بعضی درها را نه از سر خشم میبندی، نه به امید بازگشت باز میگذاری. تنها یک روز میبینی که دیگر چیزی در آن سوی در نیست [و شاید هیچوقت هم نبوده است].
💔26
تو آمدی و چنان نرم مرا چیدی، که رفتار نسیم را در دست تو حس کردم.
❤21
حتی نمیتوانی تصمیم بگیری که بروی قدم بزنی؛ مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی.
📚خاطرات روزانه
📚خاطرات روزانه
💔26
او ماه بود. گاهی کامل و پر از نور و گاهی زخمی و کمی هم رنگ پریده. اما این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد، ماه برای آسمان، همیشه ماه است.
❤38
در آن شب مراد که خبر مرگ مرا طعنه به روی تو زنند، شب سختی خواهد شد. مرا که در آن سختی خوابیده، دور و بیتأثیرم، ببخش.
❤25
غمگینم، عصبانیام، منزجر و سردرگمم. همهچیز را همزمان حس میکنم و در عین حال، هیچکدام را بهدرستی نمیفهم.
❤26
باید به او میگفتم چیزی که آزارم میدهد پایان این دوستی نیست. نمایان شدن چهرهی واقعیات، اینچنین مرا برآشفته است.
عبور کردن از تمامی اصول اخلاقی و در آخر، رفتارهایی که تنها نشان از عقدهها و حقارتهایی بود که در این مدت، آنهارا به خوبی پنهان کرده بودی، یا من آنقدر به تو اعتماد و باور داشتم که آنهارا نمیدیدم.
همهی اینها باعث شد دردی در قلبم شعلهور شود که به این آسانیها خاموش نمیشود. هرچند همه اینها روح بیمار تو را آرام میکند و بیشک از این وضعیت لذت میبری. من هم پای اشتباهاتم میمانم. بههرحال ما اینجا هستیم که تجربه کنیم و یاد بگیریم.
عبور کردن از تمامی اصول اخلاقی و در آخر، رفتارهایی که تنها نشان از عقدهها و حقارتهایی بود که در این مدت، آنهارا به خوبی پنهان کرده بودی، یا من آنقدر به تو اعتماد و باور داشتم که آنهارا نمیدیدم.
همهی اینها باعث شد دردی در قلبم شعلهور شود که به این آسانیها خاموش نمیشود. هرچند همه اینها روح بیمار تو را آرام میکند و بیشک از این وضعیت لذت میبری. من هم پای اشتباهاتم میمانم. بههرحال ما اینجا هستیم که تجربه کنیم و یاد بگیریم.
❤26
و شاید تمام آنچه از این جهان میخواهم، همین باشد که در میان این همه رفتن و نماندن، تو را داشته باشم که وقتی روزگار از هر سو راه را بر من میبندد و شب، سنگینتر از همیشه بر شانههایم مینشیند، خانهای باشد که بتوانم به آن پناه ببرم. خانهای به وسعت آغوش کلماتت، به روشنی صدایت و به آرامش حضورت. خانهای که در آن ضعیف باشم، بیهراس از فرو ریختن، خستگیام را زمین بگذارم و برای لحظهای، فقط برای لحظهای، از جنگیدن با جهان دست بکشم.
💔22
فاطمیهی امسال هم رسید اما سیّدی که همهی رزقش رو از فاطمیه میگرفت نه، حاجتروا شد.
💔62
دوستت دارم، نه از آن دوست داشتنهایی که در روزهای آفتابی به زبان میآیند و با نخستین طوفان رنگ میبازند؛ دوستت دارم و این دوست داشتن از جنس ریشههاییست که در تاریکترین لایههای خاک، بیآنکه کسی ببیندشان، به زندگی چنگ میزنند. از جنس امیدی که حتی وقتی هیچ دلیلی برای ماندن وجود ندارد، باز هم در گوشهای از دل زنده میماند. تو را نه فقط برای آنچه در من آرام میکنی، که برای آنچه در من بیدار میسازی دوست دارم. برای آن بخش از وجودم که در حضور تو، هنوز به مهربانی ایمان دارد.
جهان پیش از تو هم همینقدر خسته بود، خیابانهایش بوی اندوه میدادند و آدمهایش، با چشمهایی که دیگر چیزی را انتظار نمیکشیدند، از کنار یکدیگر میگذشتند. تو آمدی و چیزی در این ویرانهی خاموش تغییر کرد. نه اینکه دیوارها دوباره قد بکشند یا زخمهای زمین یکشبه التیام یابند؛ نه، جهان همچنان بیرحم ماند و روزگار همچنان از ما چیزهایی گرفت که هرگز نمیتوانست به ما بازگرداند. اما من، در میانهی همین ویرانی، دلیلی یافتم که هنوز به پنجرهها نگاه کنم، از طلوع نگریزم و باور داشته باشم که شاید در پس این همه تاریکی، چیزی هست که ارزش انتظار کشیدن داشته باشد. تو برای من انکار تاریکی نیستی، دلیل تسلیم نشدن به آنی.
و اگر روزی همهچیز از معنای خود تهی شود، اگر واژهها از گفتن بازبمانند و حتی امید، خستهتر از آن باشد که نام خودش را به یاد بیاورد، من باز هم دوستت خواهم داشت؛ نه چون میدانم فردا چه چیزی در انتظار ماست، نه چون به ماندن ابدی هیچچیز اطمینان دارم، بلکه چون در این جهان ناپایدار، بعضی حقیقتها را نمیتوان با وعدهی فردا سنجید. دوست داشتن تو برای من، همین حقیقت ساده و سرسخت است؛ چیزی که در میان تمام تردیدهایم، هنوز میتوانم با تمام وجود به آن تکیه کنم. من از جهان معجزهای نمیخواهم. نمیخواهم تمام رنجها پایان بگیرند یا هیچ انسانی دیگر در خلوت خویش فرو نریزد. فقط دلم میخواهد در این عمر کوتاه و در این روزگار دشوار، سهمی از زندگی داشته باشیم که به تباهی شبیه نباشد. سهمی از روزهای معمولی، از خندههای بیدلیل، از سکوتهایی که میانشان فاصله نمیافتد، از صبحهایی که با دانستن حضور یکدیگر آغاز میشوند و شبهایی که میتوان در آن بیآنکه از فردا بترسیم، چشم بر هم بگذاریم.
جهان پیش از تو هم همینقدر خسته بود، خیابانهایش بوی اندوه میدادند و آدمهایش، با چشمهایی که دیگر چیزی را انتظار نمیکشیدند، از کنار یکدیگر میگذشتند. تو آمدی و چیزی در این ویرانهی خاموش تغییر کرد. نه اینکه دیوارها دوباره قد بکشند یا زخمهای زمین یکشبه التیام یابند؛ نه، جهان همچنان بیرحم ماند و روزگار همچنان از ما چیزهایی گرفت که هرگز نمیتوانست به ما بازگرداند. اما من، در میانهی همین ویرانی، دلیلی یافتم که هنوز به پنجرهها نگاه کنم، از طلوع نگریزم و باور داشته باشم که شاید در پس این همه تاریکی، چیزی هست که ارزش انتظار کشیدن داشته باشد. تو برای من انکار تاریکی نیستی، دلیل تسلیم نشدن به آنی.
و اگر روزی همهچیز از معنای خود تهی شود، اگر واژهها از گفتن بازبمانند و حتی امید، خستهتر از آن باشد که نام خودش را به یاد بیاورد، من باز هم دوستت خواهم داشت؛ نه چون میدانم فردا چه چیزی در انتظار ماست، نه چون به ماندن ابدی هیچچیز اطمینان دارم، بلکه چون در این جهان ناپایدار، بعضی حقیقتها را نمیتوان با وعدهی فردا سنجید. دوست داشتن تو برای من، همین حقیقت ساده و سرسخت است؛ چیزی که در میان تمام تردیدهایم، هنوز میتوانم با تمام وجود به آن تکیه کنم. من از جهان معجزهای نمیخواهم. نمیخواهم تمام رنجها پایان بگیرند یا هیچ انسانی دیگر در خلوت خویش فرو نریزد. فقط دلم میخواهد در این عمر کوتاه و در این روزگار دشوار، سهمی از زندگی داشته باشیم که به تباهی شبیه نباشد. سهمی از روزهای معمولی، از خندههای بیدلیل، از سکوتهایی که میانشان فاصله نمیافتد، از صبحهایی که با دانستن حضور یکدیگر آغاز میشوند و شبهایی که میتوان در آن بیآنکه از فردا بترسیم، چشم بر هم بگذاریم.
❤17