آدمها باید کسی را داشته باشند که بیهراس و واهمه از هر قضاوتی، به او بگویند این پوستهی ظاهری را نبین. من از درون شکل یک بنای متروکهام و تنها تواناییام در حفظ ظاهر مثالزدنیست. وگرنه سالها قبل ویران شدهام. و سپس یکبار دیگر در آغوش او، فرو بریزند
دلم برای خانهای تنگ شده است که تمام خندههای کودکیام را در آن جا گذاشتهام. تمام بازیهایم، تمام قد کشیدنهایم، و تمام آرامشام
ما هر دو خستهایم.
تو از آن خستهها که سرت را روی زمین نگذاشته خوابت میبرد،
من از آن خستهها که تا سپیده چشم میدوزم به ظلمات شب و خیال میبافم و خوابم نمیبرد
تو از آن خستهها که سرت را روی زمین نگذاشته خوابت میبرد،
من از آن خستهها که تا سپیده چشم میدوزم به ظلمات شب و خیال میبافم و خوابم نمیبرد
همهچیز میگذرد و همهچیز در کشاکش دهر، لابلای جنگ ثانیهها و دقایق و ساعتها فراموش میشود، جز سه چیز. چشمهایت، بوی عطر و صدایت وقتی آن شب به من گفتی «جانم»
ذهنام، گورستانی از خاطرات و انسانهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
پرسیدند او هم شما را دوست داشت؟ به اندازهی یک قرن سکوت کرد و گفت هیچوقت، هیچوقت مطمئن نشدم
در مغزم، چیزهایی هستند که زیادی من و افکارم را کنترل میکنند. مانند خاطرات تو و نبودنت، رنجی که از زندگیام فوران میکند و حرفهای دیگران. خلاصهتر بگویم، هرچیزی جز خودم
یا آنقدر زیاد دوستم بدار که هیچگاه از پیش من نروی و یا آنقدر کم، که اگر روزی بخواهی بروی دلم برایت آنقدری تنگ نشود که من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود. هرچند دیگر جانی برای رفتن هم، نمانده است و تنها یک گلوله در این هفتتیر زنگاری باقی مانده. آخرین گلوله، برای آخرین لحظهی زندگیای که دیگر هیچوقت مثل قبلش نخواهد شد
میدانم که پایانها همیشه غمانگیزند. میدانم که پذیرفتن پایان سخت و رنجآور است، اما چیزی که دشواریاش را برایم دوچندان میکند این است که همیشه احساس میکنم بار این دشواری، رنج و اندوهش تنها روی دوش من بوده. انگار دیگران تنها آمدهاند تا چیزهایی را به غارت ببرند و من مانند کسی هستم که از درون به غارت رفته است
Saved Messages pinned «میدانمت که چگونهای. کلافهای از گفتن اینکه کجا ایستادهای و چه چیزی پشت سر گذاشتهای. انگار کسی در تو به قتل رسیده و کمکهای اولیه و سادهدلانهی آدمها به کارت نمیآید. احوالپرسیها حوصلهات را سر میبرد و توان هیچ ارتباط تازه و تازه کردن هیچ کهنهای…»
شجاع بودن یعنی بیدار شدن در مواجهه با روزی که ترجیح میدهید از خواب بیدار نشوید. شجاع بودن یعنی حاضر بودن در قلب خود، قلبی که شکسته و به میلیونها قطعهی مختلف تبدیل شده و هرگز نمیتوان آن را درست کرد. شجاع بودن یعنی ایستادن در لبهی پرتگاهی که در زندگی شخصی ایجاد شده، رو برنگرداندن از آن و پنهان نکردن ناراحتی خود
❤1
حس نومیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیدانم اصلا باید بجنگد یا نه
❤1
هرچه انسان نجیبتر و شریفتر باشد، حساستر است و از خیانت دیگران بیشتر رنج میبرد چون خود را مستحق خیانت نمیبیند و انتظار ندارد دیگران با او کاری کنند که او با دیگران نکرده است
❤3
هر آدمی از کودکی باید یاد بگیرد که چطور وقتاش را به تنهایی بگذراند. این به این معنی نیست که باید تنها باشد، بلکه نباید از تنهایی حوصلهاش سر برود! چون افرادی که حوصلهشان از تنهایی سر میرود، از لحاظ عزت نفس در خطر قرار دارند
❤3