زندگی فراتر از اینهاست عزیزدلم. یا بهتر بگویم، زندگی به بلندی صدای مورچهی کوچکیست که تو آن را نمیشنوی و زیر پا میگذاریاش
زندگی از کوچکی بسیار است که بزرگ است.
هروقت در خلوت خویش مینشینم و احوالم خوش است، طعم گیلاس کیارستمی را ریواچ میکنم و آنجا که آقای باقری میگفت یک توت ما را نجات داد، عشق میکنم. که واقعا یک توت ما را نجات میدهد گاهی!
یک تابش نور کوچک. یک املت و دوغ آبعلی. یک آغوش ذوقزده. یک تلفن مخفیانه پانزده ثانیهای گاهی آنچنان امیدت میبخشد که مثل سگ، میدوی تا باشگاه و پانزده دقیقه بیوقفه الاپتیکال میزنی و شب را هم چیزی نمیخوری! شروع میکنی به درس خواندن، نمرههایت بالا میرود، موسیقیات فاخر میشود و کتابهایت آگاه میشوند. سطح فکرت جامپ میکند و تمام اینها از مشوق کوچکی آغاز میشود گاهی
اکنون که برایت مینویسم زندگیام را دوست دارم. خون چیزی نجس است اما میان سینهی گاو که میچرخد، عالمی را سبز میکند و شیر میدهد. تجاوزی که به روح و ذهن من وارد شد آنچنان نجس بود که با آب جاری هم پاک نمیشود، اما گویی زیر پایم را سبز کرد. فکرم را باز کرد. حالم را بهتر کرد. من خوبم. یک اتفاق بد گاهی مسبب حال خوبت میشود
من خوبم و امید دارم که حال تو نیز، خوب باشد …
زندگی از کوچکی بسیار است که بزرگ است.
هروقت در خلوت خویش مینشینم و احوالم خوش است، طعم گیلاس کیارستمی را ریواچ میکنم و آنجا که آقای باقری میگفت یک توت ما را نجات داد، عشق میکنم. که واقعا یک توت ما را نجات میدهد گاهی!
یک تابش نور کوچک. یک املت و دوغ آبعلی. یک آغوش ذوقزده. یک تلفن مخفیانه پانزده ثانیهای گاهی آنچنان امیدت میبخشد که مثل سگ، میدوی تا باشگاه و پانزده دقیقه بیوقفه الاپتیکال میزنی و شب را هم چیزی نمیخوری! شروع میکنی به درس خواندن، نمرههایت بالا میرود، موسیقیات فاخر میشود و کتابهایت آگاه میشوند. سطح فکرت جامپ میکند و تمام اینها از مشوق کوچکی آغاز میشود گاهی
اکنون که برایت مینویسم زندگیام را دوست دارم. خون چیزی نجس است اما میان سینهی گاو که میچرخد، عالمی را سبز میکند و شیر میدهد. تجاوزی که به روح و ذهن من وارد شد آنچنان نجس بود که با آب جاری هم پاک نمیشود، اما گویی زیر پایم را سبز کرد. فکرم را باز کرد. حالم را بهتر کرد. من خوبم. یک اتفاق بد گاهی مسبب حال خوبت میشود
من خوبم و امید دارم که حال تو نیز، خوب باشد …
❤19
آیا تا به حال پیش آمده که در میان یک رنج بزرگ، یک اندوه عمیق، ناگهان بایستید و به این فکر کنید که آیا همهی اینها واقعیاست؟ همهی اینها اتفاق افتاده؟
که انسان چگونه نجات پیدا میکند و چگونه دوام میآورد؟
که انسان چگونه نجات پیدا میکند و چگونه دوام میآورد؟
💔37
و از دیگر خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم اما غم و اندوه را با همهی وجود زندگی میکردم. گویی که پیوند عمیقی بین من و غمها بود.
💔21
مدتها بود که به گذرا بودن همه چیز عادت کرده بود و دیگر ماجرایی را جدی نمیگرفت؛ اما در اعماق قلبش حسی ماندنی میخواست و عشقی استوار و پناهگاهی ابدی.
دائم احساس دلتنگی و تنهایی میکرد و شبها نمیتوانست راحت بخوابد. کابوس میدید، عرق میکرد، هذیان میگفت، و به بهانههای مختلف گریه میکرد.
من خستهی بیخواب بودم و در صدای او، در چشمهای او، در لبهای او، در تن او، لالاییهای بسیاری بود.
موسی علیهالسلام در مناجات با خدا عرض کرد خدای من، کدام آفریدهات را بیشتر دوست میداری؟
فرمود، آن کس را که چون محبوبش را از او بگیرم یا من آشتی باشد.
فرمود، آن کس را که چون محبوبش را از او بگیرم یا من آشتی باشد.
سخت است اما باید اعتراف کنم که غم تو، مرا ساخت. هرچیزی که حالا از من دیده میشود هنر غم توست.
از خود این آشفتگیها ترسی ندارم. من در گذشته هم چنین روزهایی داشتهام و این بار هم میدانم که خودم را نجات خواهم داد، اما آنچه هراسانم میکند هزینهای است که باید برای نجات خود بپردازم.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه خواهد بود؟ نمیدانم و این ندانستن مرا میترساند.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه خواهد بود؟ نمیدانم و این ندانستن مرا میترساند.
اگر دلی را شکستید، نمیتوانید جبران آن دلشکستگی را بکنید حتی اگر همهی دنیا را به او بدهید.
امام صادق علیهالسلام
امام صادق علیهالسلام
+ هرکسی روندهی راه خود است و راه، همان نفس است. راه، بیرون از نفس تو نیست که آن را بیابی و بر آن راه بروی. تو در خودت راه خواهی رفت و من در خودم و هر کسی در نفس خود. سالک و مسلک متحد است. آنکه تو را به راه حق میخواند، در حقیقت تو را به درونت میکشاند که «من عرف نفسه، فقد عرف ربّه» و ذکر و ورد، راهی است برای بازگرداندن تو به حقیقت خودت.
- شریعت چه میکند؟!
+ شریعت مبدأ است، نه مقصد. نشانی است تا راه گم نشود. درگاه ورود است و حفاظی است که اهل آن از آلودگیها کمتر آزار ببینند.
📚 نخل و نارنج
- شریعت چه میکند؟!
+ شریعت مبدأ است، نه مقصد. نشانی است تا راه گم نشود. درگاه ورود است و حفاظی است که اهل آن از آلودگیها کمتر آزار ببینند.
📚 نخل و نارنج
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فراموشکار شیرینم؛
کسی که رنجی واقعی را در تنهایی واقعی به پایان میبرد، دیگر نمیتواند که از درون، با دیگران بیامیزد.
دوستداشتنهای واقعی نه در اوایل رابطه که در پایان آن نمایان میشوند. آنجا که همهی هیجانات فروکش کرده و خشم و کمی نفرت جایگزین آن شده است.
زمانی که علیرغم شکست و ناامیدی کامل، همچنان به او بیش از خود اهمیت میدهی. وقتی که دیگر فردایی کنار او متصور نیستی اما کوچکترین آسیبی به او، قلبت را به درد میآورد! وقتی که برای فرار به هر ریسمانی چنگ نمیزنی و سعی نمیکنی او را مقصر جلوه دهی.
وقتی حرمتش را نگهمیداری و همهی آنچه در گذشته بوده را زیر سوال نمیبری.
دوستداشتن آنجا اثبات میشود که حتی در نبودنش هم، به او وفاداری و دل کندن از آن رویاها برایت غیرممکن است.
حالا به این فکر کن که آیا واقعا دوستش داشتی؟ و اگر داشتی دلیل همهی آن بیاحترامیها و خودخواهیها چه بود؟
زمانی که علیرغم شکست و ناامیدی کامل، همچنان به او بیش از خود اهمیت میدهی. وقتی که دیگر فردایی کنار او متصور نیستی اما کوچکترین آسیبی به او، قلبت را به درد میآورد! وقتی که برای فرار به هر ریسمانی چنگ نمیزنی و سعی نمیکنی او را مقصر جلوه دهی.
وقتی حرمتش را نگهمیداری و همهی آنچه در گذشته بوده را زیر سوال نمیبری.
دوستداشتن آنجا اثبات میشود که حتی در نبودنش هم، به او وفاداری و دل کندن از آن رویاها برایت غیرممکن است.
حالا به این فکر کن که آیا واقعا دوستش داشتی؟ و اگر داشتی دلیل همهی آن بیاحترامیها و خودخواهیها چه بود؟
هرگز وجودش به روابط نیمبند راضی نمیشد. یا باید از همه کناره میگرفت و در خود فرو میرفت و یا پنهانترین گوشههای عشق را نیز با کسی میکاوید.
شکیبایی کن بر دنیایی که با سختیهایش میگذرد، همانند شبی با خوابهای پریشانش.
امام علی علیهالسلام
امام علی علیهالسلام
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر اندوه گاهگاه مرا از نزدیک به تماشا بنشینی؟ و یا خشمی که گاهی از فنجان طاقتم سرریز میشود؟
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر میکند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقتهایی که به بنبست میرسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج میکنم، کم میآورم، و مشت میکوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی داشت؟
آیا همچنان مرا دوست خواهی داشت اگر بدانی گاهی شرارت عظیمی تمام مرا تسخیر میکند؟ اگر ببینی در دریای اضطراب شناورم وقتهایی که به بنبست میرسم؟ یا اگر بدانی چه ساده لج میکنم، کم میآورم، و مشت میکوبم به دیوار استیصال. آیا همچنان، مرا دوست خواهی داشت؟