Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
اعتبار رابطه به آدم‌هایی است که آن را ساخته‌اند؛ به همه‌ی لحظه‌هایی که جمع‌ می‌شوند و کنار هم می‌نشینند و قاب عکسی می‌شوند که در کهنسالی در بهترین قسمت خانه‌ات می‌گذاری. پایداری رابطه هم فقط به ماندن در سختی‌ها و گرفتاری‌ها و یا سهیم شدن در شادی‌های مشترک و نامشترک نیست. مهم این است که پیوسته به نقش خودت در استمرار رابطه واقف بوده‌ای و همه‌چیز را به دیگری واگذار نکرده‌ای. این شاید یکی از رازهای هستی باشد که حیات هر چیزی به استمرار است. زیادی ساده‌ است؛ مراقبت از هر چیزی آن را زنده نگه می‌دارد. اما وقتی پای دوستی و اتصال دو تن وسط باشد، شاید زیادی سهل‌انگار می‌شویم و جادوی این راز چندان تکان‌مان نمی‌دهد. برای همین اغلب وقتی متوجه دارایی‌های عاطفی‌مان می‌شویم که از دست‌شان داده‌ایم؛ مثل بیرون افتادن از قصه‌هایی که از قلب‌مان بزرگتر بوده‌اند. و این راز ساده‌ی سختی است؛ اینکه ما فقط یک‌سمت ماجراییم و هرگز نمی‌توانیم به‌تنهایی و بدون حضور قاطع دیگری معنایی بسازیم که قرار است در دو تن جاری شود. کمال دوستی در حضور هم‌زمان دو نفر است.
3
بهار من گذشته شاید جدی.
17
بخش سوم - زمینه ( بسم الله نور )
حاج محمود کریمی
درحالی که میل‌ام به سمت پنهان کردن بعد مذهبی‌م حتی از خودمه، درحالی که شصت‌بار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بی‌معنا‌ترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد و گیر افتادم.
38
و حالا آ‌ن‌ قدر خسته‌ام که تمایلی به نیمه رازآلود و مبهم دیگران ندارم. اکنون شیفته‌ی نیمه‌ی روشن آدم‌ها هستم، حتی اگر همراه با زشتی و پلیدی باشد.
23
چه سرنوشت غم‌انگیزی. همان‌طور که زندگی کرد مرد، تنها.
💔19
همواره یک نوع احساس غم و اندوه در قلبم احساس می‌کنم که از جنس غم‌های معمولی نیست. عمیق‌تر از این‌‌هاست که به تصویر کشیده شود. انگار از بدو تولد همراه من بوده و در روح‌ام رخنه کرده است.
💔13
دوستت دارم. آنجا که فردا کور است، راه‌ها به درهای بسته ختم می‌شوند و من تنها نام تو را دارم برای ادامه دادن.
14
‏بعد از جنگ‌های فراوان، حالا تنها خاکستری از من مانده که دیگر رمقی برای جان گرفتن ندارد.
17
شاید حضور او بود که روح مرا با من آشتی داد، ریشه‌هایم را استوارتر کرد و کاری کرد که به‌جای ایستادن در گورستانی سرد و تاریک، در خاکی سبز با آسمانی آبی، قدم بگذارم؛ انگار که ریشه‌هایم عشق را شناخته‌اند.
16
Saved Messages pinned «همه‌‌ چیز مصرف، و سپس دور انداخته می‌شود. بیش از همه، انسان.»
بچه‌ها این درسته که ذائقه‌ی شما عوض شده و روزمرگی رو ترجیح می‌دید به متون ادبی؟ ازتون ناراحت می‌شم اینطور شده باشید ولی راست بگید.
14
آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می‌شود، چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی خود زمان است.
21
من هرگز کسی را از زندگی‌ام حذف نکرده‌ام همه‌ی آن‌ها در حادثه‌ا‌ی از اعتماد، مرده‌اند.
26
تو تنها یک جمله گفتی و پس از آن من به تمام آنچه شنیده و دیده بودم، به همه‌چیز، شک کردم.
💔19
می‌پرسی چرا تو را دوست دارم و جز تو، و حتی بهتر از تو را انتخاب نمی‌کنم؟ تو کاری کردی که من تمام عمر، حتی خودم برای خودم نکرده‌ام. تو از من به لطیف‌ترین و دقیق‌ترین شیوه‌ی ممکن مراقبت می‌کنی. من هرگز در زندگی به‌ اندازه‌ا‌ی که الآن خودم را به‌ تمامی به تو سپرده‌ام، احساس امنیت نکرده‌ام. این تمام چیزی بود که در تمام زندگی‌ام به آن نیاز داشتم.
17
مدت‌ها کنار خشم‌ام نشستم. آن‌قدر که بالاخره به من گفت اسم واقعی‌اش "سوگ" است.
26
تو را می‌خواهم برای پنجاه سالگی، برای شصت سالگی، برای هفتاد سالگی. تو را می‌خواهم برای خانه‌ای که در آن تنهاییم. تو را می‌خواهم برای چای عصرانه، تو را می‌خواهم برای تنهایی. برای وقتی که باران می‌بارد. تو را می‌خواهم برای صبح، برای ظهر، برای شب. تو را می‌خواهم برای همه‌ی عمر.
22
اتفاقا ما شرقی غمگین‌ایم فقط اگر بذارند!
19
احساس می‌کنم به هر شکلی که ممکن است، همه‌چیز و همه‌کس را تلف می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت‌ام. گویی که هرچه انجام داده‌ام مانند گل بر سر مزار، بی‌فایده و دیر بوده و هرچه انجام نداده‌ام مانند دوایی که از بیماری دریغ شده ضروری و دور از دسترس. همه چیز ناکافی و بی‌معنا به نظر می‌رسد، همه چیز.
💔18
غم گوشواره‌اش شده بود. از همان‌هایی که هیچ‌وقت دلت نمی‌خواهد از گوش‌هایت جدایشان کنی. سرش را که تکان می‌داد، اندوه می‌رقصید.
19