Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
در حقیقت خوب می‌دانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمی‌خواهم دستانم آلوده شود.

داستایفسکی
14
چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آورده‌ایم، از تو دست نخواهم کشید. که را دیده‌ای جان‌اش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!
19
گمان می‌کردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمی‌دانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستاده‌ام و به دوزخی که از آن عبور کرده‌ام می‌‌نگرم، احساس غرور می‌کنم.
22
زیادی‌ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه‌ام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامه‌ای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
💔20
نمی‌دانم چه اشعه‌ای از وجودش، از حرکاتش تراوش می‌کرد که به من تسکین می‌داد.
116
💔9
می‌دانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخم‌های دیگران خسته‌ام. از تکیه‌گاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیه‌گاهم. دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، کسی بیاید و زخم‌های مرا التیام دهد، نه‌این‌که خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.
21
در تمام زندگی‌ات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج می‌داد، اندوه بی‌نهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.
💔14
باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمی‌‌خواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آن‌چه تجربه کرده بودم. اگر از تو می‌گذشتم، عاشق بودن را از یاد می‌بردم.
21
در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.
💔18
آن‌که می‌خواهد از تو نزد دیگران هیولا بسازد، خود هیولایی واقعی‌ست.
16
محبوب من؛
تو چه می‌دانی از جسم مرده‌ی من که شب‌ها ترس‌هایی از جنس‌های متفاوت بر سر مزار من می‌گریند و صبح‌ها ظالمانه مرا نقش قبر می‌کنند.
15
وقتی او هر بار مرا ترک می‌کرد، شهر عناصر خودش را از دست می‌داد. آدم ها، خانه ها و خیابان‌ها جلوه‌ای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.
💔11
Saved Messages pinned «در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.»
زندگی‌ام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند و وقتی به آینده فکر می‌کنم، یکباره ترس مرا می‌بلعد؛ انواع ترس‌ها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.
6
طول می‌کشد بدانی کسی که مدت‌ها به دیوار نگاه می‌دوزد، بسیار غمگین‌تر از کسی‌ است که شبانه‌روز مویه می‌کند.
💔17
امشب یک دقیقه بیشتر دنیا مضحکه‌ای گریه‌انگیز است بود.
1💔36
چه سایه‌ها که آدمی به آن‌ها پناه می‌برد و چیزی جز سایه‌ی آواری که کمی بعد او را در زیر خود دفن خواهد کرد، نیستند.
💔12