Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
خسته‌ بودم و دیگر دلم نمی‌خواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانون‌های این کره‌ی ناخواسته‌ی عجیب، به هر قیمتی ادامه دادن بود‌.
💔12
همه‌چیز را یک‌جا با هم می‌خواست. و خوب می‌دانست که آدم همه‌چیزخواه بهره‌اش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آن‌قدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید.
13
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمی‌دانم
چه رازی داشت پشتِ پرده‌اش پنهان، نمی‌دانم

نمی‌خواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه می‌ریزد به جامم این شب هجران نمی‌دانم

محبت کرده‌ام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمی‌دانم

تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمی‌دانم

پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمی‌دانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمی‌دانم

جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمی‌دانم

"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینه‌ام کفر است یا ایمان، نمی‌دانم!

- سروش نظری
10
عزیزدلم
عشق آدم‌هارا بزرگ می‌کند. زیبا می‌کند، مهربان می‌کند، به آدم شوق می‌دهد، طراوت و نور می‌دهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازه‌ی یک نفس گرفتن همه‌ی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبوده‌ای …
19
و شاید سعادت او در این بود که شاهد خوشبختی از دست‌رفتگانش باشد!
💔27
دلم می‌خواست خودت را از تو بگیرم و تمام آن‌ چیزی که در تمامی این سال‌ها برایش کم گذاشته‌ بودی، جبران کنم.
1💔20
گفت شهربانو خانم! اصل اسم شما چیست؟
‏گفتم آقا! اسم اصلی من نباته. نبات شهیدی.
‏گفت «آقا» امیر المؤمنین بود، من فقط جلال آل احمد هستم.
150
مرحوم آیت‌الله میرزا محمدحسن نائینی (ره) در دوران جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس خیلی نگران بودند از این که کشور دوست‌داران امام زمان (علیه السلام) از بین برود و سقوط کند. شبی به امام عصر (علیه السلام) متوسل می‌شود و در خواب می‌بیند دیواری است به شکل نقشه ایران که شکست برداشته و خم شده است و در زیر این دیوار تعدادی زن و بچه نشسته‌اند و دیوار دارد روی سر آن‌ها خراب می‌شود. مرحوم نائینی چون این صحنه را می‌بیند بسیار نگران می‌شود و فریاد می‌زند «خدایا، این وضع به کجا خواهد انجامید؟» در همین حال می‌بیند حضرت ولی عصر (علیه السلام) تشریف آوردند و با دست مبارک‌شان دیوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جایش قرار دادند و فرمودند «اینجا شیعه‌خانه ما است. می‌شکند، خم می‌شود، خطر است ولی ما نمی‌گذاریم سقوط کند. ما نگهش می‌داریم.»
32
اللهم أخرج حب الدنیا من قلوبنا و زد في قلوبنا محبة امیرالمؤمنین
52
از تمام دنیا قلبی حساس به او رسیده بود که می‌توانست بوی موسیقی‌ها را حس کند، صدای شخصیت‌های کتاب‌ها را تشخیص دهد، غم‌ نهفته در نقاشی‌ها را لمس کند و صحنه‌هایی از فیلم‌ها را جزو خاطرات خود بشمارد
29
باید یاد بگیرم که دنباله‌ی هیچ داستانی را نگیرم و پی دلیل‌ها نباشم. چرا که همیشه دلیل‌ها غمگینم می‌کنند.
وقتی به دنبال کشف دلیل تصمیمات و کارهایی که به من آسیب رسانده می‌روم می‌بینم سرچشمه‌ همه‌ی آن‌ها یک‌چیز بوده، « آن‌قدرها مهم نبوده‌ام که آسیب نرساندن به من، اولویت‌شان باشد. »
پی بردن به این حقیقت، چنان سخت و غم‌انگیز است که آدمی آرزو می‌کند کاش هرگز این‌ها را نمی‌دانست و در بی‌خبری به زندگی‌‌اش ادامه می‌داد.
2💔32
خودم را مدت‌هاست که از یاد برده‌ام‌ اما حالا، از احتمال فراموشی صدای تو ترسیده‌ام.
5
هیچ‌کس نمی‌توانست به عمق چشم‌هایش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم.
اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آن می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند.
آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوئیدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند.
و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟
آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟
آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.
21
از همه ‌‌چیز به اندازه‌ی کذب‌هایی که روزانه برای خود می‌بافم، دورم.
9
اما سرانجام، همه‌ی آن خوش‌بینی‌ها و خیالات شیرین در ذهنت محو می‌شوند و تنها آنچه برایت باقی می‌ماند چهره‌ی زشت و کریه واقعیت است.
و بدترین قسمت آن، این است که باید خشم و عصبانیت را درونت سرکوب کنی و جایی برای فریاد زدن و خالی کردن خودت پیدا نمی‌کنی.
مدتی می‌گذرد و حالا آثار همین خشم را نه تنها در خلق و خوی‌ و رفتارت با آدم‌ها، که حتی روی چهره‌ات هم می‌بینی. انگار شکسته و پیرتر شده‌ای …
💔15
زمانی می‌رسد که آدمی مجبور می‌شود دور از چشم همگان، تکه‌ی عظیمی از خودش و آن‌چه احساس می‌کند را بردارد ببرد و در گوشه‌ای دفن کند. فقط به‌خاطر آن‌که امکان ادامه دادن را برای تکه‌ی ترک‌خورده‌ی باقی‌مانده، فراهم آورد و امیدوار باشد که این‌بار، جوانه‌ها در طمع تَرَک‌ها باشند، نه خاک.
20
Forwarded from Saved Messages
در زمانه‌ای که انگار هرکسی وظیفه‌ی خود می‌داند درباره‌ی هر موضوعی نظر بدهد، پناه می‌برم به سکوت.
به آشیانه‌ی نامرئی کوچکی که به یادم می‌آورد هر آدمی در تمام زمینه‌ها، صاحب‌نظر نیست. ابراز وجود کردن‌ مداوم و تصور مرکز جهان بودن و دهان‌هایی که بی‌وقفه می‌جنبند، شبیه زیستن در سیاره‌ای بیگانه است. باید فرار کرد و به لایه‌های زیرین سکوت گریخت. پروفایل‌هایی که به صاحبان‌شان این تصور را می‌دهند که علامه دهراند و همه به نظرات درخشان‌شان نیاز دارند، همه‌مان را به بلندگوهای متحرکی تبدیل کرده که فقط اصوات و کلمات را گاهی بی‌آن‌که چندان نظم و منطقی هم داشته باشند‌، منتشر ‌کنیم.
سکوت شبیه نقطه‌ای‌ست که در انتهای جمله‌ای معنادار می‌گذاری، صبری که اجازه می‌دهد مغزت را به کار بیندازی و خویشتن‌دارانه خاموشی را انتخاب ‌کنی!
مثل دمی ایستادن در سایه، وقتی که آفتاب از مستقیم‌ترین زاویه می‌تابد.
سکوت، تاریکی خوشایندی است که فرصت فکر و تماشا را به تو می‌دهد، می‌گذارد در سایه‌اش کمی اطراف هر موضوع بچرخی و زاویه‌های متفاوت را در آن هنگام که دیگران عجولانه می‌خواهند در صف ابراز نظر از هم جلو بزنند، کشف کنی.
سکوت مکثی‌ست در هیاهوی هستْ بودن، دهن‌کجی به دنیایی که‌ در آن، خاموشی به معنای فراموشی است.
14
نیاز به کسی داشت که وقایع روز را برایش تعریف کند و مطمئن شود آن‌چه بر او گذشته بی‌حاصل نبوده ‌است و دنیا پشت سرش پاک نمی‌شود
28
اما اگر گمان میکنی که دلم برای تو تنگ نمیشود، بدان که بعضی از گمان‌ها گناه‌اند
💔22