Saved Messages
1.97K subscribers
56 photos
3 videos
7 links
دیوانه نپرهیزد؛
t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
Download Telegram
حتی به هنگام کودکی‌ زمانی که دوستانم به اسباب‌بازی‌ها نگاه می‌کردند، من به آن مرد پیر و خسته‌ای نگاه می‌کردم که آن‌ها را می‌فروشد.
💔16
من آدم دلگیری‌های کوچکی هستم که بیشتر وقت‌ها آنقدر کوچک‌اند که آدم حتی بی‌خیال به روی کسی آوردن‌شان می‌شود. ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوس در دست آدم‌اند؛ با این‌که قرار نیست او را بکشند ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر می‌کنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آن‌ها را حس خواهد کرد و آن‌ها را تا همیشه‌ با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بی‌مورد همیشگی و تیغ‌تیغ‌کننده‌ از جایی نامعلوم در ناکجای خانه‌های ذهن آدم، که آدم فراموش‌کار دلیلش را هم گاهی فراموش می‌کند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.
💔14
آدم آن‌قدر به دردش عادت می‌کند که اگر یک روز بیدار شود و هیچ زخمی نداشته باشد، احساس می‌کند مهم‌ترین بخش وجودش را از دست داده است.
13
حتی اگر میان‌مان دیوار بکشی، در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری نقاشی خواهم کرد.
💔20
Forwarded from محمّدِامین
او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطن‌پرست عاشق ویرانه‌هایش بودم.
23
چرا هر آن ‌چه که هست، مرا به یاد هر آن‌ چه که نیست می‌اندازد؟
💔23
بعضی نبودن‌ها شبیه خاموش شدن یک چراغ نیستند. شبیه این هستند که خود تاریکی، آدرس خانه‌ات را یاد بگیرد.
💔22
از پیکر در حال تجزیه‌ی من، گل‌ها خواهند رویید و من در آن گل‌ها حضور خواهم داشت. این جاودانگی‌ست.
17
وقتی تمامی نگاه‌ها قضاوت بود، نگاه او عشق بود. محبت بود. گرما بود. از تمام حرکاتش صمیمیت می‌تراوید و محبت می‌بخشید و تن زخمی‌ام را شفا می‌داد. گه‌گاهی که خسته می‌شدم، به صورتش نگاه می‌کردم. صورتش خود خود زندگی بود که به من لبخند می‌زد.
22
من هیچ‌وقت واقعاً در لحظه حضور ندارم و همیشه بخشی از من زیر آواری‌ست که هیچ‌کس آن را هرگز نخواهد دید.
15
Forwarded from Saved Messages
نمی‌توانم با این آدم‌ها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساخته‌اند خو بگیرم. انگار همه‌چیزشان تصنعی‌است. لبخند‌هایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم می‌زنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشه‌های خودشان. آدم‌ها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکه‌هایی از دیگرانند.
24
Saved Messages pinned «عزیز دور و نزدیک من؛ بدان که وقتی کسی خودش درگیر مشکلات است و هم‌چنان به تو کمک می‌کند، آن کمک کمک نیست، عشق است.»
به تو می‌شود تکیه کرد و نگران افتادن نبود.
23
آن‌ها چرت و پرت می‌گویند. و پیوسته می‌گویند. اما بگذار سکوت آخرین سلاح تو باشد. تیغی که هرگز تیز نگردد الا به گذر زمان.
11
گاهی هم آدم دلش می‌خواهد شب‌ها کنار پنجره بنشیند. آسمان را نگاه کند. و ستاره‌ها را، بی‌آنکه بداند چندتایند بشمارد. و برای لحظاتی، نه گذشته‌ای باشد که بخواهد به آن فکر کند، نه فردایی که از او چیزی بخواهد. فقط خودش باشد و شب و سکوت. و آن آدم خسته‌ای که پشت تمام نقش‌های بزرگسالی، هنوز گاهی دوست دارد هیچ مسئولیتی نداشته باشد و تنها به آسمان نگاه کند.
26
Forwarded from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست!
هیچ سبز زنده‌ای نیست.
احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟»
بله همین.
این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم!
این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند.
یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد.
یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند.
یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم.
یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است!
هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.
21
آدم می‌بایست با یک سری چیز‌ها تنها روبرو شود. مثلا این که چقدر پست است. اینکه چقدر ناتوان است. اینکه چقدر فکر می‌کند قدرتمند است و هیچ قدرتی ندارد، ما چه چیزی نرم‌تر و منعطف‌تر از احساسات در دنیا داریم که نشود بر آن مسلط شد؟ اصلا سؤال اصلی اینجاست چیز دیگری هست که بشود بر آن چیره شد به جز خود؟ آن خود بی‌خودی که گاهی از فرط بی‌خودی‌اش خود هم پشت آن نمی‌ایستد و دور می‌ایستد و راهش را جدا می‌کند؟ احتمالا می‌خواهی بگویی که از فرط انعطاف، شکستن‌ش سخت است و مهارش دلی جگرتر از این می‌خواهد، می‌دانم. گفته‌های تو را همه از برم عزیزم. این هم شکل دیگری از مغلوبی من است که همه چیز را می‌دانم اما نمی‌توانم. دانستن به انسان قدرت مضاعف می‌دهد. آرامش خیال می‌دهد که بروی با هرچه دوست داری بجنگی. اگر آرامش خیال می‌داشتم، این همه جنگ نمی‌داشتم. یک دالون پیچ اندر پیچ و تاریک که با اینکه از برم‌اش، هر بار در آن گم‌ می‌شوم، این هم یک مغلوبه‌ی دیگر.
💔10