کسی که رنجی واقعی را در تنهایی واقعی به پایان میبرد، دیگر نمیتواند که از درون، با دیگران بیامیزد.
دوستداشتنهای واقعی نه در اوایل رابطه که در پایان آن نمایان میشوند. آنجا که همهی هیجانات فروکش کرده و خشم و کمی نفرت جایگزین آن شده است.
زمانی که علیرغم شکست و ناامیدی کامل، همچنان به او بیش از خود اهمیت میدهی. وقتی که دیگر فردایی کنار او متصور نیستی اما کوچکترین آسیبی به او، قلبت را به درد میآورد! وقتی که برای فرار به هر ریسمانی چنگ نمیزنی و سعی نمیکنی او را مقصر جلوه دهی.
وقتی حرمتش را نگهمیداری و همهی آنچه در گذشته بوده را زیر سوال نمیبری.
دوستداشتن آنجا اثبات میشود که حتی در نبودنش هم، به او وفاداری و دل کندن از آن رویاها برایت غیرممکن است.
حالا به این فکر کن که آیا واقعا دوستش داشتی؟ و اگر داشتی دلیل همهی آن بیاحترامیها و خودخواهیها چه بود؟
زمانی که علیرغم شکست و ناامیدی کامل، همچنان به او بیش از خود اهمیت میدهی. وقتی که دیگر فردایی کنار او متصور نیستی اما کوچکترین آسیبی به او، قلبت را به درد میآورد! وقتی که برای فرار به هر ریسمانی چنگ نمیزنی و سعی نمیکنی او را مقصر جلوه دهی.
وقتی حرمتش را نگهمیداری و همهی آنچه در گذشته بوده را زیر سوال نمیبری.
دوستداشتن آنجا اثبات میشود که حتی در نبودنش هم، به او وفاداری و دل کندن از آن رویاها برایت غیرممکن است.
حالا به این فکر کن که آیا واقعا دوستش داشتی؟ و اگر داشتی دلیل همهی آن بیاحترامیها و خودخواهیها چه بود؟
هرگز وجودش به روابط نیمبند راضی نمیشد. یا باید از همه کناره میگرفت و در خود فرو میرفت و یا پنهانترین گوشههای عشق را نیز با کسی میکاوید.
شکیبایی کن بر دنیایی که با سختیهایش میگذرد، همانند شبی با خوابهای پریشانش.
امام علی علیهالسلام
امام علی علیهالسلام
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر اندوه گاهگاه مرا از نزدیک به تماشا بنشینی؟ و یا خشمی که گاهی از فنجان طاقتم سرریز میشود؟
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر میکند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقتهایی که به بنبست میرسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج میکنم، کم میآورم، و مشت میکوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی داشت؟
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر میکند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقتهایی که به بنبست میرسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج میکنم، کم میآورم، و مشت میکوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی داشت؟
در آغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه گاه در آینهها میبینمش.
زندگی چیزی شبیه چرت زدن هنگان غروب است. ناگهانی، سنگین، تلخ، تاریک، بدخلق، کوتاه و معذب.
در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش میخواهد که کسی او را دوست داشته باشد. از همهچیز و همهکس حتی از وجود خود بیزار است. مثل اینکه تمام نیروها و رشتههای زندگی را از او بریدهاند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن. دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهی ثابتی خیره شود، یا اینکه صورت اشکآلود خود را در متکا فرو برد و به هیچچیز، حتی غصهاش، نیندیشد
📚 شوهر آهو خانوم
📚 شوهر آهو خانوم
از یادگار بودنمان پرسیدم. گفت سالها بعد شبی احساس میکنی در تو ترانهی زیباییست که هر چه میکنی، آن را به یاد نمیآوری. بگذار آن ترانهی محو، یادگار ما باشد
آدم ضعیفی نبود. اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن و رفتن، برای همیشه
من رویای عشقی را در سر میپروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود.
دیگر تقلا نمیکنم. پذیرفتهام و تسلیم شدهام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیدهام.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم شکوهمند نباشد.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم شکوهمند نباشد.
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویهی جدید داره منتها ایدهی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))
تو راست میگفتی عزیزم. آدم هرچقدر غمگینتر و گوشهگیرتر و تاریکتر، ساکتتر.