Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
شکیبایی کن بر دنیایی که با سختی‌هایش میگذرد، همانند شبی با خواب‌های پریشانش.
امام علی علیه‌السلام
آیا همچنان مرا دوست خواهی‌ داشت اگر اندوه‌ گا‌ه‌گاه مرا از نزدیک به تماشا بنشینی؟ و یا خشمی که گاهی از فنجان طاقتم سرریز می‌شود؟
آیا همچنان مرا دوست خواهی‌ داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر می‌کند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقت‌هایی که به بن‌بست می‌رسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج می‌کنم، کم می‌آورم، و مشت می‌کوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی ‌داشت؟
ظهور عشق، احترام است.
در آغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه گاه در آینه‌‌ها می‌بینمش.
«این خبط شما، آرزوی من است.»
‏زندگی چیزی شبیه چرت زدن هنگان غروب است. ناگهانی، سنگین، تلخ، تاریک، بدخلق، کوتاه و معذب.
در زندگی لحظاتی پیش می‌آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می‌خواهد که کسی او را دوست داشته باشد. از همه‌چیز و همه‌کس حتی از وجود خود بیزار است. مثل اینکه تمام نیروها و رشته‌های زندگی را از او بریده‌اند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن. دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشه‌ای بنشیند و به نقطه‌ی ثابتی خیره شود، یا اینکه صورت اشک‌آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ‌چیز، حتی غصه‌اش، نیندیشد

📚 شوهر آهو خانوم
‏خانه خواستی
به‌ آغوش کشیدمت
از یادگار بودن‌مان پرسیدم. گفت سال‌ها بعد شبی احساس میکنی در تو ترانه‌ی زیبایی‌ست که هر چه می‌کنی، آن را به یاد نمی‌آوری. بگذار آن ترانه‌ی محو، یادگار ما باشد
آدم ضعیفی نبود. اما دیگر حوصله‌ی سختی‌ها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن و رفتن، برای همیشه
من رویای عشقی را در سر می‌پروراندم که چیزی بیش‌ از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود.
دیگر تقلا نمی‌کنم. پذیرفته‌ام و تسلیم شده‌ام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیده‌ام.
درونم آشوب است. تن‌ام زخمی‌است آن‌گونه که انگار مجروح هزار نبرد بوده‌ام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته‌ و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آن‌گونه که می‌خواستم شکوهمند نباشد.
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویه‌ی جدید داره منتها ایده‌ی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))
1
تو راست میگفتی عزیزم. آدم هرچقدر غمگین‌تر و گوشه‌گیرتر و تاریک‌تر، ساکت‌تر.
2
‏از خودش پرسید ثمره‌ی هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از رنج تنهایی و یافتن آرامش، چه بود؟ و خودش پاسخ داد زخم‌های شبیه به هم
4
من آن‌قدر از دوست‌داشتن‌های گذشته آسیب دیده‌ام که از هر نزدیک شدنی وحشت دارم. که فقط از دور نظاره‌گرم و بی‌صدا و خاموش، دوست‌ می‌دارم
روز "مشکی شلوارم با مشکی پیراهنم فرق میکنه" مبارک.
و من دیگر هرگز مزه‌ی رها کردن بی‌محابای خودم در دستان دیگری و اعتماد کامل به کسی را نخواهم چشید. که همواره یک احساس ترس و ناباوری ناامیدانه گوشه‌ی دلم هست که مدام به من گوشزد می‌کند هیچ‌چیز ابدی نیست و هیچ‌کدام این حرف‌ها حقیقت ندارد