Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
می‌دانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخم‌های دیگران خسته‌ام. از تکیه‌گاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیه‌گاهم. دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، کسی بیاید و زخم‌های مرا التیام دهد، نه‌این‌که خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.
21
در تمام زندگی‌ات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج می‌داد، اندوه بی‌نهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.
💔14
باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمی‌‌خواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آن‌چه تجربه کرده بودم. اگر از تو می‌گذشتم، عاشق بودن را از یاد می‌بردم.
21
در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.
💔18
آن‌که می‌خواهد از تو نزد دیگران هیولا بسازد، خود هیولایی واقعی‌ست.
16
محبوب من؛
تو چه می‌دانی از جسم مرده‌ی من که شب‌ها ترس‌هایی از جنس‌های متفاوت بر سر مزار من می‌گریند و صبح‌ها ظالمانه مرا نقش قبر می‌کنند.
15
وقتی او هر بار مرا ترک می‌کرد، شهر عناصر خودش را از دست می‌داد. آدم ها، خانه ها و خیابان‌ها جلوه‌ای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.
💔11
Saved Messages pinned «در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.»
زندگی‌ام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند و وقتی به آینده فکر می‌کنم، یکباره ترس مرا می‌بلعد؛ انواع ترس‌ها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.
6
طول می‌کشد بدانی کسی که مدت‌ها به دیوار نگاه می‌دوزد، بسیار غمگین‌تر از کسی‌ است که شبانه‌روز مویه می‌کند.
💔17
امشب یک دقیقه بیشتر دنیا مضحکه‌ای گریه‌انگیز است بود.
1💔36
چه سایه‌ها که آدمی به آن‌ها پناه می‌برد و چیزی جز سایه‌ی آواری که کمی بعد او را در زیر خود دفن خواهد کرد، نیستند.
💔12
حرفی به مثابه تیغ در قلبم باقی‌مانده. اگر بگویمش حنجره‌ام را خواهد درید و اگر نگویم، تا ابد هر کسی که به قلبم وارد شود را مجروح خواهد کرد. حالا شاید دلیل دو رفتار بزرگ من را بهتر بفهمی. این‌که سکوت می‌کنم و کسی را به قلبم راه نمی‌دهم.
14
نگاهم که می‌کرد، انگار تمام دوام دنیا به بودن من بند بود. چنان بود که یقین داشت وقتی ما کنار هم ایستاده‌ایم، جهان درست‌تر ادامه پیدا می‌کند.
19
‏وقتی فهمیدم جهان به من بدهکار نیست، آرام شدم. پوچی اگر پذیرفته شود، تبدیل به آزادی می‌شود.
13
از آن عشق، از آن حریم شیرین چه هلهله‌ای در سینه‌ام برپا بود! حرامش باد.
💔13
نوشتم راستی!‌ اگر در مورد من از تو بپرسند چه می‌گویی؟ نوشت "آرام و گرم. سیاسی و عاشق‌. صبح‌ها پی تغییر انقلاب‌، شب‌ها با شوری خون مشتاق بوسه. کمی بازیگوش با موهایی بهم ریخته، بسیار غمگین با خنده‌های قشنگ.
20