بعد از جنگهای فراوان، حالا تنها خاکستری از من مانده که دیگر رمقی برای جان گرفتن ندارد.
❤17
شاید حضور او بود که روح مرا با من آشتی داد، ریشههایم را استوارتر کرد و کاری کرد که بهجای ایستادن در گورستانی سرد و تاریک، در خاکی سبز با آسمانی آبی، قدم بگذارم؛ انگار که ریشههایم عشق را شناختهاند.
❤16
بچهها این درسته که ذائقهی شما عوض شده و روزمرگی رو ترجیح میدید به متون ادبی؟ ازتون ناراحت میشم اینطور شده باشید ولی راست بگید.
❤14
آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ میشود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ میشوی خود زمان است.
❤21
من هرگز کسی را از زندگیام حذف نکردهام همهی آنها در حادثهای از اعتماد، مردهاند.
❤26
تو تنها یک جمله گفتی و پس از آن من به تمام آنچه شنیده و دیده بودم، به همهچیز، شک کردم.
💔19
میپرسی چرا تو را دوست دارم و جز تو، و حتی بهتر از تو را انتخاب نمیکنم؟ تو کاری کردی که من تمام عمر، حتی خودم برای خودم نکردهام. تو از من به لطیفترین و دقیقترین شیوهی ممکن مراقبت میکنی. من هرگز در زندگی به اندازهای که الآن خودم را به تمامی به تو سپردهام، احساس امنیت نکردهام. این تمام چیزی بود که در تمام زندگیام به آن نیاز داشتم.
❤17
مدتها کنار خشمام نشستم. آنقدر که بالاخره به من گفت اسم واقعیاش "سوگ" است.
❤26
تو را میخواهم برای پنجاه سالگی، برای شصت سالگی، برای هفتاد سالگی. تو را میخواهم برای خانهای که در آن تنهاییم. تو را میخواهم برای چای عصرانه، تو را میخواهم برای تنهایی. برای وقتی که باران میبارد. تو را میخواهم برای صبح، برای ظهر، برای شب. تو را میخواهم برای همهی عمر.
❤22
احساس میکنم به هر شکلی که ممکن است، همهچیز و همهکس را تلف میکنم. بیخود و بیجهتام. گویی که هرچه انجام دادهام مانند گل بر سر مزار، بیفایده و دیر بوده و هرچه انجام ندادهام مانند دوایی که از بیماری دریغ شده ضروری و دور از دسترس. همه چیز ناکافی و بیمعنا به نظر میرسد، همه چیز.
💔18
غم گوشوارهاش شده بود. از همانهایی که هیچوقت دلت نمیخواهد از گوشهایت جدایشان کنی. سرش را که تکان میداد، اندوه میرقصید.
❤19
طوری مرا را میبوسیدی که گویی میخواهی شعری را نجوا کنی. فردا اما، بهگونهای از کنار من میگریختی که انگار گفتن شعر جرم بود.
💔22
من دربارهی تو چیزی به کسی نگفتم. اما آنها تو را دیدهاند که در چشمهای من زندگی میکنی.
❤32
مجازی، از شما ایدهای درون ذهن دیگری میسازد که نیستید. خوب یا بد، قوی یا ضعیف، «شما» نیستید. به همین جهت اغلب عاقبت ارتباطات مجازی، اگر بخواهند عمیق شود، عاقبت خوشی نیست. ایدهها معنایی میسازند و بعد واقعیت بیرحمانه میآید و خودش را تحمیل میکند. مهمانی تمام میشود. موسیقی قطع. نقابها کنار میروند و صورتهایی پیدا میشوند که هیچکس نیستند، جز یک دایرهی خالی.
❤12
آدمی بر مبنای آنچه میکند و نمیکند اعتبار دارد نه بر مبنای آنچه دهانلقی از روی هوا و هوس درباره او میگوید.
❤18
تمامی ارتباطات حال حاضر بر مبنای خشونت بنا شدهاند. هرگونه گفت و گویی از جادهی تیکه، طعنه، کنایه و حسد گذر میکند و به مقصد نمیرسد. کسی نمیداند این حجم عظیم خشم و مشقتی که آدمی روزانه با خود حمل و به دیگری پرتاب میکند از کجا آمده و چطور سر جهازی تک به تکمان شده؛ بزرگترها تحقیر میکنند و کوچکترها در موقعیتی مطلوب بر سر کوچکترترها تلافی میکنند. هیچکس این زنجیره را قطع نمیکند. هیچکس حصار را نمیشکند. هیچکس تلاش نمیکند دست از این دشمنی و کدورت پنهان بردارد و سلیس سخن بگوید. زمانی انسان تنها به اتکای بازو به جنگ با جنگل میرفت، به اعماق زمین پا مینهاد و ترس را به رسمیت یک احساس نمیشناخت و اکنون، در بیان یک جملهی صادقانهی چند کلمهای حیران است! بشر اینچنین تحقیری تا کنون خود به خود نکرده است.
❤16