بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کمرویی، که اجازهی ابرازِ خشمت را نمیدهد. به جای آن به فروتنیات مینازی و نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آوردهای.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
احساسات را در عمق مدفون میکنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار میکند.
📚وقتی نیچه گریست.
❤13
انگار دعا کرد که از دلم جدا شود و انگار که تمام مردم جهان، آمین گفتند.
💔28
اگر برای تو خیری داشت، میماند و اگر دوست دارت بود، حرفی میزد و اگر مشتاق دیدارت بود، میآمد.
1💔34
اگه امشب هم بگذره و نتونم این اندوه رو به کلمه تبدیل کنم، دیگه مطمئن نیستم بخوام به شفای نوشتن باور داشته باشم.
💔16
من برای بودن در جهان بدون تو، جهان سردی که سوز آن استخوانسوز است، بسیار برهنه و شکسته، و بیپناهم.
💔11
همواره تو را به یاد خواهم داشت به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق
1💔29
پختگی و بلوغ، اغلب از یک جدا شدن شروع میشود. جدا شدن از احساس امنیت، جدا شدن از حس قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد.
پختگی دقیقاً از همینجا شروع میشود.
پختگی دقیقاً از همینجا شروع میشود.
💔25
خسته بودم و دیگر دلم نمیخواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانونهای این کرهی ناخواستهی عجیب، به هر قیمتی ادامه دادن بود.
💔12
همهچیز را یکجا با هم میخواست. و خوب میدانست که آدم همهچیزخواه بهرهاش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آنقدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید.
❤13
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمیدانم
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
❤10
عزیزدلم
عشق آدمهارا بزرگ میکند. زیبا میکند، مهربان میکند، به آدم شوق میدهد، طراوت و نور میدهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازهی یک نفس گرفتن همهی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبودهای …
عشق آدمهارا بزرگ میکند. زیبا میکند، مهربان میکند، به آدم شوق میدهد، طراوت و نور میدهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازهی یک نفس گرفتن همهی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبودهای …
❤19
دلم میخواست خودت را از تو بگیرم و تمام آن چیزی که در تمامی این سالها برایش کم گذاشته بودی، جبران کنم.
1💔20
گفت شهربانو خانم! اصل اسم شما چیست؟
گفتم آقا! اسم اصلی من نباته. نبات شهیدی.
گفت «آقا» امیر المؤمنین بود، من فقط جلال آل احمد هستم.
گفتم آقا! اسم اصلی من نباته. نبات شهیدی.
گفت «آقا» امیر المؤمنین بود، من فقط جلال آل احمد هستم.
1❤50
مرحوم آیتالله میرزا محمدحسن نائینی (ره) در دوران جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس خیلی نگران بودند از این که کشور دوستداران امام زمان (علیه السلام) از بین برود و سقوط کند. شبی به امام عصر (علیه السلام) متوسل میشود و در خواب میبیند دیواری است به شکل نقشه ایران که شکست برداشته و خم شده است و در زیر این دیوار تعدادی زن و بچه نشستهاند و دیوار دارد روی سر آنها خراب میشود. مرحوم نائینی چون این صحنه را میبیند بسیار نگران میشود و فریاد میزند «خدایا، این وضع به کجا خواهد انجامید؟» در همین حال میبیند حضرت ولی عصر (علیه السلام) تشریف آوردند و با دست مبارکشان دیوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جایش قرار دادند و فرمودند «اینجا شیعهخانه ما است. میشکند، خم میشود، خطر است ولی ما نمیگذاریم سقوط کند. ما نگهش میداریم.»
❤32
از تمام دنیا قلبی حساس به او رسیده بود که میتوانست بوی موسیقیها را حس کند، صدای شخصیتهای کتابها را تشخیص دهد، غم نهفته در نقاشیها را لمس کند و صحنههایی از فیلمها را جزو خاطرات خود بشمارد
❤29
باید یاد بگیرم که دنبالهی هیچ داستانی را نگیرم و پی دلیلها نباشم. چرا که همیشه دلیلها غمگینم میکنند.
وقتی به دنبال کشف دلیل تصمیمات و کارهایی که به من آسیب رسانده میروم میبینم سرچشمه همهی آنها یکچیز بوده، « آنقدرها مهم نبودهام که آسیب نرساندن به من، اولویتشان باشد. »
پی بردن به این حقیقت، چنان سخت و غمانگیز است که آدمی آرزو میکند کاش هرگز اینها را نمیدانست و در بیخبری به زندگیاش ادامه میداد.
وقتی به دنبال کشف دلیل تصمیمات و کارهایی که به من آسیب رسانده میروم میبینم سرچشمه همهی آنها یکچیز بوده، « آنقدرها مهم نبودهام که آسیب نرساندن به من، اولویتشان باشد. »
پی بردن به این حقیقت، چنان سخت و غمانگیز است که آدمی آرزو میکند کاش هرگز اینها را نمیدانست و در بیخبری به زندگیاش ادامه میداد.
2💔32