گاهی هم آدم دلش میخواهد شبها کنار پنجره بنشیند. آسمان را نگاه کند. و ستارهها را، بیآنکه بداند چندتایند بشمارد. و برای لحظاتی، نه گذشتهای باشد که بخواهد به آن فکر کند، نه فردایی که از او چیزی بخواهد. فقط خودش باشد و شب و سکوت. و آن آدم خستهای که پشت تمام نقشهای بزرگسالی، هنوز گاهی دوست دارد هیچ مسئولیتی نداشته باشد و تنها به آسمان نگاه کند.
❤31
Forwarded from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا اینقدر غمگینم، پاسخ میدهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست!
هیچ سبز زندهای نیست.
احتمالاً میخندی و میگویی: «همین؟»
بله همین.
این کاملترین جوابیست که میتوانم به چنین سوالی بدهم!
این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند.
یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد.
یعنی آدمهای این خانه از هم خستهاند، از خودشان خستهاند.
یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمیکنیم.
یعنی همهچیز آنقدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است!
هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقهی بلندی و هیچ برگ پهنی نمیتواند این فاصلهها را پر کند.
هیچ سبز زندهای نیست.
احتمالاً میخندی و میگویی: «همین؟»
بله همین.
این کاملترین جوابیست که میتوانم به چنین سوالی بدهم!
این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند.
یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد.
یعنی آدمهای این خانه از هم خستهاند، از خودشان خستهاند.
یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمیکنیم.
یعنی همهچیز آنقدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است!
هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقهی بلندی و هیچ برگ پهنی نمیتواند این فاصلهها را پر کند.
❤25
آدم میبایست با یک سری چیزها تنها روبرو شود. مثلا این که چقدر پست است. اینکه چقدر ناتوان است. اینکه چقدر فکر میکند قدرتمند است و هیچ قدرتی ندارد، ما چه چیزی نرمتر و منعطفتر از احساسات در دنیا داریم که نشود بر آن مسلط شد؟ اصلا سؤال اصلی اینجاست چیز دیگری هست که بشود بر آن چیره شد به جز خود؟ آن خود بیخودی که گاهی از فرط بیخودیاش خود هم پشت آن نمیایستد و دور میایستد و راهش را جدا میکند؟ احتمالا میخواهی بگویی که از فرط انعطاف، شکستنش سخت است و مهارش دلی جگرتر از این میخواهد، میدانم. گفتههای تو را همه از برم عزیزم. این هم شکل دیگری از مغلوبی من است که همه چیز را میدانم اما نمیتوانم. دانستن به انسان قدرت مضاعف میدهد. آرامش خیال میدهد که بروی با هرچه دوست داری بجنگی. اگر آرامش خیال میداشتم، این همه جنگ نمیداشتم. یک دالون پیچ اندر پیچ و تاریک که با اینکه از برماش، هر بار در آن گم میشوم، این هم یک مغلوبهی دیگر.
💔17
از پلیدیهای استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر میکند. استبداد، کارش این است که هر روز آدمهای بیشتری را مجبور به انتخاب بین «شرافت» و «آسایش» کند.
📚 قدرت بیقدرتان
📚 قدرت بیقدرتان
❤13
من خبرهی این هستم که همه چیز را بدانم و طوری رفتار کنم که انگار روحم خبردار نیست. و ذاتا هم انسان غمگینی هستم. پس اگر دیدی به تو در سکوت لبخند میزنم، احتمالا دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید.
❤29
از یک جایی به بعد دیگه احساس ناکافی بودن هم نمیگیری. چون اینطوری هستی که خب باشه، آره، من کمم، حالا که چی؟
💔21
آدمی که میتواند غم خود را به صورتی بروز دهد که از آن حاصلی زیبا و بدون آسیب به بشریت خلق شود، چون تصویری بر بوم و یا نگاتیو، طرحی پیاده شده بر تار و پود نخ یا پارچه، صدایی خوش بر تاری و یا پوستین آهو، خوشبخت است. بسیاری غم خود را فروخورده و به خشم و نفرتی غیرقابل جبران تبدیل ساخته و مجبور به نابودی قلب خود و دیگران میشوند. غم در پوشش هر لهجه و گویش و زبانی، در قالبهای مختلف شعر و ادبیات هم که باشد، تو را با خودش میبرد. شاید بگویی شادی نیز چنین است؛ اما برای من این مسئله در مورد شادی چنین قدرتمند صدق نمیکند. گاها به این فکر می کنم که نوای غم چیست؟ طنین صدای او از کجا شروع میشود که همان ابتدا به جانم مینشیند، میدانم که قدرتی عجیب و غریب دارد، آنقدر قَدَر است که میتواند در لابهلای خندههای گاهوبیگاهم هم خودنمایی کند. هر بار که گوشم این نوا را میشنود، پندارم این است که همین حالا از سر مزار عزیزی برگشتهام که پارهی تنم بوده است. انگار خودم هم زیر خاک مدفون شدهام با او. حالا من ماندهام تنها و بر سر مزاری میگریم که بخشی از خودم هم آنجاست. همینقدر دردناک، همینقدر تاریک، همینقدر سرد.
💔16
آمدنت را جشن میگیرم. نه به این خاطر که به تنهاییام پایان دادی. بلکه به این دلیل که به من یادآوری کردی که این خانهی از رونق افتاده هنوز میتواند میزبان قابلی باشد. با همهی تاریکیاش.
❤38
میدانید، من از آن آدمهاییام که میخواهم بدی کنم، اما بدیام خوبی از آب درمیآید.
📚نازنین
📚نازنین
❤14
گاهی به من سخت بگیر. وقتهایی که زیادی در خودم فرو میروم. مرا بیرون بکش آن زمانی که زیادی فکر میکنم، فریاد بزن و بگو بس است. همان زمانها که خودم را سرزنش میکنم، جلوی مرا بگیر و وقتی میگویم دیگر نمیتوانم، باورم نکن. دست مرا بگیر و بگو فقط امروز را دوام بیاور. من قول نمیدهم که همیشه قوی باشم. قول نمیدهم دیگر غمگین نباشم و حتی زندگی را ادامه بدهم. قول نمیدهم به آن اتاق تاریک و نمور کنج سرم برنگردم. اما قول میدهم اگر تو گفتی و من صدای تو را شنیدم، بار دیگر تلاش کنم.
❤26
از روز اولی که با تو سفر کردم، سوراخهای قایقات را دیدم. با این حال با تو دل به دریا زدم به این امید که عشق، معجزهها میسازد. نساخت.
💔21