Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
فکر می‌کنی فراموش کرده‌ای و برایت تمام شده‌ است اما با کوچک‌ترین نشانه و یادآوری از گذشته، دوباره به قعر چاه نامیدی سقوط می‌کنی و با این حقیقت روبه‌رو خواهی‌شد که هرگز، نجات نخواهی یافت.
1
من هر لحظه در حال جنگیدن با ملال و رخوتم. یک لحظه پیروزم و یک لحظه مغلوب. اگر شما از من بپرسید حالت چطور است؟ میگویم عالی. بهتر از این نمیشود؛ دو دقیقه بعد اگر بپرسی، ممکن است جواب بدهم که این دنیا دیگر به درد نمی‌خورد! امید و توانی نمانده و همگی باید به گریه بنشینیم
1
هر چیزی در حال نابود شدن، صدایی می‌دهد جز انسان
2
تخصص و مهارت‌‌م برای معاشرت و هم‌صحبتی با انسان‌ها رو به پایانه. فرقی هم نمی‌کنه هر مکالمه‌ای و با هر کسی
2
می‌دانم که رفتن به اختیارت نیست و همچنین هربار، کامل‌تر بازگشتن. هرگاه نظر به نیمه‌ی تاریک‌ات افتاد، به یاد بیاور که تو ماه هستی. لااقل از منظرگاه یک نفر
1
هزاران‌ سال است که خودم را برای تک تک اعمالم سرزنش می‌کنم. به خودم دشنام می‌دهم و کمی بعد، آن اعمال را تکرار می‌کنم. آنقدر از خود فاصله گرفته‌ام که خودم هم نمی‌دانم این نخواستن است، یا نتوانستن!
2
ندارم طاقت بار جدائی
مرا از دوش من بردار امشب
3
به اندازه‌ی تمــــام دفعاتی که ناامیدانه علیه فکر بازنگشتن‌ات جنگیده‌ام، دیر کرده‌ای
4
حتی نمی‌توانی متصور شوی کسی که دیگر منتظر هیچ‌‌چیز و هیچ‌کس در هیچ ‌کجای دنیا نبود، چه سال‌های طولانی‌ای را به انتظار تو نشسته بود
5
دیر زمانی‌ست که درهم برهم و سنگین و ابرآلود و خسته‌ام. اما وجود تو نوید می‌دهد از پس این روزهای سخت بارانی رنگین‌کمان خواهد رویید
5
همیشه فاصله‌ی زیادی بود بین آنچه می‌خواستم، و آنچه که می‌توانستم. و من همه‌ی عمر در همین فاصله‌ی کوچک که به چشم‌های تو بستگی داشت، گیر افتاده بودم
5
با لبخند از من پرسیده بودی که آیا همه‌ی جهان، همین رنگ‌های مرده است؟ عزیزدلم، یک روزی یک شخصی بر سیاه و سفید دنیای تو رنگ‌های زنده خواهد پاشید، شخصی که بعدها از او به نام عشق یاد خواهی کرد
6
Forwarded from Saved Messages
روحِ من تشنهٔ محبت است.
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوان‌هایت جای بده و به من، به خشم بگو تو این‌جا را غصب‌ کرده‌ای! به من بگو که اشغال‌گر هستم! به من بگو و در چشم‌های من فریاد بکش که آن‌جا فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر.
5
و اما درباره‌ی تو، جنگی میان مغز و قلبم رخ نداد. آن‌ها یک‌صدا یک چیز را می‌خواستند، برگشتن‌ات
11
همه‌چیز ناگهان آزارش می‌داد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه می‌شد
17
و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم.
نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند.
و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامه‌دار و مهلک.
و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که می‌دانم از تو دورم، از آدم‌ها دورم، از هرکسی که در زندگی‌اش هنوز احساسی را زنده نگه داشته.
من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمی‌رساندم به این زندگی بی‌دلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدم‌ها، در حال مرگ
54
سلام
بچه‌ها کانال‌هاتون رو بذارید این زیر 🌕
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
25
حتی زمانی که من، از سنگ شده بودم، باز این من بود که می‌شکست
70
سرانجام، تو هم یک روز از منظرگاهی که من دارم، به موضوع نگاه می‌کنی -البته نه دیگر موضوع من- بسیار از تو ممنون می‌شوم اگر، قضاوتت درباره‌‌ام تا آن روز به تعویق بیفتد
28
Saved Messages pinned «سرانجام، تو هم یک روز از منظرگاهی که من دارم، به موضوع نگاه می‌کنی -البته نه دیگر موضوع من- بسیار از تو ممنون می‌شوم اگر، قضاوتت درباره‌‌ام تا آن روز به تعویق بیفتد»