در آینه به خود مینگریست و زمزمه میکرد که حق ما این نبود، بود؟ و در پاسخ دادن به خود حیران میماند
تمام تو را از بر میدانم. همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان، صبور، بیپایان، عمیق، ما بیفایده
در تاریکی یکی از شبها، زیر نور ماه، و در بین ستارگان، مرا محکم در آغوش کشید و گفت "که کاش هیچوقت، هیچچیز مرا از آغوشت جدا نکند"
اینجا مدام زندگی میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان که آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
فکر میکنی فراموش کردهای و برایت تمام شده است اما با کوچکترین نشانه و یادآوری از گذشته، دوباره به قعر چاه نامیدی سقوط میکنی و با این حقیقت روبهرو خواهیشد که هرگز، نجات نخواهی یافت.
من هر لحظه در حال جنگیدن با ملال و رخوتم. یک لحظه پیروزم و یک لحظه مغلوب. اگر شما از من بپرسید حالت چطور است؟ میگویم عالی. بهتر از این نمیشود؛ دو دقیقه بعد اگر بپرسی، ممکن است جواب بدهم که این دنیا دیگر به درد نمیخورد! امید و توانی نمانده و همگی باید به گریه بنشینیم
تخصص و مهارتم برای معاشرت و همصحبتی با انسانها رو به پایانه. فرقی هم نمیکنه هر مکالمهای و با هر کسی
میدانم که رفتن به اختیارت نیست و همچنین هربار، کاملتر بازگشتن. هرگاه نظر به نیمهی تاریکات افتاد، به یاد بیاور که تو ماه هستی. لااقل از منظرگاه یک نفر
هزاران سال است که خودم را برای تک تک اعمالم سرزنش میکنم. به خودم دشنام میدهم و کمی بعد، آن اعمال را تکرار میکنم. آنقدر از خود فاصله گرفتهام که خودم هم نمیدانم این نخواستن است، یا نتوانستن!
به اندازهی تمــــام دفعاتی که ناامیدانه علیه فکر بازنگشتنات جنگیدهام، دیر کردهای
حتی نمیتوانی متصور شوی کسی که دیگر منتظر هیچچیز و هیچکس در هیچ کجای دنیا نبود، چه سالهای طولانیای را به انتظار تو نشسته بود
دیر زمانیست که درهم برهم و سنگین و ابرآلود و خستهام. اما وجود تو نوید میدهد از پس این روزهای سخت بارانی رنگینکمان خواهد رویید
همیشه فاصلهی زیادی بود بین آنچه میخواستم، و آنچه که میتوانستم. و من همهی عمر در همین فاصلهی کوچک که به چشمهای تو بستگی داشت، گیر افتاده بودم
با لبخند از من پرسیده بودی که آیا همهی جهان، همین رنگهای مرده است؟ عزیزدلم، یک روزی یک شخصی بر سیاه و سفید دنیای تو رنگهای زنده خواهد پاشید، شخصی که بعدها از او به نام عشق یاد خواهی کرد
Forwarded from Saved Messages
روحِ من تشنهٔ محبت است.
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوانهایت جای بده و به من، به خشم بگو تو اینجا را غصب کردهای! به من بگو که اشغالگر هستم! به من بگو و در چشمهای من فریاد بکش که آنجا فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر.
به من چیزی فراتر از دوستت دارم بگو. دوستت دارم برای من مانند میوهٔ بیرون زده از باغ است!
برای من، پوستت را بشکاف و مرا در میان استخوانهایت جای بده و به من، به خشم بگو تو اینجا را غصب کردهای! به من بگو که اشغالگر هستم! به من بگو و در چشمهای من فریاد بکش که آنجا فقط و فقط وطن من است، و مرا با خود ببر.
و اما دربارهی تو، جنگی میان مغز و قلبم رخ نداد. آنها یکصدا یک چیز را میخواستند، برگشتنات