار باشی که او برای پایان ندادن به آن گفت و گو بجنگد؟
💔8
دلم می‌خواد معتاد یک فعالیت مفید باشم.
می‌خوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی می‌کشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله می‌رقصه. یا چندین ساعت مداوم درس می‌خونه و یا شب‌ تا صبح توی اتاقش می‌نویسه و می‌نویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدت‌هاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو می‌خواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچ‌وقت نبوده.
6
Bru
Iday
شاید از کارهای او غمگین می‌شد و شاید تمام شب را هم در خفا می‌گریست، اما دیگر چه می‌توانست بکند؟
وقتی که باز می‌نگریست می‌دید که او تنها چیزی‌ بود که ارزش انتظار فردا را داشت.
دخترم! بعدها كه تجربه‌هاى گسترده‌تر و برخوردهاى بيش‌تر پيدا كردى، مى‌بينی كه تمامى زندگى‌ها و تمام آدم‌ها، از زن و مرد و محروم و بهره‌مند، با رنج‌هايى همراه هستند.
داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصّه‌ى جدايى را دارد و نداشتن، تلخىِ محروميت و زخم تحقير! و سرشارى و كامروايى هم، رنج پوچى را دارد و درد بى‌دردى؛ كه دل آدم، از دنيا بزرگ‌تر است. دل ما، از تمامى هستی، بزرگ‌تر است.

📚 نامه های بلوغ
Saved Messages
داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.
کاش راز مشترک داشتیم!
واحد نزدیکی آدم‌ها به هم، راز است. رازهای مگو و سر به مُهری که از سر اختیار در گوشه یک خانه روشن، در میانه یک هم‌آغوشی گرم، از میانه دو لب، رها می‌شوند و به قلب می‌نشینند. مرا به رازهایت مؤمن کن عزیز من.
تو را با تمام زخم‌هایت،
با تمام اندوهی که با خود حمل می‌کنی، با تمام غم‌های دل‌انگیزی که در چشم‌هایت پنهان کرده‌ای، دوست دارم.
مگر دوست داشته شدن برای تحمل جهان کافی نیست؟
2
و کاش در پایان می‌نوشتم که حتی اگر قرار آمدن نداری، در نامه‌هایت چیزی از آن به من نگو.
از تمام دلخوشی‌ها، تنها احتمال آمدن تو برای من باقی مانده است! یا دست کم تا عبور پاییز صبر کن. سرم از از دست دادن‌های بسیار، لبریز است.
ظالم می‌تواند مؤدب، مردمی، خوش‌اخلاق و حتی بین عده‌ای خاص، خوش‌نام باشد.
ظالم قرار نیست تیشه به دست وسط شهر کشتار کند و هزاران دوربین از جنایات او دقایق پرهیجانی را ضبط کنند.
ظالم گاها همان آقای همسایه‌ی خوش‌اخلاقی‌ست که در مقامی که تخصص‌اش را ندارد نشسته و به دلیل عدم اشراف کاملش، حق بسیاری را ضایع می‌کند و بدون آن‌که خبر داشته باشد بسیاری را به رنج و عذاب حاصل از بی‌تدبیری‌اش می‌اندازد.
غمگینم، نه از آن جور‌‌هایی که کسی بداندش، یا که حتی از بیرون پیدا باشد. یا این‌که بخواهی برای کسی گفته باشی و حتی اگر بخواهی هم توانسته باشی!
که از آن‌هایی که باید کسی آن‌ها را از آدم بی‌‌هیچ سوالی و جوابی بگیرد و بردارد و بر زمینش بگذارد و دست‌هایت را از هم باز کرده باشی و آخیشی از ته دل کشیده باشی و کمی سبک شده باشی.
هرچند که برای مدت کوتاهی باشد و باز هم باید تمام آن‌ها را دوباره سرجایشان برگردانده باشی.
2
آدمی تا یک جایی می‌تواند با تنهایی خویش، بعد از ضربه دیدن‌ها خودش را جمع و جور کند و با لبخند به زندگی‌اش ادامه دهد.
از یک مدتی به بعد، پس از وقوع اتفاق‌های ناگوار و پی در پی، به ظرفی زیر شیر باز آب می‌ماند که در حال لبریز شدن است. جوری که حتی اگر شیر آب را هم ببندی، ظرف خالی نمی‌شود. فقط از حالت لبریز بودن در می‌آید.
پر مانده و با هر تلنگری از هرجایی دوباره به وضع قبلی خود باز می‌گردد، سرازیر می‌شود .
💔4
به آدم‌ها نباید زیاد نزدیک شد. آدم‌ها با ابهامات‌شان زیباترند. با چیزهایی که در موردشان نمی‌بینیم و نمی‌دانیم دوست داشتنی‌ترند.
به شناخت‌شان در حدی که "می‌خواهند" باید رضایت داد، زیرا که شناخت بیش‌تر در هر صورت ناامیدکننده خواهد بود.
می‌شود برای شناخت یک آدم زمان گذاشت و همه‌ی ابعاد روحش را کشف کرد، می‌شود وارد حبابش شد و دنیای یک نفری‌اش را فهمید و پرده از رازهای مگویش برداشت، اما نمی‌ارزد.
چنین موفقیتی هرگز به خراب شدن تصویر و تصور زیبایی که از او در ذهن ساخته‌ایم، نمی‌ارزد.
به شدت به رعایت حد و مرز آدم‌ها معتقدم. در هر رابطه‌ای و از هر نوع آن.
اگر سخن‌ میان من و تو پایان یافت و راه‌های وصال قطع شدند و جدا یا غریبه گشتیم،‏ از نو با من آشناشو!