Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
Saved Messages pinned «می‌دانی وطن یعنی چه صفیه خانم ؟ وطن یعنی هیچ‌کدام این‌ها نباید اتفاق می‌افتاد»
زخم‌ها با بخیه و زمان درست می‌شوند. از آن همه درد، تنها خطوطی می‌ماند یادآورِ خاطرات، آن‌هم اگر درگذر زمان فراموش نشوند.
اما عشق، داستانش فرق میکند …
💔26
Forwarded from Saved Messages (Fateme)
من فکر می‌کنم خاصیت اشک بر امام حسین این است که تو یقین داری برای کسی گریه می‌کنی که ارزشش را دارد. همین است که سبک می‌کند. همین است که جان می‌بخشد.
70
Forwarded from Saved Messages (Fateme)
یک بخشی از دعای عرفه، امام حسین علیه‌السلام از خدا تشکر می‌کنند و می‌فرمایند خدایا ممنونم ازت که به ابراهیم (ع) رحم کردی و نذاشتی پسر‌ش جلوی چشمش ذبح بشه.
💔63
‏سلام بر آن خیرگی چشم‌های غمگین و شرمنده‌ به مَشکی پاره
💔59
Forwarded from Saved Messages
نامه‌ای‌ست از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛ فکان الدنیا لم تکن و کان الآخرة لم تزل.
نامه‌ای از حسین بن علی به محمد بن علی و دیگر بنی هاشم؛ اما بعد، مثل این‌که دنیا اصلا وجود نداشته و آخرت همیشگی و دائم بوده و هست.
31
من آن‌طور که نشان میدهم پرتحمل نیستم. فقط دارم دوام می‌آورم و حتی نمیدانم که چطور
1💔50
Forwarded from Saved Messages
اگر سخن‌ میان من و تو پایان یافت و راه‌های وصال قطع شدند و جدا یا غریبه گشتیم،‏ از نو با من آشناشو!
22
تو را چه کسی اسراف می‌کند حین آن‌که من به تو سخت، محتاجم ؟
💔36
آدمی که امروز و بعد از رها شدن به آن تبدیل شدم، هیچ شباهتی به کسی که روزی تو را دوست می‌داشت، ندارد. برای این رشد ناخواسته، از تو ممنونم
💔11
کم‌ کم آموختم که اگر دلتنگ هم شدم، سراغی از تو نگیرم.
💔30
‏به‌هرحال، پریروز، یعنی جمعه، نزدیک بود از تنهایی و خستگی دق کنم.
ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم، یعنی پس از ده دوازده ساعت خواب و آن وقت ناگهان عظمت یا حقارت تنهایی خودم را حس کردم و به حدّی گریه‌ام گرفت که خدا داند

‏نامه بهرام صادقی به ابوالحسن
💔36
زندگی فراتر از این‌هاست عزیزدلم. یا بهتر بگویم، زندگی به بلندی صدای مورچه‌ی کوچکی‌ست که تو آن را نمیشنوی و زیر پا میگذاری‌اش‌
زندگی از کوچکی بسیار است که بزرگ است.
هروقت در خلوت خویش مینشینم و احوالم خوش است، طعم گیلاس کیارستمی را ریواچ میکنم و آنجا که آقای باقری میگفت یک توت ما را نجات داد، عشق میکنم. که واقعا یک توت ما را نجات میدهد گاهی!
یک تابش نور کوچک. یک املت و دوغ آبعلی. یک آغوش ذوق‌زده. یک تلفن مخفیانه پانزده ثانیه‌ای گاهی آن‌چنان امیدت میبخشد که مثل سگ، میدوی تا باشگاه و پانزده دقیقه بی‌وقفه ال‌اپتیکال میزنی و شب را هم چیزی نمیخوری! شروع میکنی به درس خواندن، نمره‌هایت بالا میرود، موسیقی‌ات فاخر میشود و کتاب‌هایت آگاه میشوند. سطح فکرت جامپ میکند و تمام اینها از مشوق کوچکی آغاز میشود گاهی
اکنون که برایت مینویسم زندگی‌ام را دوست دارم. خون چیزی نجس است اما میان سینه‌ی گاو که میچرخد، عالمی را سبز میکند و شیر میدهد. تجاوزی که به روح و ذهن من وارد شد آنچنان نجس بود که با آب جاری هم پاک نمیشود، اما گویی زیر پایم را سبز کرد. فکرم را باز کرد. حالم را بهتر کرد. من خوبم. یک اتفاق بد گاهی مسبب حال خوبت میشود
من خوبم و امید دارم که حال تو نیز، خوب باشد …
19
آیا تا به حال پیش آمده که در میان یک رنج بزرگ، یک اندوه عمیق، ناگهان بایستید و به این فکر کنید که آیا همه‌ی این‌‌ها واقعی‌است؟ همه‌ی این‌ها اتفاق افتاده؟
که انسان چگونه نجات پیدا می‌کند و چگونه دوام می‌آورد؟
💔37
و از دیگر خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دل‌خوشی را سرسری میگذراندم اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی میکردم. گویی که پیوند عمیقی بین من و غم‌ها بود.
💔21
معطل آن‌که کجای زندگی‌ات جای خواهم گرفت، فراموش کردم کجای زندگی‌ام
مدت‌ها بود که به گذرا بودن همه چیز عادت کرده بود و دیگر ماجرایی را جدی نمی‌گرفت؛ اما در اعماق قلبش حسی ماندنی می‌خواست و عشقی استوار و پناهگاهی ابدی.
دائم احساس دلتنگی و تنهایی می‌کرد و شب‌ها نمی‌توانست راحت بخوابد. کابوس می‌دید، عرق می‌کرد، هذیان می‌گفت، و به بهانه‌های مختلف گریه می‌کرد.
من خسته‌ی بی‌خواب بودم و در صدای او، در چشم‌های او، در لب‌های او، در تن او، لالایی‌های بسیاری بود.
موسی علیه‌السلام در مناجات با خدا عرض کرد خدای من، کدام آفریده‌ات را بیشتر دوست می‌داری؟
فرمود، آن کس را که چون محبوبش را از او بگیرم یا من آشتی باشد.