نادیده گرفتنم به این شکل نبوده که سه راه داشته باشم و انتخاب کنم که نادیده بگیرم، یه راه داشتم و اون هم نادیده گرفتن بود.
💔21
دوستم داشتی، نه آنقدر که برایم بجنگی. دوستت داشتم، همانقدر که برایت در جنگها بمیرم.
💔35
عادت بعضی از آدمها همین است، تو را به بهانهی محافظت در قفس حبس میکنند و سپس برای اینکه پرواز نمیکنی، دست به سرزنشت میزنند.
❤12
عزیزترینم
جایی نوشته بود «در میان این همه تاریکی چه چیز ناجی شما شده؟» پیش از جواب، به سوال فکر کردم. در تاریکی هستم؟ مگر زندگی همین روشن و تاریکی نیست؟ مگر عسر و یسر به هم رنگ معنا نمیپاشند؟ نمیدانم. اما این را میدانم اگر در تاریکی باشم، همین تاریکی ناجی من است. در روشنی، همین نور ناجی من است. در زندگی، همین زندگی ناجی من است.
برایت نوشته بودم رنجهای ما به زندگی معنی میدهند، و بزرگمان میکنند. میخواهم زندگی کنم، با تو. در تاریکی، در روشنی، فرقی نمیکند، با هم گذر میکنیم، از تاریکی، از روشنی. میخواهم زندگی کنم
جایی نوشته بود «در میان این همه تاریکی چه چیز ناجی شما شده؟» پیش از جواب، به سوال فکر کردم. در تاریکی هستم؟ مگر زندگی همین روشن و تاریکی نیست؟ مگر عسر و یسر به هم رنگ معنا نمیپاشند؟ نمیدانم. اما این را میدانم اگر در تاریکی باشم، همین تاریکی ناجی من است. در روشنی، همین نور ناجی من است. در زندگی، همین زندگی ناجی من است.
برایت نوشته بودم رنجهای ما به زندگی معنی میدهند، و بزرگمان میکنند. میخواهم زندگی کنم، با تو. در تاریکی، در روشنی، فرقی نمیکند، با هم گذر میکنیم، از تاریکی، از روشنی. میخواهم زندگی کنم
2❤27
Saved Messages pinned «من هر روز، دعاگوی تقدیری هستم که مرا بر سر راه تو گذاشت. بدون تو بخشی از وجودم تا ابد کور میماند»
پلیس اوباش را جمع میکند، مقصر قالیباف است. شعام میگوید لایحهی حجاب متوقف شود، مقصر قالیباف است. دولت توان مهار تورم را ندارد، مقصر قالیباف است. وزیر اقتصاد شب عید استیضاح شود، مقصر قالیباف است. استیضاح نشود، مقصر قالیباف است. درد آنها معیشت یا حجاب نیست، قالیباف است.
احساس میکنم تلف شدهام؛ به هرشکلی که بتوان تصورش را کرد، به هر شیوه و صورتی که امکان دارد.
تو زیبا بودی و چیـزهای زیبا، بیش از بقیهی چیزها رنج میکشند و زودتر تمام میشوند.
بعضی افراد هرگز شما را دوست نخواهند داشت. چرا که نور شما، تاریکی های آنها را عصبانی میکند.
وقتی همه چیز، در آستانهی از دست رفتن باشد و راه خروجی نداشته باشی، دیگر اصلاً به آن فکر هم نمیکنی.
Forwarded from محمّدِامین
تو مرا سوق میدادی به سمت بودن. برای اینکه خودم را میان آدمها حرام نکنم. برای آن که وقتی پا به جنگل گذاشتم، جز زیبایی طبیعت، به گرگها نگاه نکنم.
درد من تنها از روی شکست در یک عشق قدیمی یا رویاهای بر باد رفتهی یک نوجوان سرزنده نیست. درد من زندگیست و اگر میبینی در انتها همه چیز را به تو تبدیل میکنم، از آنجاست که تو هنوز هم تنها پناه منی.
نوتیفیکیشنها را خاموش کردم، نیم بیشتر چیزها حل شد. مغزم را هم بتوانم خاموش کنم تمامی چیزها حل میشوند.
درون من کسی بیوقفه غمگینترین موسیقیها را مینوازد و دست از نواختن نمیکشد.
پرسید، به نظرت چه چیزی درباره مرگ هست که ترسناکه؟ پاسخ شنید، تمامی آنچه که انجام ندادهام.
تنبلی، نام دیگر فرسودگی روان است.
انسانی که بار سنگین انتظارات، ترس از شکست، و اضطراب قضاوت شدن را بر دوش دارد، چگونه میتواند خود را به حرکت درآورد؟ او شاید ناتوان از حرکت نیست، بلکه اسیر است اسیر روایتی که دربارهی خود دارد یا روایتی که دیگران برایش ساختهاند.
گاهی تنبلی نشانهای است از یک سوگواری ناتمام. کسی که در درون خود سوگ چیزی را حمل میکند یک امید بر باد رفته، یک رؤیای محقق نشده، یا حتی یک خویشتن از دسترفته چگونه میتواند بیواسطه دست به کار شود؟ او پیش از آنکه حرکت کند، باید چیزی را به رسمیت بشناسد، چیزی را بپذیرد، چیزی را در درون خود عزاداری کند.
و گاهی، تنبلی نام دیگر نافرمانی ناخودآگاه است. وقتی در ژرفای ذهنمان، کاری که باید انجام دهیم، نه از آن ما، بلکه از آن دیگری است وقتی حرکت ما نه برای خودمان، که برای برآوردن خواستهای بیرونی است بدن و روانمان در برابر این اجبار خاموش مقاومت میکنند. آنکه تنبل خوانده میشود، شاید تنها کسی است که هنوز در برابر استانداردهای تحمیلی، فرمانبرداری کورکورانه را نپذیرفته است.
انسانی که بار سنگین انتظارات، ترس از شکست، و اضطراب قضاوت شدن را بر دوش دارد، چگونه میتواند خود را به حرکت درآورد؟ او شاید ناتوان از حرکت نیست، بلکه اسیر است اسیر روایتی که دربارهی خود دارد یا روایتی که دیگران برایش ساختهاند.
گاهی تنبلی نشانهای است از یک سوگواری ناتمام. کسی که در درون خود سوگ چیزی را حمل میکند یک امید بر باد رفته، یک رؤیای محقق نشده، یا حتی یک خویشتن از دسترفته چگونه میتواند بیواسطه دست به کار شود؟ او پیش از آنکه حرکت کند، باید چیزی را به رسمیت بشناسد، چیزی را بپذیرد، چیزی را در درون خود عزاداری کند.
و گاهی، تنبلی نام دیگر نافرمانی ناخودآگاه است. وقتی در ژرفای ذهنمان، کاری که باید انجام دهیم، نه از آن ما، بلکه از آن دیگری است وقتی حرکت ما نه برای خودمان، که برای برآوردن خواستهای بیرونی است بدن و روانمان در برابر این اجبار خاموش مقاومت میکنند. آنکه تنبل خوانده میشود، شاید تنها کسی است که هنوز در برابر استانداردهای تحمیلی، فرمانبرداری کورکورانه را نپذیرفته است.
هر بار که با لبخند از کسی شنیدی "آدمها فقط یک بار عاشق میشوند" مطمئن باش که منظورش تو نیستی. آدمها هیچوقت متوجه نمیشوند که در لحظه در حال تجربهی یک بارِ خود هستند و معمولا برای گفتن این حرف، همیشه دیر شده است.
من شیفتهی خوشیهای سادهام. مثل گوش دادن به یک موسیقی خوب، کنار کسی که دوستش داری، بدون حرف. مثل دراز کشیدن روی سرامیک سرد. مثل دیدن رنگ نارنجی آسمون موقع غروب، مثل بیهوا آواز خوندن با صدای بلند. مثل خندیدن موقع فکر کردن به یک خاطرهی قشنگ. اینکه یکی بهت یک شاخه گل هدیه بده و بگه این مال توئه، از طرف من! حتی خنکی اونور بالشت، مثل شنیدن صدای نفسهای کسی که به عشق اون نفس میکشی. من شیفتهی همین خوشیهای سادهام که از من دریغ شدهاند.