Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
دیگر تقلا نمی‌کنم. پذیرفته‌ام و تسلیم شده‌ام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیده‌ام.
درونم آشوب است. تن‌ام زخمی‌است آن‌گونه که انگار مجروح هزار نبرد بوده‌ام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته‌ و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آن‌گونه که می‌خواستم شکوهمند نباشد.
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویه‌ی جدید داره منتها ایده‌ی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))
1
تو راست میگفتی عزیزم. آدم هرچقدر غمگین‌تر و گوشه‌گیرتر و تاریک‌تر، ساکت‌تر.
2
‏از خودش پرسید ثمره‌ی هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از رنج تنهایی و یافتن آرامش، چه بود؟ و خودش پاسخ داد زخم‌های شبیه به هم
4
من آن‌قدر از دوست‌داشتن‌های گذشته آسیب دیده‌ام که از هر نزدیک شدنی وحشت دارم. که فقط از دور نظاره‌گرم و بی‌صدا و خاموش، دوست‌ می‌دارم
روز "مشکی شلوارم با مشکی پیراهنم فرق میکنه" مبارک.
و من دیگر هرگز مزه‌ی رها کردن بی‌محابای خودم در دستان دیگری و اعتماد کامل به کسی را نخواهم چشید. که همواره یک احساس ترس و ناباوری ناامیدانه گوشه‌ی دلم هست که مدام به من گوشزد می‌کند هیچ‌چیز ابدی نیست و هیچ‌کدام این حرف‌ها حقیقت ندارد
به آسمان خیره مانده بود. گفتم ماه را دوست داری؟
گفت بله. و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر می‌کنم بیش از همه‌ی این‌ها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن می‌ترسم.
گفتم، گمان کنم همه‌ی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی می‌ترسیم و به او خیره ماندم
و نمی‌دانستم که آیا این اندوه است که ما را به فکر وا می‌دارد، یا تفکر است که ما را اندوهگین می‌کند؟
لحظه‌ای هست بعد از بوسه، همان وقتی که لب‌ها از هم جدا شده‌اند و روحت مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده.
لحظه‌ای هست بعد از بوسه، که پیکرها از هم کمی فاصله می‌گیرند و چشم‌ها جایگزین لب‌ها می‌شوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهم‌آمیختگی شهوت و شرم، آن نگاه ناپایدار و لرزان، به گمانم تمام جان رابطه است.
که در فراقشان، نوشابه‌ی پپسی بنوشم و بگویم " آح "
در آینه به خود می‌نگریست و زمزمه میکرد که حق ما این نبود، بود؟ و در پاسخ دادن به خود حیران میماند
تمام تو را از بر می‌دانم. همانی که هیچ‌گاه نخواهم بوسید و چه قدر عذاب‌آور خواهد بود که هنوز می‌توان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان، صبور، بی‌پایان، عمیق، ما بی‌فایده
1
در تاریکی یکی از شب‌ها، زیر نور ماه، و در بین ستارگان،‌ مرا محکم در آغوش کشید و گفت "که کاش هیچ‌وقت، هیچ‌چیز مرا از آغوشت جدا نکند"
2
این‌جا مدام زندگی‌ میان امید و ناامیدی در نوسان است. هم‌زمان که آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم.
1
فکر می‌کنی فراموش کرده‌ای و برایت تمام شده‌ است اما با کوچک‌ترین نشانه و یادآوری از گذشته، دوباره به قعر چاه نامیدی سقوط می‌کنی و با این حقیقت روبه‌رو خواهی‌شد که هرگز، نجات نخواهی یافت.
1