در این چند روز در کانالهای خبری تلگرام دو مشکل عمده رو متوجه شدم. اول این که برخی کانالها بیشتر برای پخش اخبار فیک یا جنگ روانی فعالیت میکنن تا اطلاعرسانی صحیح و بیغرض. دوم این که بعضی خبرگزاریها اخبار رو بیطرفانه اعلام نمیکنند و با طرفداری از جبهههای خاص (موافق یا مخالف یک کشور) تیتر میزنند. برای مشکل اول، پیشنهاد میکنم که از کانالهایی که تیک آبی ندارند یا ممبر و ویوی کمی دارند دوری کنید. این کانالها معمولاً اخبار غیرمعتبر دارند.
در نهایت، میتونید اخبار رو در این کانالها مقایسه کنید و به نتیجهای منطقی برسید.
رسانه رسمی ارتش
اخبار رهبر انقلاب
خبرگزاری تسنیم
خبرگزاری خبرفوری
خبرگزاری فارس
(آپدیت خواهد شد)
در نهایت، میتونید اخبار رو در این کانالها مقایسه کنید و به نتیجهای منطقی برسید.
رسانه رسمی ارتش
اخبار رهبر انقلاب
خبرگزاری تسنیم
خبرگزاری خبرفوری
خبرگزاری فارس
(آپدیت خواهد شد)
1 23
مراقب خودتون باشید. انشالله پیروز از میدون برمیگردیم 🤍 🤍 🤍
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3 49
آدم گاهی دلش میخواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دورهاش میکند. اما کو تا یکی اینطور و آنهمه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا میشوند. بله، میدانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمیآمد، سروقت به پاتوقمان نمیرسید، دلشوره میگرفتیم. اما بعد یکی شوهر میکند، یکی سفر میرود، یکی از مذهب میگریزد، یکی هم غیبش میزند، خودکشی میکند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را ببینی متوجه میشوی که آدمها بیشترشان نمیتوانند تا آخر خط تاب بیاورند.
2 31
به خودم قول داده بودم از این روزها با جزئیات بنویسم، چرا که تاریخ خاورمیانه، لا به لای سطرهای تاریخ تمدن غرب! دیر یا زود گم خواهد شد. اما حالا بیش از دو جمله نمیتوانم حرفی بزنم. از تک تک دوستانم میپرسم "هنوز خوبی؟" و بعد از دیدن "هنوز خوبیم" ها به کنار پنجره میروم. چشم انتظار پروانهها. پروانهای با بالهای آبی، همان قرار همیشگیمان.
شب میشود. نیمهی شب. هیاهو به اوج میرسد. به ماه نگاه میکنم و دلم تنگ میشود. تنگتر. در خواب و بیدار میبینمات، به من و سینهات اشاره کردی و گفتی "به من تکیه کن، من برای تو اینجا هستم. بغلم کن و سعی کن دستهایت را به من فشار بدهی. من را حس کن. من به خاطر تو اینجا هستم و اینجا سرزمین ماست. مویه کن، عیبی ندارد." صدایت میآمد و اشکهایم سرازیر میشد. صدایی که دلتنگاش بودم. صدایی که مرا مسخ میکرد و به زندگی، وصل. زیر لب زمزمه میکردم "مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر و دیگر رهایم نکن." سوزش گلویم بار دیگر مرا از آغوشات گرفت. جای خالیات توی ذوق میزد. رد اشکها نشان میداد اینجا بودی. همینجا کنار خودم. و من تنها نبودم. و ما تنها نیستیم
شب میشود. نیمهی شب. هیاهو به اوج میرسد. به ماه نگاه میکنم و دلم تنگ میشود. تنگتر. در خواب و بیدار میبینمات، به من و سینهات اشاره کردی و گفتی "به من تکیه کن، من برای تو اینجا هستم. بغلم کن و سعی کن دستهایت را به من فشار بدهی. من را حس کن. من به خاطر تو اینجا هستم و اینجا سرزمین ماست. مویه کن، عیبی ندارد." صدایت میآمد و اشکهایم سرازیر میشد. صدایی که دلتنگاش بودم. صدایی که مرا مسخ میکرد و به زندگی، وصل. زیر لب زمزمه میکردم "مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر و دیگر رهایم نکن." سوزش گلویم بار دیگر مرا از آغوشات گرفت. جای خالیات توی ذوق میزد. رد اشکها نشان میداد اینجا بودی. همینجا کنار خودم. و من تنها نبودم. و ما تنها نیستیم
2 22
حضورش در اندازهای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکهای بود.
1 34
خسته شدم از امیدواری بسیار در لحظهی ابتدایی شروع چیزی و ناامیدی عمیق در میانههای راه.
1 40
تنهایی اشکال مختلفی دارد و تنهاترین اشکال آن، این است که آدمیزاد آدمهایی که میشناخته را هنوز هم بشناسد، اما دیگر آن جوری که پیشتر و بیشتر آنها را میشناخته، نباشند. و انگار دیگر اصلا وجود نداشته باشند، آشناهای غریبهای که انگار تنها پوستهی بیرونی و خالیشان، اتاقهای محدود خاطر آدم را پر کرده باشد و آدم درِ هر کدام از اتاقها را هم که باز کند، دیگری کلمهای برایشان نداشته باشد و لابد همین هم یکی دیگر از اشکال تنهاییست، همین سکوت ناخواستهای که آدمیزاد حتی کلماتاش را تند تند برای خودش نگه میدارد.
2 34
میدانم که از دور مرا تماشا میکنی. میدانم که شهامت نزدیک شدن و تماشای ویرانهای که در من ساختهای را نداری. اما نزدیکشو، لمسم کن و بگذار یکبار دیگر در آغوشت فرو بریزم.
آنقدر غرق اغراق شدهاید که نمیدانید واقعیتتان چیست. آنقدر که دیگر مغزتان کشش این همه پوشالی بودن را ندارد.
1 21
انگار طوفان تمام شده باشد، اشکها جاری شدند، دستها بر سر و سینه زدند و پاها راه یافتند و بازگشتند. به گمان خود دین ادا کردیم اما این قصه هنوز تازه است. بیتابی قلبهایمان گواهی میدهد ما به تو بازمیگردیم حسین.
1 45
به غیر از کتاب خواندن، دیگر هیچ پناهی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند.
1 22
بعد از مرگ من اگر نسیمی شانهات را لرزاند، بدان منم که هنوز دوستت دارم.
1 43
در این جهان، چیزهایی هست که هیچوقت نمیشود کامل گفتشان. چیزهایی که وقتی به کلمه درمیآیند، از ابعادشان کاسته میشود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی میترسم، هیچجوره نمیشود ابعاد این ترس را فهمید. نمیشود گفت منظور ترسی است که تا عضلهی ران بالا میآید یا ترسی که اتاق را پر میکند یا ترسی که به اندازهی کل جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمیشود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. اما تو بدان و بخوان در روزگاری که عشق را نمیشناسند، تو را دوست دارم.
1❤17
حتی اگر، تکهای که پیش تو جامانده از تکهای که حالا هستم و دارم عظیمتر باشد، باز هم به سویت برنخواهم گشت.
1❤39
به تکتک کسانی که نصیحت میکنند، لبخند میزنم. من یقین دارم زندگی یک روزی همهی ما را جا به جا خواهد کرد. من به جای تو، تو به جای من و او به جای ما، گفت و گو به آن روز.
1❤33
گاهی که چیزی اینجا مینویسم، از گوشهی صفحه، کامنتی بالا میپرد: «قشنگ بود»، «متن جالبی بود». کلمهها مثل قند توی دهانشان آب میشود و روی زخمی که من سالهاست با خود میکشم، مثل نقل عروسی میپاشد. نمیدانم مخاطبی که اینجا سرک میکشد، چه میبیند؛ ولی من برای قشنگی نمینویسم. اصلاً هیچوقت نویسنده نبودم. خطهایی که روی این صفحهها میریزم، اغلب تکههاییست از زندگی واقعی، یا دردهایی که انتهای ذهنم لانه کردهاند، یا کابوسهایی که هنوز بیدار نشدهاند.
وقتی کسی میگوید «جالب بود»، دلم میخواهد بپرسم دقیقاً چه چیزش؟ رنج؟ درد؟ اعتراف؟ یا اینکه برای چند لحظه مثل قصهای تخیلی نگاهش کردی و رفتی پیِ پست بعدی؟
من دنبال قشنگی نیستم، نه از آن قشنگیهایی که با لایک تمام میشود. مینویسم که چیزی درونم آرام بگیرد، شاید خاموش شود، شاید هم فقط نالهاش کمتر شنیده شود. اینها را نمینویسم که خوانده شود، مینویسم که از تنم بیرون برود. اینجا برای من دفتر خاطرات نیست، گورستان است. گور دردها، لذتها، شبها، رابطههایی که شکل گرفتند و پوسیدند. هر سطر یک فاتحه است.
وقتی کسی میگوید «جالب بود»، دلم میخواهد بپرسم دقیقاً چه چیزش؟ رنج؟ درد؟ اعتراف؟ یا اینکه برای چند لحظه مثل قصهای تخیلی نگاهش کردی و رفتی پیِ پست بعدی؟
من دنبال قشنگی نیستم، نه از آن قشنگیهایی که با لایک تمام میشود. مینویسم که چیزی درونم آرام بگیرد، شاید خاموش شود، شاید هم فقط نالهاش کمتر شنیده شود. اینها را نمینویسم که خوانده شود، مینویسم که از تنم بیرون برود. اینجا برای من دفتر خاطرات نیست، گورستان است. گور دردها، لذتها، شبها، رابطههایی که شکل گرفتند و پوسیدند. هر سطر یک فاتحه است.
1