هر روز در میان کسانی که از جنس تو نیستند برای چیزی میجنگی که از جنس تو نیست. تا هر شب در تنهایی ساکت و مأنوسات، به تصور آرزوهایی بپردازی که از جنس تواند، اما هرگز آن تو نخواهند شد.
💔16
آدمی بیچاره و مجبور است. برای پذیرفتن چیزهای آزاردهندهی بسیاری باید تلاش کند و این چیزها، هرگز تمامی ندارند.
💔28
اما دنیا، آنقدر چرخید و چرخید تا مرا در جایگاه تویی که نمیتوانستی بگذارد. تنها به این خاطر که من بفهمم تو بیشتر از من رنج میکشیدی.
❤24
این که دوستم داری، اوضاع را بهتـر میکند. مانند یک سنگر امن در میان میدان جنگ؛
1❤26
Saved Messages pinned «این که دوستم داری، اوضاع را بهتـر میکند. مانند یک سنگر امن در میان میدان جنگ؛»
تمـــام آن شبهایی که برای تو گریه میکردم، این اشک نبود که از چشمهای من میافتاد این تو بودی که از چشمهایم میافتادی.
❤31
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم. اما سرانجام فراموش میکردم و آن که گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم عظمت روحم تحسیناش را برمیانگیخت و یا منشام را خوار میشمرد غافل از این که علت رفتارم سادهتر از این حرف ها بود. من حتی ناماش را فراموش کرده بودم.
2❤17
Saved Messages pinned «من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم. اما سرانجام فراموش میکردم و آن که گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد آنگاه که میدید لبخند زنان به او سلام میکنم عظمت روحم تحسیناش را برمیانگیخت و یا منشام را خوار میشمرد غافل از این که علت رفتارم…»
میخواهم با کسی بروم، که دوستش دارم.نمیخواهم هزینهی این همراه شدن، حساب و کتاب شود یا اینکه به خوبی و بدیاش فکر کنم. حتی نمیخواهم بدانم که آیا او هم، مرا دوست دارد یا نه! فقط میخواهم همراه کسی بروم، که دوستش دارم.
❤19
آنقدر سادگیاش را با بیتوجهی و واقعی بودنش را با تهی بودن اشتباه گرفته بودند که دیگر میترسید خودش باشد و از آنجا که نمیتوانست نقابی بر روحش بگذارد، از همگان فاصلهای پرنشدنی میگرفت.
❤14
دنیای پیرامونش، چنان زشت و بیبند و بار بود که با ظهور کوچکترین زیباییها دلش میخواست آن را با چشم و قلب و خیال، ببلعد.
❤25
« بگذار سقوط کنی اگر قرار است سقوط کنی. آن که خواهی شد، تو را خواهد گرفت. »
1❤16
گمان میکنم انسان در طول زندگی تنها یکبار و نزد یکنفر، شهامت این را پیدا میکند که نقاب از چهره بردارد، برهنه شود، برهنه فکر کند و بعد از آن دیگر هرگز شجاعتِ نزدیک شدن و برهنگی را نخواهد داشت.
❤27
رهایش کردم.
بیآنکه برای آخرینبار در چشمهایش غرق شوم و دیگر هیچچیز، نمیتواند مرا از پا درآورد. من تا آخرین نفس جنگیدهام و باختهام.
بیآنکه برای آخرینبار در چشمهایش غرق شوم و دیگر هیچچیز، نمیتواند مرا از پا درآورد. من تا آخرین نفس جنگیدهام و باختهام.
💔32
دیگر علاقهای به گفت و گو ندارم. برای احتمالات و همصحبتی پیر شدهام و میخواهم در آغوش انزوا و سکوت، تماشاگر بهار باشم.
❤26
آنچه را که غمگينت مىکند هرگز برای کسی بازگو مکن، مگر برای آن کسی که همیشه در اندیشهی خوشحال کردن توست.
❤23
نادیده گرفتنم به این شکل نبوده که سه راه داشته باشم و انتخاب کنم که نادیده بگیرم، یه راه داشتم و اون هم نادیده گرفتن بود.
💔21