گفتم چرا اینگونه غمگین و ناامیدی؟گفت شاخهای پر از شکوفههای بهاری را در نظر بگیر که آن را شکستهاند. با من اینگونه کردند. ابتدا رویا و امیدهای بزرگی به من دادند و بعد همهی آنهارا از من گرفتند.
زمانی که مردم نتوانند اشتباهی در نسخهی جدید شما پیدا کنند، گذشتهی شما را به یادتان میآورند.
خِرخِر که میکنم، دستوپا که میزنم، روی تخت بیمارستان یا کف خیابان، جان که دارم میدهم، تنم را که میگردانند رو به قبله، صافات که برایم میخوانند، آنوقتها تو کجایی؟
در نگاهاش میشد نشانههای واضحی از رنجیدگی دید که در قلباش، ریشه دوانده بود.
هم از نزدیک شدن به آدمها هراس داشت، و هم از دور ماندن از آنها.
من میایستم، تا لحظهی فرو ریختن، تا آخرین لحظهی سوختن تمام و کمال زندگی و تا لحظهی ویرانی. اما اگر بروم، دیگر هرگز باز نخواهم گشت.
دیگر چنان پر شور دوستت نمیدارم. چرا که تابش زیباییات، برای من نیست. در تو رنجهای گذشتهام را دوست میدارم و جوانی از دست رفتهام را.
مستاصلم. احساس میکنم اگر آنچه که میخواهم را هرقدر هم محکم، در مشتم بگیرم باز هم به آسانی انگشتانم باز میشود و آن را از دست میدهم.
2 23
عشق حقیقی نه در قابهای دلفریب بلکه در سکوتهای مشترک و طولانی، خستگیهای پذیرفته شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آنجا که بودن نمایش نیست، بلکه پناه است.
1 22
دیگر با آدمهایی که به دنیای مردگان تعلق دارند، زندگی نخواهم کرد. چه آنان که برای همیشه مردهاند و چه آنانکه برای من.
1 25
این ترکیب «زن مستقل و قوی» هم دارد تبدیل به آن عبارتهایی میشود که جز فشار اجتماعی و روانی بیشتر چیزی برای زنها نداشته باشد. قوی بودن وضعیتی پیوسته و مداوم نیست و پر از بالا و پایین شدن است، نه فقط برای زنها که برای هر انسان معاصری! امروز قوی بودی، فردا دیگر نمیتوانی قوی باشی. سال گذشته قوی بودی، امسال دلت میخواهد در قوی بودن بازنشسته شوی. درحالیکه دیگران از تو انتظار دارند که در برابر هر شرایطی رویینتنانه بایستی و خم به ابرو نیاوری. بله، زن قوی و مستقل دیگر آن «ضعیفه»ای نیست که آقابالاسری داشت که بهجایش انتخاب میکرد و تصمیم میگرفت. اما آدم میتواند قوی و مستقل باشد و همچنان آسیبپذیر، شکننده و در مواقعی ضعیف و ترسخورده هم باشد. دستکم باید بتواند گاهی ابراز ضعف کند، گاهی دنبال تکیهگاه باشد، گاهی بهجای ایستادن، بنشیند. چارچوب تنگ این عبارت فقط به یادت میآورد که بزرگسالی پر از اجبارهای از پیش تعیین شده است.
به گمانم هیچ جوابی، مطلقا هیچ جوابی برای هیچ سؤالی وجود ندارد که مطمئن باشی جواب توست. این یکی از ترسهای بزرگ آدمیست. که نتواند مطمئن باشد و نتواند شک نکند.
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد. مادربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیدهدم مرده بود، یکی از همین صبحها. و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم. هرگز.
میگردی. بین فلسفه، لا به لای ادبیات، درون سینما و میان موسیقی. بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد، ادیبی تو را نوشته باشد، فیلمسازی تو را ساخته باشد و موسیقیدانی تو را نواخته باشد. آدمی، تشنهی جرعهای درک شدن است. میخواهد خودش را بخواند و ببند و بشنود.
شبها که تنها میشد و نقاب قوی بودن را کنار میگذاشت، آهسته خودش را به آغوش میکشید و زمزمه میکرد عیبی ندارد عزیزم، همه چیز تقصیر تو نیست!