Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
انگار طوفان تمام شده باشد، اشک‌ها جاری شدند، دست‌ها بر سر و سینه زدند و پاها راه یافتند و بازگشتند. به گمان خود دین ادا کردیم اما این قصه هنوز تازه است. بی‌تابی قلب‌های‌مان گواهی می‌دهد ما به تو بازمی‌‌گردیم حسین.
145
به غیر از کتاب خواندن، دیگر هیچ پناهی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند.
122
بعد از مرگ‌ من اگر نسیمی شانه‌ات را لرزاند، بدان منم که هنوز دوستت دارم.
143
در این جهان، چیزهایی هست که هیچ‌وقت نمی‌شود کامل گفت‌شان. چیزهایی که وقتی به کلمه درمی‌آیند، از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ‌جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله‌ی ران بالا می‌آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که به اندازه‌ی کل جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. اما تو بدان و بخوان در روزگاری که عشق را نمی‌شناسند، تو را دوست دارم.
117
حتی اگر، تکه‌ای که پیش تو جامانده از تکه‌ای که حالا هستم و دارم عظیم‌تر باشد، باز هم به سویت برنخواهم گشت.
139
به تک‌تک کسانی که نصیحت‌ می‌کنند، لبخند می‌زنم. من یقین دارم زندگی یک روزی همه‌ی ما را جا به جا خواهد کرد. من به جای تو، تو به جای من و او به جای ما، گفت و گو به آن روز.
133
هیچ‌وقت تا این حد، نوشتن را دور، بی‌تاثیر و تاریک نمی‌دیدم.
118
گاهی که چیزی اینجا می‌نویسم، از گوشه‌ی صفحه، کامنتی بالا می‌پرد: «قشنگ بود»، «متن جالبی بود». کلمه‌ها مثل قند توی دهان‌‌شان آب می‌شود و روی زخمی که من سال‌هاست با خود می‌کشم، مثل نقل عروسی می‌پاشد. نمی‌دانم مخاطبی که اینجا سرک می‌کشد، چه می‌بیند؛ ولی من برای قشنگی نمی‌نویسم. اصلاً هیچ‌وقت نویسنده نبودم. خط‌هایی که روی این صفحه‌ها می‌ریزم، اغلب تکه‌هایی‌ست از زندگی واقعی‌، یا دردهایی که انتهای ذهنم لانه کرده‌اند، یا کابوس‌هایی که هنوز بیدار نشده‌اند.
وقتی کسی می‌گوید «جالب بود»، دلم می‌خواهد بپرسم دقیقاً چه چیزش؟ رنج؟ درد؟ اعتراف؟ یا این‌که برای چند لحظه مثل قصه‌ای تخیلی نگاهش کردی و رفتی پیِ پست بعدی؟
من دنبال قشنگی نیستم، نه از آن قشنگی‌هایی که با لایک تمام می‌شود. می‌نویسم که چیزی درونم آرام بگیرد، شاید خاموش شود، شاید هم فقط ناله‌اش کمتر شنیده شود. این‌ها را نمی‌نویسم که خوانده شود، می‌نویسم که از تنم بیرون برود. این‌جا برای من دفتر خاطرات نیست، گورستان است. گور دردها، لذت‌ها، شب‌ها، رابطه‌هایی که شکل گرفتند و پوسیدند. هر سطر یک فاتحه است.
1
عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گره‌های روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آن‌ها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربه‌های ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرش‌شان را نداری. من آدمی نیستم که مدام در ذهنم رفتارهای عجیب‌ و غریبت را تفسیر کند. من پدر یا مادرت نیستم و نمی‌توانم تروخشک و تربیتت کنم. من مربی مهدکودک هم نیستم و نمی‌توانم با آدمی که توی شناسنامه بزرگسال حساب می‌شود، مثل بچه‌ها رفتار کنم. شاید اولین حقیقت زندگی این باشد که اغلب وقت‌ها مخفی شدن پشت نقاب‌های بچگانه و ضعیف و ناتوان نشان دادن خودمان راه آسان‌تری برای زندگی کردن است، اما یک‌جایی بالاخره با دومین حقیقت زندگی‌ روبه‌رو می‌شویم که باید از مرزهای سخت بزرگسالی گذشت، باید عواقب رنج‌ها و زخم‌ها را پذیرفت و فهمید که نسخه‌ی زخم‌خورده و دردناک خودمان هم می‌تواند دوست‌داشتنی و قابل‌قبول باشد. بعد از همه‌ی این مسیرهای ناهموار، آدم‌هایی هستند که تو را بشنوند، با تو همدلی کنند و در آغوشت بگیرند. امیدوارم.
1
برای شناخت من تلاش نکن. کنجکاو نباش. چه کسی تا به حال تمام اقیانوس را کشف کرده است؟ من همانند اقیانوس وسیع و عمیق‌ام. تو می‌توانی در نقاطی قدم بگذاری و چیز‌هایی هم به دست بیاوری، اما من هر آن می‌توانم تو را در خود غرق کنم.
1
و حالا آن‌قدر خسته‌ام که تمایلی به نیمه‌ی رازآلود و مبهم دیگران ندارم. اکنون شیفته‌ نیمه‌ی روشن آدم‌ها هستم؛ حتی اگر همراه با زشتی و پلیدی باشند.
1💔2
دلش نمی‌خواست چیزی از او در یاد دیگران باقی بماند. می‌خواست مانند باد، فراموش کند و فراموش بشود و حتی آرزوهایش را از خاطر قاصدک‌ها پاک کند. و سپس آنقدر دور شود، آنقدر دور شود، که باد هم به یاد نیاورد روزی تلاقی کرده‌اند.
1
من را در آغوش بگیر و به خود بفشار و بگذار بدانم که هنوز وجود دارم. مدت‌هاست حس می‌کنم چیزی جز رؤیایی نامرئی در جهانی آشکار و ملموس نیستم.
1
دیگر تماس من با مردم، چیزی به جز یک مناظره‌ی درونی با خودم نبود.
Nafas
Mohsen Chavoshi
یك عاشقانهٔ آرام؛
https://t.me/Secure_message
تو مرا از چنگ نومیدی که می‌رفت تا خرد را در من ببلعد، بیرون می‌کشی.
اما برای من، همه چیز بیش از حد جدی بود. همه‌ی آن چیزهایی که دیگران به سخره می‌گرفتند و من حافظه‌ام را سلاخی می‌کردم.
1