در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش میخواهد که کسی او را دوست داشته باشد. از همهچیز و همهکس حتی از وجود خود بیزار است. مثل اینکه تمام نیروها و رشتههای زندگی را از او بریدهاند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن. دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهی ثابتی خیره شود، یا اینکه صورت اشکآلود خود را در متکا فرو برد و به هیچچیز، حتی غصهاش، نیندیشد
📚 شوهر آهو خانوم
📚 شوهر آهو خانوم
از یادگار بودنمان پرسیدم. گفت سالها بعد شبی احساس میکنی در تو ترانهی زیباییست که هر چه میکنی، آن را به یاد نمیآوری. بگذار آن ترانهی محو، یادگار ما باشد
آدم ضعیفی نبود. اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن و رفتن، برای همیشه
من رویای عشقی را در سر میپروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود.
دیگر تقلا نمیکنم. پذیرفتهام و تسلیم شدهام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیدهام.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم شکوهمند نباشد.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم شکوهمند نباشد.
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویهی جدید داره منتها ایدهی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))
تو راست میگفتی عزیزم. آدم هرچقدر غمگینتر و گوشهگیرتر و تاریکتر، ساکتتر.
از خودش پرسید ثمرهی هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از رنج تنهایی و یافتن آرامش، چه بود؟ و خودش پاسخ داد زخمهای شبیه به هم
من آنقدر از دوستداشتنهای گذشته آسیب دیدهام که از هر نزدیک شدنی وحشت دارم. که فقط از دور نظارهگرم و بیصدا و خاموش، دوست میدارم
و من دیگر هرگز مزهی رها کردن بیمحابای خودم در دستان دیگری و اعتماد کامل به کسی را نخواهم چشید. که همواره یک احساس ترس و ناباوری ناامیدانه گوشهی دلم هست که مدام به من گوشزد میکند هیچچیز ابدی نیست و هیچکدام این حرفها حقیقت ندارد
به آسمان خیره مانده بود. گفتم ماه را دوست داری؟
گفت بله. و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همهی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم.
گفتم، گمان کنم همهی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم و به او خیره ماندم
گفت بله. و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همهی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم.
گفتم، گمان کنم همهی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم و به او خیره ماندم
و نمیدانستم که آیا این اندوه است که ما را به فکر وا میدارد، یا تفکر است که ما را اندوهگین میکند؟
لحظهای هست بعد از بوسه، همان وقتی که لبها از هم جدا شدهاند و روحت مشغول مزه مزه کردن طعمی است که چشیده.
لحظهای هست بعد از بوسه، که پیکرها از هم کمی فاصله میگیرند و چشمها جایگزین لبها میشوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهمآمیختگی شهوت و شرم، آن نگاه ناپایدار و لرزان، به گمانم تمام جان رابطه است.
لحظهای هست بعد از بوسه، که پیکرها از هم کمی فاصله میگیرند و چشمها جایگزین لبها میشوند. آن چشم در چشم شدن، آن درهمآمیختگی شهوت و شرم، آن نگاه ناپایدار و لرزان، به گمانم تمام جان رابطه است.
در آینه به خود مینگریست و زمزمه میکرد که حق ما این نبود، بود؟ و در پاسخ دادن به خود حیران میماند
تمام تو را از بر میدانم. همانی که هیچگاه نخواهم بوسید و چه قدر عذابآور خواهد بود که هنوز میتوان دوستت داشت قدر تمام سروهای این خیابان، صبور، بیپایان، عمیق، ما بیفایده