تو زیبا بودی و چیـزهای زیبا، بیش از بقیهی چیزها رنج میکشند و زودتر تمام میشوند.
بعضی افراد هرگز شما را دوست نخواهند داشت. چرا که نور شما، تاریکی های آنها را عصبانی میکند.
وقتی همه چیز، در آستانهی از دست رفتن باشد و راه خروجی نداشته باشی، دیگر اصلاً به آن فکر هم نمیکنی.
Forwarded from محمّدِامین
تو مرا سوق میدادی به سمت بودن. برای اینکه خودم را میان آدمها حرام نکنم. برای آن که وقتی پا به جنگل گذاشتم، جز زیبایی طبیعت، به گرگها نگاه نکنم.
درد من تنها از روی شکست در یک عشق قدیمی یا رویاهای بر باد رفتهی یک نوجوان سرزنده نیست. درد من زندگیست و اگر میبینی در انتها همه چیز را به تو تبدیل میکنم، از آنجاست که تو هنوز هم تنها پناه منی.
نوتیفیکیشنها را خاموش کردم، نیم بیشتر چیزها حل شد. مغزم را هم بتوانم خاموش کنم تمامی چیزها حل میشوند.
درون من کسی بیوقفه غمگینترین موسیقیها را مینوازد و دست از نواختن نمیکشد.
پرسید، به نظرت چه چیزی درباره مرگ هست که ترسناکه؟ پاسخ شنید، تمامی آنچه که انجام ندادهام.
تنبلی، نام دیگر فرسودگی روان است.
انسانی که بار سنگین انتظارات، ترس از شکست، و اضطراب قضاوت شدن را بر دوش دارد، چگونه میتواند خود را به حرکت درآورد؟ او شاید ناتوان از حرکت نیست، بلکه اسیر است اسیر روایتی که دربارهی خود دارد یا روایتی که دیگران برایش ساختهاند.
گاهی تنبلی نشانهای است از یک سوگواری ناتمام. کسی که در درون خود سوگ چیزی را حمل میکند یک امید بر باد رفته، یک رؤیای محقق نشده، یا حتی یک خویشتن از دسترفته چگونه میتواند بیواسطه دست به کار شود؟ او پیش از آنکه حرکت کند، باید چیزی را به رسمیت بشناسد، چیزی را بپذیرد، چیزی را در درون خود عزاداری کند.
و گاهی، تنبلی نام دیگر نافرمانی ناخودآگاه است. وقتی در ژرفای ذهنمان، کاری که باید انجام دهیم، نه از آن ما، بلکه از آن دیگری است وقتی حرکت ما نه برای خودمان، که برای برآوردن خواستهای بیرونی است بدن و روانمان در برابر این اجبار خاموش مقاومت میکنند. آنکه تنبل خوانده میشود، شاید تنها کسی است که هنوز در برابر استانداردهای تحمیلی، فرمانبرداری کورکورانه را نپذیرفته است.
انسانی که بار سنگین انتظارات، ترس از شکست، و اضطراب قضاوت شدن را بر دوش دارد، چگونه میتواند خود را به حرکت درآورد؟ او شاید ناتوان از حرکت نیست، بلکه اسیر است اسیر روایتی که دربارهی خود دارد یا روایتی که دیگران برایش ساختهاند.
گاهی تنبلی نشانهای است از یک سوگواری ناتمام. کسی که در درون خود سوگ چیزی را حمل میکند یک امید بر باد رفته، یک رؤیای محقق نشده، یا حتی یک خویشتن از دسترفته چگونه میتواند بیواسطه دست به کار شود؟ او پیش از آنکه حرکت کند، باید چیزی را به رسمیت بشناسد، چیزی را بپذیرد، چیزی را در درون خود عزاداری کند.
و گاهی، تنبلی نام دیگر نافرمانی ناخودآگاه است. وقتی در ژرفای ذهنمان، کاری که باید انجام دهیم، نه از آن ما، بلکه از آن دیگری است وقتی حرکت ما نه برای خودمان، که برای برآوردن خواستهای بیرونی است بدن و روانمان در برابر این اجبار خاموش مقاومت میکنند. آنکه تنبل خوانده میشود، شاید تنها کسی است که هنوز در برابر استانداردهای تحمیلی، فرمانبرداری کورکورانه را نپذیرفته است.
هر بار که با لبخند از کسی شنیدی "آدمها فقط یک بار عاشق میشوند" مطمئن باش که منظورش تو نیستی. آدمها هیچوقت متوجه نمیشوند که در لحظه در حال تجربهی یک بارِ خود هستند و معمولا برای گفتن این حرف، همیشه دیر شده است.
من شیفتهی خوشیهای سادهام. مثل گوش دادن به یک موسیقی خوب، کنار کسی که دوستش داری، بدون حرف. مثل دراز کشیدن روی سرامیک سرد. مثل دیدن رنگ نارنجی آسمون موقع غروب، مثل بیهوا آواز خوندن با صدای بلند. مثل خندیدن موقع فکر کردن به یک خاطرهی قشنگ. اینکه یکی بهت یک شاخه گل هدیه بده و بگه این مال توئه، از طرف من! حتی خنکی اونور بالشت، مثل شنیدن صدای نفسهای کسی که به عشق اون نفس میکشی. من شیفتهی همین خوشیهای سادهام که از من دریغ شدهاند.
فکرتان را درگیر افرادی نکنید که نمیدانید چرا با شما ناسازگارند و چنان بد رفتار میکنند که گویی با آنها پدرکشتگی دارید. ما مسئول مشکلات روانی دیگران نیستیم.
گفتم چرا اینگونه غمگین و ناامیدی؟گفت شاخهای پر از شکوفههای بهاری را در نظر بگیر که آن را شکستهاند. با من اینگونه کردند. ابتدا رویا و امیدهای بزرگی به من دادند و بعد همهی آنهارا از من گرفتند.
زمانی که مردم نتوانند اشتباهی در نسخهی جدید شما پیدا کنند، گذشتهی شما را به یادتان میآورند.
خِرخِر که میکنم، دستوپا که میزنم، روی تخت بیمارستان یا کف خیابان، جان که دارم میدهم، تنم را که میگردانند رو به قبله، صافات که برایم میخوانند، آنوقتها تو کجایی؟
در نگاهاش میشد نشانههای واضحی از رنجیدگی دید که در قلباش، ریشه دوانده بود.
هم از نزدیک شدن به آدمها هراس داشت، و هم از دور ماندن از آنها.