روزگاری با خود فکر میکردم اگر او را کنار غریبهای ببینم، بلاشک دنیا را به آتش خواهم کشید. اما امروز، حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست، با چه کسیست، و چه میکند.
1❤3
انسانها با امید زندهاند، اما امیدهایی که بیش از حد طول بکشند قاتلانی بیصدا هستند.
تمایل شدید و ناگهانی به مرگ، بیمفهوم شدن ارزشها، خستگی و درماندگی، و بلعیده شدن توسط روزمرگی، تیترهای فعلی زندگی من هستند.
انگار زمان در زندگیام از حرکت ایستاده است. روزها یکی پس از دیگری میگذرند، بیآنکه تفاوتی میانشان باشد. هر صبح چشمانم را میگشایم، نه برای آغاز، بلکه برای ادامهی سکونی که نامش زندگیست. غم چنان در رگهایم ریشه دوانده که حتی نفس کشیدن، تلاشی بیثمر مینماید. کارهایم بر زمین ماندهاند، رؤیاهایم غبار گرفتهاند و من تنها نظارهگر گذر روز و شبم، بیآنکه ارادهای برای همراهی با جهان داشته باشم. گویی زندگیام در انتظار چیزیست که بازنخواهد گشت.
او به من زخم میزد و من به همه میگفتم در چشمانش معصومیتی بیمثال وجود دارد. عشق آدمها را احمق میکند، شاید هم ناباور.
Forwarded from محمّدِامین
دوستت دارم. نه از آن سبب که در من نوری افروخته باشی، که به آن سبب که تاریکیهایم را تاب آوردی.
❤1
Saved Messages pinned «آنقدر غرق اغراق شدهاید که نمیدانید واقعیتتان چیست. آنقدر که دیگر مغزتان کشش این همه پوشالی بودن را ندارد.»
او در میانهی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده میدهد. بیقراری در رگهایش میدود، همچون آتشی خاموشنشدنی که هرچه میکوشد زبانهاش فرو نمینشیند. گاه احساس میکند از قافلهی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بیرحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه مینگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش میروند و او اینگونه در جای خود فرو مانده است؟
هر روز او میگذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمیدهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار میکنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته و میرون . گاهی در میان جمع، تنهاییاش دوچندان میشود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمیافتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش میخواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز میشود از این بیقراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کمنور، اما واقعی.
هر روز او میگذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمیدهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار میکنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته و میرون . گاهی در میان جمع، تنهاییاش دوچندان میشود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمیافتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش میخواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز میشود از این بیقراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کمنور، اما واقعی.
و گاهی در تمام دنیا، تنها کاری که میخواهم برای همیشه انجام بدهم این است، نشستن شانه به شانهی تو و حرف زدن.
💔1
همه چیز غمگینم میکند. کوچههای خاموش، خیابانهایی که سالها پیش صدای خنده در آنها گم شد، خانههای فرسودهای که بوی خاک نمزده میدهند، عکسهایی که لبخندشان در قاب زمان پوسیده است. گویی هر چیز، یادآور فقدانیست که هنوز نامش را نمیدانم. در صدای باد، در غبار پنجرههای خاموش، در عطر کتابهای کهنه، اندوهی پنهان جریان دارد. اندوهی که مرا به یاد چیزی میاندازد که هرگز نداشتهام، اما از دستش دادهام. جهان برایم موزهای از خاطرات مرده است، و من نگهبانی خستهام. محکوم به تماشای تکرار غیابها، در سکوت طولانی اشیاء.
❤1
Forwarded from محمّدِامین
دریچهی قلب مرا گشودی؛ چنان به اعماق جانم رسوخ کردی که گویی از ازل با من آفریده شدهای. اکنون دور شدن تو از من، همان دور شدن جان از بدن است.
و من زمانی فهمیدم چقدر برای من عزیز هستی که با لبخند تو خشنود، با غم تو محزون و با اشک تو بیمهابا گریستم.
💔2
بیرحمام، عزیزم.
بیرحمتر از آنچه که شاید در نگاه نخست به نظر آید. نه در ستم بر دیگران، که در قساوتی خاموش نسبت به خود. من با خود، بیگذشتتر از هر داوریام که بر دیگران روا دارم. در گوشههای ذهنم، آرمانشهری بنا کردهام. شهری پر از نظم و پاکی مطلق، جایی که لغزشی کوچک، گناهی نابخشودنی است. و من، با دستی لرزان اما قاطع، ساکنانش را یکییکی تبعید کردهام. هر که اندکی خطا کرد، هر که اندکی با تصور من از “درستی” فاصله گرفت. و اکنون، ماندهام در شهری خاموش و خالی، با خیابانهایی که هیچکس در آن نمیگذرد و پنجرههایی که سالهاست بستهاند. باد در کوچههایش میپیچد و صدای قدمهایم را هزار بار بازمیتاباند، چنان که گویی خودم نیز دیگر مهمان این ویرانهام. من که روزی میخواستم جهانی بینقص بسازم، اکنون در تبعید خود زندگی میکنم! زندانی در شهری که قانون را خود نوشتهام و حکم انزوایش را خود امضا کردهام.
بیرحمام، عزیزم، و این بیرحمی آرامآرام مرا خواهد بلعید. نه چون مجازاتی بیرونی، بلکه چون سایهای که از درون رشد میکند و چهرهی انسان را با چهرهی قاضی در هم میآمیزد.
بیرحمتر از آنچه که شاید در نگاه نخست به نظر آید. نه در ستم بر دیگران، که در قساوتی خاموش نسبت به خود. من با خود، بیگذشتتر از هر داوریام که بر دیگران روا دارم. در گوشههای ذهنم، آرمانشهری بنا کردهام. شهری پر از نظم و پاکی مطلق، جایی که لغزشی کوچک، گناهی نابخشودنی است. و من، با دستی لرزان اما قاطع، ساکنانش را یکییکی تبعید کردهام. هر که اندکی خطا کرد، هر که اندکی با تصور من از “درستی” فاصله گرفت. و اکنون، ماندهام در شهری خاموش و خالی، با خیابانهایی که هیچکس در آن نمیگذرد و پنجرههایی که سالهاست بستهاند. باد در کوچههایش میپیچد و صدای قدمهایم را هزار بار بازمیتاباند، چنان که گویی خودم نیز دیگر مهمان این ویرانهام. من که روزی میخواستم جهانی بینقص بسازم، اکنون در تبعید خود زندگی میکنم! زندانی در شهری که قانون را خود نوشتهام و حکم انزوایش را خود امضا کردهام.
بیرحمام، عزیزم، و این بیرحمی آرامآرام مرا خواهد بلعید. نه چون مجازاتی بیرونی، بلکه چون سایهای که از درون رشد میکند و چهرهی انسان را با چهرهی قاضی در هم میآمیزد.
1❤1
از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده میشد و من تا آن زمان نمیدانستم چوب، چه بوی خوشی دارد ..
بامداد خمار
او انسانیست که سالها زیر بار نگاهها و داوریهای بیامان، آموخته است خود را پنهان کند. هر برچسب، بخشی از وجودش را در سایه برده و هر قضاوت، دیواری میان او و جهان افزوده است. اکنون، میان مردم راه میرود با چهرهای آرام و رفتاری سنجیده؛ اما در درون ترسی خاموش او را میفشارد. ترس از آن که اگر لحظهای پرده کنار رود، اگر اندکی از غرور و مرزهای ساختگیاش فاصله گیرد، تمام زخمهای گذشته دوباره بیدار شوند.
هر زمان که کسی را مییابد و گمان میکند شاید بتواند خود واقعیاش را با او قسمت کند، اضطرابی عمیق بر جانش مینشیند. گویی هر واژهای که از دلش میگذرد، ممکن است به سلاحی بدل شود علیه خودش. او میان خواستن رهایی و ترس از عریانی روحاش، معلق مانده است. انسانی که نه در بند است و نه آزاد.
هر زمان که کسی را مییابد و گمان میکند شاید بتواند خود واقعیاش را با او قسمت کند، اضطرابی عمیق بر جانش مینشیند. گویی هر واژهای که از دلش میگذرد، ممکن است به سلاحی بدل شود علیه خودش. او میان خواستن رهایی و ترس از عریانی روحاش، معلق مانده است. انسانی که نه در بند است و نه آزاد.
این خیالها تنها امیدهای مناند. آخرین تلاشهایم برای چنگ زدن به ریسمان زندگی.
1❤2
از مرگ، و سپس فراموش شدن میهراسید. محو شدن از حافظهی دیگران مرگی دوباره بود، مرگی بیصدا و بینام. شبها وقتی سکوت در رگهای زمان میخزید، به این فکر میکرد که پس از او چه میماند؟ واژهای، تصویری، یا تنها گردی بر یک دفتر خاطرات قدیمی؟ او در تمنای جاودانگی، نه در جسم، که در یاد زیست میکرد. هر لبخند، هر کلام، و هر نگاهاش را چون دانهای در خاک خاطرهها میکاشت، به امید آنکه روزی در دل کسی دوباره سر بیاورد و سبز شود. اما در عمق جانش میدانست که هیچ نامی تا ابد نمیماند و همین دانستن، زخم آرامی بود که هر شب میتپید.
کمالگرایی، عطشی خاموش است برای رسیدن به نهایتی که هرگز چهره نمینماید. ذهن کمالگرا هیچگاه در آرامش نمیماند، او به راهی دل میسپارد که دشوارتر است، چرا که آسانی را نشانهی بیارزشی میداند. هر گاماش سنجیده است؛ اما هر نتیجهای هرچند درخشان، در نظرش کمرنگ و ناتمام مینماید. او با هر موفقیت، تنها نقشی از نارسایی میبیند و اگر در اندک زمان ثمرهی بینقص نیابد، دلسردی در جاناش میدود. کمالگرا در سکوتی پراضطراب زیست میکند. میان تمنای تعالی و ترس از فرو ماندن. او جهان را از روزنهای تنگ مینگرد آنچنان که زیباییهای راه، در برابر تصویر محو مقصد، به چشماش نمیآیند. و شاید همین است رنج پنهان او؛ که همیشه در مسیر است بیآنکه هرگز به رضایت برسد.
نتیجهگرایی برای او باریست افزون بر کمالگرایی؛ دو ندایی که از دو سو جاناش را میکشند. ذهناش همواره میان «چگونه ساختن» و «چه بهدست آوردن» در رفتوآمد است. در دروناش، کمال میطلبد ظرافت بینقص مسیر را، و نتیجه میخواهد ثمر فوری و چشمگیر پایان را. او میان این دو میل، فرسوده میشود. هر گام را میسنجد، هر خطا را بزرگ میبیند و در عین تلاش برای بهترین بودن، از کندی پیشرفت خود میرنجد. وقتی دستاوردی حاصل نمیشود، خود را ناکام میپندارد، و اگر حاصل شود، در آن نیز نقصی میجوید. اندیشهاش همیشه در تب سنجش میسوزد؛ در پی نتیجهای که بیوقفه از دست میگریزد و در حسرت کمالی که هرگز به آن نمیرسد. او در میدان میان «باید» و «کافی است» گرفتار است؛ جایی که ذهن، بیش از آنکه بیافریند، خود را میفرساید.
نتیجهگرایی برای او باریست افزون بر کمالگرایی؛ دو ندایی که از دو سو جاناش را میکشند. ذهناش همواره میان «چگونه ساختن» و «چه بهدست آوردن» در رفتوآمد است. در دروناش، کمال میطلبد ظرافت بینقص مسیر را، و نتیجه میخواهد ثمر فوری و چشمگیر پایان را. او میان این دو میل، فرسوده میشود. هر گام را میسنجد، هر خطا را بزرگ میبیند و در عین تلاش برای بهترین بودن، از کندی پیشرفت خود میرنجد. وقتی دستاوردی حاصل نمیشود، خود را ناکام میپندارد، و اگر حاصل شود، در آن نیز نقصی میجوید. اندیشهاش همیشه در تب سنجش میسوزد؛ در پی نتیجهای که بیوقفه از دست میگریزد و در حسرت کمالی که هرگز به آن نمیرسد. او در میدان میان «باید» و «کافی است» گرفتار است؛ جایی که ذهن، بیش از آنکه بیافریند، خود را میفرساید.
❤3