عزیز من. اگر زاویه دیدمان نسبت به یک چیز یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایهی کمرنگ من باشی، من نباید سایهی کمرنگ تو باشم. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف است بحث کنیم اما نخواهیم که این بحث ما را به نقطهی مطلقا واحدی برساند.
من متعلق به جادههای بارانی، نسیم، نوای شجریان و نور لطیف و ملایمام. من را به پاییز برگردانید.
آدم وقتی درددل میکند و مجبور میشود بخشی از تاریکی و حتی روشنی دردش را پنهان کند و لب بگزد، انگاری که کوهها را در سینهاش جای میدهد.
1
یک بار آنقدر شاخه گلی را دوست میداشتم، که به جای چیدن آن، آن را تنها گذاشتم.
1
او سالها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمیرسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شبهای بیفردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمیکرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی میتوانست بشنود که بلد باشد هشدار را نه در واژهها، که در لرزش دستها و در سایهی نگاه بخواند. نشانههایی پراکنده از فرسودگی در وجودش باقی بود، برای آنکه اگر کسی اندکی دقت کرد، بفهمد که دیری نیست که در این خاموشیها تمام شود.
1❤1
همدست کسی نباش که آسیب زدن به تو برایش کار سختی نیست. نگاه میکنم و میبینم گاهی در موقعیت آسیبزننده من هم به آن آدم یک چاقوی بُرندهتر دادهام که بهتر تکهپارهام کند. نه برای اینکه از زخمهای تازه و دردهای جدید لذت میبرم. فقط بهخاطر اینکه اغلب وقتها مراقب خودم نبودهام و انگار کسی هم بهم یاد نداده قسمتی از خودمراقبتی همین کاری نکردنهای بهموقع است؛ همین عقبنشینیها. اما بهجایش گاهی قلبم را رو به دیگری گرفتهام و گفتهام بفرما، اگر فکر میکنی با پاره کردن قلبم، اوضاع بهتر میشود میتوانی امتحانش کنی. موضوع این نیست که دیگران حق دارند به تو آسیب بزنند یا نه، مسئله این است که خودت کجا بایستی؟ کنار آن شخص و درحال محکم کردن انگشتهایش دور چاقویی که رو به قلبت گرفته؟ و لابد بهسادگی این همدستی را با ازخودگذشتگی و فداکاری اشتباه میگیری؟ اینها را به خودم گفتم؛ البته بعد از آنکه فهمیدم مراقبت کردن از خودم وقتی پا به دنیاهای کوچک و بزرگ دیگران گذاشتهام چقدر مهم است.
❤2
همهچیز برایم زیادی آشناست. آشنایی زیاد، کسالت است. نمیفهمم جهان مزهی مقوا میدهد یا دهانم.
گمان میکردم از آن دسته آدمهایی هستی که میتوان کنارش غمگین بود و با خیالی آسوده سوگواری کرد. اما تو هم از آنهایی بودی که درکی از عمق رنج ندارند. برای درک ماهیت رنج، باید آن را زیسته باشی.
❤2
او فقط در ذهنم باقی مانده؛ مثل لکهای روی دیوار که هرچه دست میکشی، محو نمیشود. اما خاطرهها بیجاناند، نه بوی نفس دارند و نه چشمشان به در خیره میماند. خاطره دلتنگ نمیشود؛ این منم که مثل سگ ولگرد دور همان جای خالی میچرخم و گمان میکنم هنوز گرمایی از او مانده. اما او فقط یک سایه است. سایهها هیچوقت برنمیگردند، حتی شاید هیچوقت هم واقعاً نبوده باشند!
❤1
شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در دورهای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم. جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلّماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
❤2
همه فکر میکردند باران برای گلهای رز میبارد اما او میدانست میبارد تا قبری که بیکس بود را شسته باشد و همین دانستنها چقدر تاریکی او را متفاوت کرده بود.
شاید تنها یک آغوش میتوانست ما را نجات بدهد. اما ما نشستیم و بحث کردیم. اینکه آنروز حق با کداممان بود چه اهمیتی داشت؟
1
Forwarded from محمّدِامین (Maan)
من از آن دستهی کسانی هستم که همیشه دوست دارند چیزهای جدید یاد بگیرند؛ نه برای اینکه یادگرفتن خوب است، قشنگ است، ملیح است و این حرفها.
من دوست دارم یاد بگیرم چون حس میکنم خیلی چیزها در دنیا هست که میتواند پازل ناقص شخصیتیام را تکمیل کند و من آنها را ندارم.
چیزهای ارزشمندی که از انسانهای ارزشمند یاد گرفته میشوند و تا قبل از آن فقط توهم داشتن و بلد بودنشان را داشتم نه خودشان را.
من دوست دارم یاد بگیرم چون حس میکنم خیلی چیزها در دنیا هست که میتواند پازل ناقص شخصیتیام را تکمیل کند و من آنها را ندارم.
چیزهای ارزشمندی که از انسانهای ارزشمند یاد گرفته میشوند و تا قبل از آن فقط توهم داشتن و بلد بودنشان را داشتم نه خودشان را.
Saved Messages pinned «او سالها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمیرسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شبهای بیفردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمیکرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی میتوانست بشنود…»
هیچ وقت آنهایی که تمام کتابهایشان را تا ته خواندهاند، درک نکردهام. کتاب زنده است، گاهی تو را به وقت دیگری موکول میکند و بعد یک روز، تو را فرا میخواند.
1
کمالگرایی، شکل موجهی از اضطراب مزمن است. تلاشی بیپایان برای پر کردن حفرهای درونی که با هیچ دانشی تکمیل نمیشود. تو نمیخواهی یاد بگیری، میخواهی ناتوان نباشی. نمیخواهی جا بمانی، میخواهی دیده شوی. اما زیستن مسابقه نیست و انسان برای کامل شدن خلق نشده. عمق از ایستادن میآید و نه از دویدن. و فهمیدن این ناتمامی گاهی از هر کمالی شریفتر است و اما ناکافی.گریه.
❤2