هر بار که با لبخند از کسی شنیدی "آدمها فقط یک بار عاشق میشوند" مطمئن باش که منظورش تو نیستی. آدمها هیچوقت متوجه نمیشوند که در لحظه در حال تجربهی یک بارِ خود هستند و معمولا برای گفتن این حرف، همیشه دیر شده است.
من شیفتهی خوشیهای سادهام. مثل گوش دادن به یک موسیقی خوب، کنار کسی که دوستش داری، بدون حرف. مثل دراز کشیدن روی سرامیک سرد. مثل دیدن رنگ نارنجی آسمون موقع غروب، مثل بیهوا آواز خوندن با صدای بلند. مثل خندیدن موقع فکر کردن به یک خاطرهی قشنگ. اینکه یکی بهت یک شاخه گل هدیه بده و بگه این مال توئه، از طرف من! حتی خنکی اونور بالشت، مثل شنیدن صدای نفسهای کسی که به عشق اون نفس میکشی. من شیفتهی همین خوشیهای سادهام که از من دریغ شدهاند.
فکرتان را درگیر افرادی نکنید که نمیدانید چرا با شما ناسازگارند و چنان بد رفتار میکنند که گویی با آنها پدرکشتگی دارید. ما مسئول مشکلات روانی دیگران نیستیم.
گفتم چرا اینگونه غمگین و ناامیدی؟گفت شاخهای پر از شکوفههای بهاری را در نظر بگیر که آن را شکستهاند. با من اینگونه کردند. ابتدا رویا و امیدهای بزرگی به من دادند و بعد همهی آنهارا از من گرفتند.
زمانی که مردم نتوانند اشتباهی در نسخهی جدید شما پیدا کنند، گذشتهی شما را به یادتان میآورند.
خِرخِر که میکنم، دستوپا که میزنم، روی تخت بیمارستان یا کف خیابان، جان که دارم میدهم، تنم را که میگردانند رو به قبله، صافات که برایم میخوانند، آنوقتها تو کجایی؟
در نگاهاش میشد نشانههای واضحی از رنجیدگی دید که در قلباش، ریشه دوانده بود.
هم از نزدیک شدن به آدمها هراس داشت، و هم از دور ماندن از آنها.
من میایستم، تا لحظهی فرو ریختن، تا آخرین لحظهی سوختن تمام و کمال زندگی و تا لحظهی ویرانی. اما اگر بروم، دیگر هرگز باز نخواهم گشت.
دیگر چنان پر شور دوستت نمیدارم. چرا که تابش زیباییات، برای من نیست. در تو رنجهای گذشتهام را دوست میدارم و جوانی از دست رفتهام را.
مستاصلم. احساس میکنم اگر آنچه که میخواهم را هرقدر هم محکم، در مشتم بگیرم باز هم به آسانی انگشتانم باز میشود و آن را از دست میدهم.
2 23
عشق حقیقی نه در قابهای دلفریب بلکه در سکوتهای مشترک و طولانی، خستگیهای پذیرفته شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آنجا که بودن نمایش نیست، بلکه پناه است.
1 22
دیگر با آدمهایی که به دنیای مردگان تعلق دارند، زندگی نخواهم کرد. چه آنان که برای همیشه مردهاند و چه آنانکه برای من.
1 25
این ترکیب «زن مستقل و قوی» هم دارد تبدیل به آن عبارتهایی میشود که جز فشار اجتماعی و روانی بیشتر چیزی برای زنها نداشته باشد. قوی بودن وضعیتی پیوسته و مداوم نیست و پر از بالا و پایین شدن است، نه فقط برای زنها که برای هر انسان معاصری! امروز قوی بودی، فردا دیگر نمیتوانی قوی باشی. سال گذشته قوی بودی، امسال دلت میخواهد در قوی بودن بازنشسته شوی. درحالیکه دیگران از تو انتظار دارند که در برابر هر شرایطی رویینتنانه بایستی و خم به ابرو نیاوری. بله، زن قوی و مستقل دیگر آن «ضعیفه»ای نیست که آقابالاسری داشت که بهجایش انتخاب میکرد و تصمیم میگرفت. اما آدم میتواند قوی و مستقل باشد و همچنان آسیبپذیر، شکننده و در مواقعی ضعیف و ترسخورده هم باشد. دستکم باید بتواند گاهی ابراز ضعف کند، گاهی دنبال تکیهگاه باشد، گاهی بهجای ایستادن، بنشیند. چارچوب تنگ این عبارت فقط به یادت میآورد که بزرگسالی پر از اجبارهای از پیش تعیین شده است.
به گمانم هیچ جوابی، مطلقا هیچ جوابی برای هیچ سؤالی وجود ندارد که مطمئن باشی جواب توست. این یکی از ترسهای بزرگ آدمیست. که نتواند مطمئن باشد و نتواند شک نکند.