بدتر از همه این است که از خودت میپرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که دوباره همان کاری را که دیروز کردهای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکردهای ادامه بدهی؟ از کجا قدرتش را پیدا میکنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچکجا نمیرسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خردکننده، تلاشهایی را که همیشه مردهزاد به دنیا میآیند، پیش ببری؟ و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشورهی فردا که هر بار شکنندهتر و کثیفتر از روز پیش است، سقوط کنی؟ شاید هم پیری آب زیرکاه باشد که میآید و تهدیدمان میکند. دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همهی جوانیات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت، واقعیت بمیرد. حالا از شما میپرسم، وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی، کجا باید بروی؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانستهام خودکشی کنم.
❤16
چشمهای تو زیباترین چشمهایی است که آدم میتواند ببیند. و نگاهت همهی آفتابهای یک کهکشان است، سپیدهدم همهی ستارهها.
❤16
آدم فکر میکند اندوه، با گریه خودش را ثابت میکند. اما بعضی فقدانها آنقدر بزرگاند که حتی اشک هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد. پس از تو و در تمام این روزها در من چیزی تمام نشد، از جا کنده شد. نه میتوانم فقدان تو را به سوگ و عزا بنشینم، نه عمق ریشهی دوانیدهات در قلبم را انکار. میان وانفسای تاریخ بیحرکت ماندهام. مانند خانهای که ستونش را برداشتهاند و هنوز نفهمیده باید فرو بریزد. هیچ جملهای اندازهی این نبودن نیست. هر کلمهای که مینویسم در کنار آنچه که از دست دادهام کوچک و بیاعتبار به نظر میرسد. آدم وقتی تکیهگاهش را از دست میدهد، زمین نمیخورد؛ فقط دیگر نمیداند روی چه ایستاده است.
💔30
حتی به هنگام کودکی زمانی که دوستانم به اسباببازیها نگاه میکردند، من به آن مرد پیر و خستهای نگاه میکردم که آنها را میفروشد.
💔16
من آدم دلگیریهای کوچکی هستم که بیشتر وقتها آنقدر کوچکاند که آدم حتی بیخیال به روی کسی آوردنشان میشود. ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوس در دست آدماند؛ با اینکه قرار نیست او را بکشند ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر میکنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آنها را حس خواهد کرد و آنها را تا همیشه با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بیمورد همیشگی و تیغتیغکننده از جایی نامعلوم در ناکجای خانههای ذهن آدم، که آدم فراموشکار دلیلش را هم گاهی فراموش میکند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.
💔14
آدم آنقدر به دردش عادت میکند که اگر یک روز بیدار شود و هیچ زخمی نداشته باشد، احساس میکند مهمترین بخش وجودش را از دست داده است.
❤13
حتی اگر میانمان دیوار بکشی، در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری نقاشی خواهم کرد.
💔20
Forwarded from محمّدِامین
او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطنپرست عاشق ویرانههایش بودم.
❤23
بعضی نبودنها شبیه خاموش شدن یک چراغ نیستند. شبیه این هستند که خود تاریکی، آدرس خانهات را یاد بگیرد.
💔22
از پیکر در حال تجزیهی من، گلها خواهند رویید و من در آن گلها حضور خواهم داشت. این جاودانگیست.
❤17
وقتی تمامی نگاهها قضاوت بود، نگاه او عشق بود. محبت بود. گرما بود. از تمام حرکاتش صمیمیت میتراوید و محبت میبخشید و تن زخمیام را شفا میداد. گهگاهی که خسته میشدم، به صورتش نگاه میکردم. صورتش خود خود زندگی بود که به من لبخند میزد.
❤22
من هیچوقت واقعاً در لحظه حضور ندارم و همیشه بخشی از من زیر آواریست که هیچکس آن را هرگز نخواهد دید.
❤15