Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
اللهم أخرج حب الدنیا من قلوبنا و زد في قلوبنا محبة امیرالمؤمنین
52
از تمام دنیا قلبی حساس به او رسیده بود که می‌توانست بوی موسیقی‌ها را حس کند، صدای شخصیت‌های کتاب‌ها را تشخیص دهد، غم‌ نهفته در نقاشی‌ها را لمس کند و صحنه‌هایی از فیلم‌ها را جزو خاطرات خود بشمارد
29
باید یاد بگیرم که دنباله‌ی هیچ داستانی را نگیرم و پی دلیل‌ها نباشم. چرا که همیشه دلیل‌ها غمگینم می‌کنند.
وقتی به دنبال کشف دلیل تصمیمات و کارهایی که به من آسیب رسانده می‌روم می‌بینم سرچشمه‌ همه‌ی آن‌ها یک‌چیز بوده، « آن‌قدرها مهم نبوده‌ام که آسیب نرساندن به من، اولویت‌شان باشد. »
پی بردن به این حقیقت، چنان سخت و غم‌انگیز است که آدمی آرزو می‌کند کاش هرگز این‌ها را نمی‌دانست و در بی‌خبری به زندگی‌‌اش ادامه می‌داد.
2💔32
خودم را مدت‌هاست که از یاد برده‌ام‌ اما حالا، از احتمال فراموشی صدای تو ترسیده‌ام.
5
هیچ‌کس نمی‌توانست به عمق چشم‌هایش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم.
اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آن می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند.
آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوئیدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند.
و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟
آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟
آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.
21
از همه ‌‌چیز به اندازه‌ی کذب‌هایی که روزانه برای خود می‌بافم، دورم.
9
اما سرانجام، همه‌ی آن خوش‌بینی‌ها و خیالات شیرین در ذهنت محو می‌شوند و تنها آنچه برایت باقی می‌ماند چهره‌ی زشت و کریه واقعیت است.
و بدترین قسمت آن، این است که باید خشم و عصبانیت را درونت سرکوب کنی و جایی برای فریاد زدن و خالی کردن خودت پیدا نمی‌کنی.
مدتی می‌گذرد و حالا آثار همین خشم را نه تنها در خلق و خوی‌ و رفتارت با آدم‌ها، که حتی روی چهره‌ات هم می‌بینی. انگار شکسته و پیرتر شده‌ای …
💔15
زمانی می‌رسد که آدمی مجبور می‌شود دور از چشم همگان، تکه‌ی عظیمی از خودش و آن‌چه احساس می‌کند را بردارد ببرد و در گوشه‌ای دفن کند. فقط به‌خاطر آن‌که امکان ادامه دادن را برای تکه‌ی ترک‌خورده‌ی باقی‌مانده، فراهم آورد و امیدوار باشد که این‌بار، جوانه‌ها در طمع تَرَک‌ها باشند، نه خاک.
20
Forwarded from Saved Messages
در زمانه‌ای که انگار هرکسی وظیفه‌ی خود می‌داند درباره‌ی هر موضوعی نظر بدهد، پناه می‌برم به سکوت.
به آشیانه‌ی نامرئی کوچکی که به یادم می‌آورد هر آدمی در تمام زمینه‌ها، صاحب‌نظر نیست. ابراز وجود کردن‌ مداوم و تصور مرکز جهان بودن و دهان‌هایی که بی‌وقفه می‌جنبند، شبیه زیستن در سیاره‌ای بیگانه است. باید فرار کرد و به لایه‌های زیرین سکوت گریخت. پروفایل‌هایی که به صاحبان‌شان این تصور را می‌دهند که علامه دهراند و همه به نظرات درخشان‌شان نیاز دارند، همه‌مان را به بلندگوهای متحرکی تبدیل کرده که فقط اصوات و کلمات را گاهی بی‌آن‌که چندان نظم و منطقی هم داشته باشند‌، منتشر ‌کنیم.
سکوت شبیه نقطه‌ای‌ست که در انتهای جمله‌ای معنادار می‌گذاری، صبری که اجازه می‌دهد مغزت را به کار بیندازی و خویشتن‌دارانه خاموشی را انتخاب ‌کنی!
مثل دمی ایستادن در سایه، وقتی که آفتاب از مستقیم‌ترین زاویه می‌تابد.
سکوت، تاریکی خوشایندی است که فرصت فکر و تماشا را به تو می‌دهد، می‌گذارد در سایه‌اش کمی اطراف هر موضوع بچرخی و زاویه‌های متفاوت را در آن هنگام که دیگران عجولانه می‌خواهند در صف ابراز نظر از هم جلو بزنند، کشف کنی.
سکوت مکثی‌ست در هیاهوی هستْ بودن، دهن‌کجی به دنیایی که‌ در آن، خاموشی به معنای فراموشی است.
14
نیاز به کسی داشت که وقایع روز را برایش تعریف کند و مطمئن شود آن‌چه بر او گذشته بی‌حاصل نبوده ‌است و دنیا پشت سرش پاک نمی‌شود
28
اما اگر گمان میکنی که دلم برای تو تنگ نمیشود، بدان که بعضی از گمان‌ها گناه‌اند
💔22
💔17
به من می‌گویی که از زندگی گریزانی و در این فکری که در ورای تمام رنج‌هایت، خانه‌ای بسازی که هیچ احساسی را در آن راه نباشد. به قلبم اشاره می‌کنم و با چشمان خسته‌ی از خواب برگشته، به تو می‌گویم که در ورای تمام رنج‌ها، چیزی هست که تو را انتظار می‌کشد. تو اما این‌بار خوب می‌فهمی که صدایم به احساس آلوده نیست!
تو خوب می‌دانی که در من خانه‌ای هست، که تو بیش از آن‌چه که باید، در آن نبوده‌ای!
1💔17
که اگر می‌شد دوست داشتم که در میان دست‌هایت، خانه‌ای داشته باشم.
💔19
ورای تمام گذرها، تو باید بدانی که هیچ‌گاه جایگاه امنت را پیش من از دست نداده‌ای. این حداقل چیزی‌ست که باید برای همیشه از من به یاد داشته باشی
12
سانتاماریای عزیزم
نکند واقعا چیزی به اسم شادی وجود نداشته باشد؟
و ما به دنیا آمده‌ایم که همین باشیم، یک عمر به دنبال شادی باشیم و پیدایش نکنیم؟ و‌ حتی در نهایت، نفهمیم آیا واقعا وجود نداشت؟ یا وجود داشت و سهم ما نشد؟
💔18
اگر تو نباشی تا صدایت بزنم، صدا به چه کارم خواهد آمد؟
17
- فکر می‌کردم تا ۲۳ سالگی کسی برای خودم شده باشم
+ تنها کسی که تا ۲۳ سالگی باید باشی، خودته

📽 ‌reality bites
21
همیشه در تلاش بودم که به همه کمک کنم، درحالی‌‌ که پاسخی برای سؤال کی به تو کمک کرد؟ ندارم
💔20