تو اگر نبودی من با چه کسی اینقدر بیپرده و عریان حرف میزدم؟ چه کسی ناگفتههای مرا میشنید و چه کسی درک میکرد که میان آن همه عجولانه و بیوقفه حرف زدن، دقیقاً چه میگویم و چه چیزی مرا آنقدر بههم ریخته که باید حرف بزنم؟
تو نبودی چه کسی میفهمید که من الان و در این لحظه که احساس ضعف میکنم، فقط نیاز دارم شنیده شوم؟ نیاز دارم که احساس کنم کسی میفهمد چه رنجی میکشم، چقدر سختی پشت سر گذاشتهام و چه راه سختی پیش رو دارم؟ خدا را شکر که تو را دارم و اگر همه مرا مستحق پناه دادهشدن ندانستند، تو هنوز هستی و درست مثل یک کودک ۷ سالهی بیگناه، مرا دوست داری و به من حق میدهی و پناهم میشوی. خدا را شکر که آغوش تو هست، صدای تو هست، سایهی تو هست، حرفهای تو هست. من اگر تو را نمیشناختم و اگر تو بخش مهمی از جهان من نبودی، چه میکردم؟! کجای جهان ایستاده بودم و به چه امیدی ادامه داده بودم و با چه ذوقی دوام میآوردم؟!
تو نبودی چه کسی میفهمید که من الان و در این لحظه که احساس ضعف میکنم، فقط نیاز دارم شنیده شوم؟ نیاز دارم که احساس کنم کسی میفهمد چه رنجی میکشم، چقدر سختی پشت سر گذاشتهام و چه راه سختی پیش رو دارم؟ خدا را شکر که تو را دارم و اگر همه مرا مستحق پناه دادهشدن ندانستند، تو هنوز هستی و درست مثل یک کودک ۷ سالهی بیگناه، مرا دوست داری و به من حق میدهی و پناهم میشوی. خدا را شکر که آغوش تو هست، صدای تو هست، سایهی تو هست، حرفهای تو هست. من اگر تو را نمیشناختم و اگر تو بخش مهمی از جهان من نبودی، چه میکردم؟! کجای جهان ایستاده بودم و به چه امیدی ادامه داده بودم و با چه ذوقی دوام میآوردم؟!
💔19
غیراخلاقیترین عادت بشر این است که مدام و بیوقفه دربارهی هرکس، و پیش از آنکه بفهمد و درک کند، قضاوت میکند. این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن؛ نفرتانگیزترین حماقت و مخربترین شرارتهاست.
❤28
یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی
ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی
به سما قمر، به نبی ثمر، به فاطمه در، به علی گهر
به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی
به ملک مطاع، به خدا مطیع، به مرض شفا به جزا شفیع
چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی
خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة فام تن
سپری به کتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی
ز جلو نظر سوی قبله گه، ز قفا نظر سوی خیمه گه
که نموده شه به قدش نگه، به چه حسرتی و چه حالتی
ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر
که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی
"منسوب به ناصرالدین شاه"
ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی
به سما قمر، به نبی ثمر، به فاطمه در، به علی گهر
به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی
به ملک مطاع، به خدا مطیع، به مرض شفا به جزا شفیع
چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی
خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة فام تن
سپری به کتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی
ز جلو نظر سوی قبله گه، ز قفا نظر سوی خیمه گه
که نموده شه به قدش نگه، به چه حسرتی و چه حالتی
ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر
که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی
"منسوب به ناصرالدین شاه"
❤19
اگر راه بودم به شهری آرام منتهی میشدم، اگر خانه بودم پناه فراری میشدم و اگر مسیح بودم تمام مردگان را زنده میکردم. اگر امید بودم در کنج قلبهای منتظران چمباتمه میزدم و تکان نمیخوردم، اگر باد بودم از موهای پریشان دختران میگذشتم واگر طوفان بودم پادگانها و توپخانهها را ویران میکردم. اگر پرنده بودم، پشت پنجرهی مادری غمگین و چشم انتظار مینشستم و آرام به شیشهها نوک میزدم. اگر شادی بودم، جهان را روشن میکردم عزالدین اما اگر غم هم بودم تمام نمیشدم. اگر اشک بودم بسیار سرازیر میشدم، خون را میشستم.
نامهی دریابند به عزالدین
❤14
بدتر از همه این است که از خودت میپرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که دوباره همان کاری را که دیروز کردهای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکردهای ادامه بدهی؟ از کجا قدرتش را پیدا میکنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچکجا نمیرسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خردکننده، تلاشهایی را که همیشه مردهزاد به دنیا میآیند، پیش ببری؟ و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشورهی فردا که هر بار شکنندهتر و کثیفتر از روز پیش است، سقوط کنی؟ شاید هم پیری آب زیرکاه باشد که میآید و تهدیدمان میکند. دیگر آنقدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همهی جوانیات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت، واقعیت بمیرد. حالا از شما میپرسم، وقتی که دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی، کجا باید بروی؟ واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانستهام خودکشی کنم.
❤16
چشمهای تو زیباترین چشمهایی است که آدم میتواند ببیند. و نگاهت همهی آفتابهای یک کهکشان است، سپیدهدم همهی ستارهها.
❤16
آدم فکر میکند اندوه، با گریه خودش را ثابت میکند. اما بعضی فقدانها آنقدر بزرگاند که حتی اشک هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد. پس از تو و در تمام این روزها در من چیزی تمام نشد، از جا کنده شد. نه میتوانم فقدان تو را به سوگ و عزا بنشینم، نه عمق ریشهی دوانیدهات در قلبم را انکار. میان وانفسای تاریخ بیحرکت ماندهام. مانند خانهای که ستونش را برداشتهاند و هنوز نفهمیده باید فرو بریزد. هیچ جملهای اندازهی این نبودن نیست. هر کلمهای که مینویسم در کنار آنچه که از دست دادهام کوچک و بیاعتبار به نظر میرسد. آدم وقتی تکیهگاهش را از دست میدهد، زمین نمیخورد؛ فقط دیگر نمیداند روی چه ایستاده است.
💔30
حتی به هنگام کودکی زمانی که دوستانم به اسباببازیها نگاه میکردند، من به آن مرد پیر و خستهای نگاه میکردم که آنها را میفروشد.
💔16
من آدم دلگیریهای کوچکی هستم که بیشتر وقتها آنقدر کوچکاند که آدم حتی بیخیال به روی کسی آوردنشان میشود. ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوس در دست آدماند؛ با اینکه قرار نیست او را بکشند ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر میکنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آنها را حس خواهد کرد و آنها را تا همیشه با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بیمورد همیشگی و تیغتیغکننده از جایی نامعلوم در ناکجای خانههای ذهن آدم، که آدم فراموشکار دلیلش را هم گاهی فراموش میکند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.
💔14
آدم آنقدر به دردش عادت میکند که اگر یک روز بیدار شود و هیچ زخمی نداشته باشد، احساس میکند مهمترین بخش وجودش را از دست داده است.
❤13
حتی اگر میانمان دیوار بکشی، در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری نقاشی خواهم کرد.
💔20
Forwarded from محمّدِامین
او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطنپرست عاشق ویرانههایش بودم.
❤23