Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
Mara Baraye Vedae AfarideAnd
Mohammad Darabifar
تمام بود و نبودم، هست و نیستم، حال و گذشته‌ام، به تو ختم می‌شود عزیزدلم. به بوی تو و لبخند زیبای تو.
8
حتما گمان می‌کنی که دیگر کسی را دوست نخواهی داشت! این همان دروغی‌ست که زندگی حین فراموش کردن چیزی در گوش ما نجوا می‌کند.
این مقدّر است؛ که روزی کسی را آن‌چنان در آغوش خواهی کشید که به تلاش‌های امروزت برای این فراموشی خواهی خندید.
که گویی هر مقدری برای من بسیار غمگین‌کننده و دور است.
💔9
Forwarded from Saved Messages
دلم می‌خواد معتاد یک فعالیت مفید باشم.
می‌خوام برای یک چیزی منتهای اشتیاق رو تجربه کنم.
مثل کسی که روز و شب نقاشی می‌کشه یا تا ورم کردن انگشتان پا، باله می‌رقصه. یا چندین ساعت مداوم درس می‌خونه و یا شب‌ تا صبح توی اتاقش می‌نویسه و می‌نویسه تا وقتی که خوابش ببره.
مدت‌هاست دلم حد بالایی از اشتیاق و انگیزه رو می‌خواد. آخرین بار رو یادم نمیاد. گمونم هیچ‌وقت نبوده.
💔20
چروک برداشته‌ام از غم. انگار که ساعت‌ها و روزها و شب‌هاست که در آب‌های اندوه جهان شناورم.
17
همه‌‌ چیز مصرف، و سپس دور انداخته می‌شود. بیش از همه، انسان.
💔20
بخشی از پریشانی تو ناشی از یک خشم مدفون است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کم‌رویی، که اجازه‌ی ابرازِ خشمت را نمی‌دهد. به جای آن به فروتنی‌ات می‌نازی و نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آورده‌ای.
احساسات را در عمق مدفون می‌کنی و چون دیگر خشمی را تجربه نمی‌کنی، تصور می‌کنی یک قدیسی.
فرو خوردن خشم، انسان را بیمار می‌کند.

📚وقتی نیچه گریست.
13
انگار دعا کرد که از دلم جدا شود و انگار که تمام مردم جهان، آمین گفتند.
💔28
اگر برای تو خیری داشت، می‌ماند و اگر دوست‌ دارت بود، حرفی می‌زد و اگر مشتاق دیدارت بود، می‌آمد.
1💔34
Pole Chubi (Mehdi Karampour)
Karen Homayounfar
‏با نگاه نوازش کن، حالا که در مضیقه‌ی لمس‌ایم.
12
اگه امشب هم بگذره و نتونم این اندوه رو به کلمه تبدیل کنم، دیگه مطمئن نیستم بخوام به شفای نوشتن باور داشته باشم.
💔16
من برای بودن در جهان بدون تو، جهان سردی که سوز آن استخوان‌سوز است، بسیار برهنه و شکسته، و بی‌پناهم.
💔11
همواره تو را به یاد خواهم داشت به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق
1💔29
پختگی و بلوغ، اغلب از یک جدا شدن شروع می‌شود. جدا ‌شدن از احساس امنیت، جدا شدن از حس قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر می‌کنیم بدون آن هیچ خواهیم شد.
پختگی دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود.
💔25
خسته‌ بودم و دیگر دلم نمی‌خواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانون‌های این کره‌ی ناخواسته‌ی عجیب، به هر قیمتی ادامه دادن بود‌.
💔12
همه‌چیز را یک‌جا با هم می‌خواست. و خوب می‌دانست که آدم همه‌چیزخواه بهره‌اش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آن‌قدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید.
13
Forwarded from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمی‌دانم
چه رازی داشت پشتِ پرده‌اش پنهان، نمی‌دانم

نمی‌خواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه می‌ریزد به جامم این شب هجران نمی‌دانم

محبت کرده‌ام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمی‌دانم

تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمی‌دانم

پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمی‌دانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمی‌دانم

جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمی‌دانم

"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینه‌ام کفر است یا ایمان، نمی‌دانم!

- سروش نظری
10
عزیزدلم
عشق آدم‌هارا بزرگ می‌کند. زیبا می‌کند، مهربان می‌کند، به آدم شوق می‌دهد، طراوت و نور می‌دهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازه‌ی یک نفس گرفتن همه‌ی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبوده‌ای …
19
و شاید سعادت او در این بود که شاهد خوشبختی از دست‌رفتگانش باشد!
💔27