کنارش اصراری به قوی بودن نداشتم. شاید بتوان گفت این بالاترین مرحلهی دلدادگی در دنیای من بود.
1
بیش از اندازه ناامید و غمگین نیستم ولی بیش از تصور خستهام و دلم میخواهد پایان را جشن بگیرم؛ پایان این روزها، این رنجها، این دلتنگیها یا این زندگی.
1
آدمی را گمان بر این است که چون لب به سخن از اندوه میگشاید، سبکبار میشود، اما چه بسیارند لحظاتی که زبان از گفتن تمامی آنچه در دل نهفته است، باز میماند. گاه ناگزیر است که ژرفای تاریکی رنج خویش را در دل پنهان دارد؛ و نهتنها سیاهی آن را، بلکه روشنیاش را. و چنین است که سخن، نیمهجان بر لب میماسد و لب، ناچار از گزیدن میشود. نه از بیم داوری، که از هیبت آن کوههایی که در سینه جای گرفتهاند و اگر رها شوند، بنیاد جان را به لرزه خواهند انداخت. دردهایی هست که مجال بیان نمییابند نه بدانسبب که زبان قاصر است، بلکه از آنرو که هیچ واژهای، برد و عمق آن را تاب نمیآورد. انسان، ناگزیر، تکهای از خویش را ناگفته رها میکند، و این ناگفتهها، آرامآرام در دل خانه میسازند؛ قد میکشند، سنگین میشوند، و در سکوتی نجیبانه، قامت روح را خم میکنند.
آری، هر بار که دلی لب به درددل میگشاید، و در میانهی گفتن، به ناچار خاموش میشود؛ هر بار که چشمها از سخن بازمیمانند و نگاه، بار دل را به دوش میکشد؛ در همان لحظه، کوهی به کوهستان سینهی انسان افزوده میشود. کوهی از واژههای نگفته، از آههای فروخورده، از اشکهایی که نچکیدند، و از حرفهایی که هرگز مجال گفتن نیافتند.
آری، هر بار که دلی لب به درددل میگشاید، و در میانهی گفتن، به ناچار خاموش میشود؛ هر بار که چشمها از سخن بازمیمانند و نگاه، بار دل را به دوش میکشد؛ در همان لحظه، کوهی به کوهستان سینهی انسان افزوده میشود. کوهی از واژههای نگفته، از آههای فروخورده، از اشکهایی که نچکیدند، و از حرفهایی که هرگز مجال گفتن نیافتند.
2
شاید بگید دارم از خودم تعریف میکنم اما از دست دادن من میتونه بزرگترین تراژدی زندگیت باشه. این رو میتونید برید از استاکرای اینجا بپرسید.
و این روزها، بیشتر چیزها و آدمها، آدم را تنهاتر میکنند، انگار که آدمِ تنها دارد تنهایی کسی را با خودش پر میکند و تنهایی خودش را تنها برای خودش نگه میدارد و با کسی شریک نمیشود، یک تنهایی تکثیر شده در میانهی دستان آدمیزاد، که آدم نمیداند بعد از رها کردناش، با نامعلومی دستان خالی و بیکار ماندهاش چه باید بکند.
1
نمیتوانم با این آدمها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساختهاند خو بگیرم. انگار همهچیزشان تصنعیاست. لبخندهایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم میزنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشههای خودشان. آدمها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکههایی از دیگرانند.
1
آدمی گاهی آنقدر از نیامدنها، از نشدنها، از تکرار صبرهای بیجواب خسته میشود که حتی دعا هم در گلویش گره میخورد و امید، شبیه رؤیایی دور و محو میشود. اما در دل همین خاموشی مطلق، خدایی هست که سکوتاش بیعلت نیست، او دیر نمیرسد. دقیق میرسد. همانجا که دل دیگر هیچچیز جز او نمیخواهد.
نمیدانم وقتی جملهی «من بیست و دو سالهام و سالهاست ساکن برزخ» را مینویسم، تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصلهی میان شانزده تا بیست و دو سالگی، و سکونت در برزخ داری. آیا میتوانی بلند شدن موها، افتادن تکتک برگها، کش آمدن پوست، بلند شدن ناخنها، سوزش گلو، هرز شدن لولاهای در، بوی تلخ و گند مرداب و صدای تکتک نفسها و دست و پا زدنها را درک کنی یا همهچیز برایت طول همین جمله است. وقتی میگویم باید درخت را در زمستان، وقتی هنوز خواب است، هرس کنی، لحن دقیق جمله و چگونگی ادا شدنش را میفهمی و معنای حقیقی پشت کلمات را میبینی؟
عزیز من. اگر زاویه دیدمان نسبت به یک چیز یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایهی کمرنگ من باشی، من نباید سایهی کمرنگ تو باشم. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف است بحث کنیم اما نخواهیم که این بحث ما را به نقطهی مطلقا واحدی برساند.
من متعلق به جادههای بارانی، نسیم، نوای شجریان و نور لطیف و ملایمام. من را به پاییز برگردانید.
آدم وقتی درددل میکند و مجبور میشود بخشی از تاریکی و حتی روشنی دردش را پنهان کند و لب بگزد، انگاری که کوهها را در سینهاش جای میدهد.
1
یک بار آنقدر شاخه گلی را دوست میداشتم، که به جای چیدن آن، آن را تنها گذاشتم.
1
او سالها سخن گفت، نوشت، گریست، اما کلماتش دیگر به جایی نمیرسیدند. سکوتی سنگین بر جانش افتاده بود، سکوتی شبیه شبهای بیفردا. در نگاهش هشداری خاموش به جا مانده بود، هشداری که کسی به آن دقت نمیکرد. سکوتش پر از فریاد بود، فریادی که تنها کسی میتوانست بشنود که بلد باشد هشدار را نه در واژهها، که در لرزش دستها و در سایهی نگاه بخواند. نشانههایی پراکنده از فرسودگی در وجودش باقی بود، برای آنکه اگر کسی اندکی دقت کرد، بفهمد که دیری نیست که در این خاموشیها تمام شود.
1❤1