Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
دیگر چنان پر شور دوستت نمی‌دارم. چرا که تابش زیبایی‌ات، برای من نیست. در تو رنج‌های گذشته‌ام را دوست می‌دارم و جوانی از دست رفته‌ام را.
28
مستاصلم. احساس می‌کنم اگر آنچه که می‌خواهم را هرقدر هم محکم، در مشتم بگیرم باز هم به آسانی انگشتانم باز می‌شود و آن را از دست می‌دهم.
223
عشق حقیقی نه در قاب‌های دل‌فریب بلکه در سکوت‌های مشترک و طولانی، خستگی‌های پذیرفته‌ شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آن‌جا که بودن نمایش نیست، بلکه پناه است.
122
در چشم‌های غم‌زده‌ی من، برق شادی می‌اندازی ..
121
دیگر با آدم‌هایی که به دنیای مردگان تعلق دارند، زندگی نخواهم کرد. چه آنان که برای همیشه مرده‌اند و چه آنان‌که برای من.
125
این ترکیب «زن مستقل و قوی» هم دارد تبدیل به آن عبارت‌هایی می‌شود که جز فشار اجتماعی و روانی بیشتر چیزی برای زن‌ها نداشته باشد. قوی بودن وضعیتی پیوسته و مداوم نیست و پر از بالا و پایین شدن است، نه فقط برای زن‌ها که برای هر انسان معاصری! امروز قوی بودی، فردا دیگر نمی‌توانی قوی باشی. سال گذشته قوی بودی، امسال دلت می‌خواهد در قوی بودن بازنشسته شوی. درحالی‌که دیگران از تو انتظار دارند که در برابر هر شرایطی رویین‌تنانه بایستی و خم به ابرو نیاوری. بله، زن قوی و مستقل دیگر آن «ضعیفه»‌ای نیست که آقابالاسری داشت که به‌جایش انتخاب می‌کرد و تصمیم می‌گرفت. اما آدم می‌تواند قوی و مستقل باشد و همچنان آسیب‌پذیر، شکننده و در مواقعی ضعیف و ترس‌خورده هم باشد. دست‌کم باید بتواند گاهی ابراز ضعف کند، گاهی دنبال تکیه‌گاه باشد، گاهی به‌جای ایستادن، بنشیند. چارچوب تنگ این عبارت فقط به یادت می‌آورد که بزرگسالی پر از اجبارهای از پیش تعیین شده است.
29
رفت. و برای تا ابد ندیدن‌اش، هنوز، خیلی زود بود.
133
به گمانم هیچ جوابی، مطلقا هیچ جوابی برای هیچ سؤالی وجود ندارد که مطمئن باشی جواب توست. این یکی از ترس‌های بزرگ آدمی‌ست. که نتواند مطمئن باشد و نتواند شک نکند.
18
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد. مادربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده‌دم مرده بود، یکی از همین صبح‌ها. و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز.
27
می‌گردی. بین فلسفه، لا به لای ادبیات، درون سینما و میان موسیقی. بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد، ادیبی تو را نوشته باشد، فیلمسازی تو را ساخته باشد و موسیقی‌دانی تو را نواخته باشد. آدمی، تشنه‌ی جرعه‌ای درک شدن است. می‌خواهد خودش را بخواند و ببند و بشنود.
36
شب‌ها که تنها می‌شد و نقاب قوی‌ بودن را کنار میگذاشت، آهسته خودش را به آغوش میکشید و زمزمه می‌کرد عیبی ندارد عزیزم، همه‌ چیز تقصیر تو نیست!
28
در میان مردهای جهان، مردی را شناختم که وقتی به اون پناه بردم، درونم "زن" را بیدار کرد.
19
من دوام آورده‌ام، باز هم می‌آورم. اما در نهایت، می‌خواستم معنی زندگی چیزی بیش از دوام آوردن باشد.
21
می‌خواهم یاد بگیرم چطور با مردم حرف بزنم بدون‌ این که بعدش آرزو کنم تک‌تک کلماتی را که گفته‌ام پس بگیرم. دلم می‌خواد وقتی با کسی هستم آن لحظه را خوب احساس کنم. می‌خواهم مهارت زندگی کردن داشته باشم. می‌خواهم به نظر برسد بدون زحمت زندگی می‌کنم؛ ولی تا اینجا، کاری کرده‌ام که هر جنبه‌ای از زندگی خیلی سخت‌تر از آن پیش رویم ظاهر شود که بتوانم ازش عبور کنم
26
و در انتها همانند همیشه به تو فکر کردم، هم‌چون پرنده‌ای که پیش از خواب آواز کوتاهی می‌خواند تنها برای آن‌که امروز را زندگی کرده باشد.
15
غم، ناشی از هوش است.
هر چه که بیش‌تر برخی چیزها را درک کنی، بیش‌تر آرزو می‌کنی که هرگز آن‌ها را نفهمیده بودی!
22
اینکه اکنون چیزی را زندگی می‌کنی که بعدها برایت خاطره می‌شود و می‌دانی قرار است از دستش بدهی. با ترس خاطره شدنش قلبت می‌لرزد و می‌گویی ای کاش هیچوقت انقدر خوشحالم نبودم.‌ ‌ ‌‌‌ ‌

#برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌
13
شاعر می‌گه که "بهرحال این اوضاعی‌ست که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمت‌مان بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز " :))))‌ ‌ ‌‌‌ ‌

#برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌
10
هیچ عزیزی فراموش نمیشود. گرچه از غیبت و نبودش هزار سال بگذرد …‌ ‌ ‌‌‌ ‌

#برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌
12